Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Thursday, 29 October 2009

22مرثیه در تیرماه- شمس لنگرودی

1.

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مثل پرندگان راست راست می چرخند در هوا

سر ماه حقوقشان را می گیرند.

پس این فرشتگان به چه کاری مشغولند

که مرگ تو را ندیدند

کاش پَر و بالشان در آتش آفتاب تیر بسوزد

ما با زغالشان شعار خیابانی بنویسیم.

پس این فرشتگان پیرشده

جز جاسوسی ما

به چه کار بد ِ دیگری مشغولند

که فریاد ما به گوش کسی نمی رسد.


2.

حتماً سراسر شب صدایمان می کردی

اما عزیز دلم

زندگان که قادر نیستند صدای تو را بشنوند

حتماً سراسر شب

بر دریچه ی سنگینت کوفتی

و ما صدای بم باران را می شنیدیم

که بر گل نامرئی می بارید

و بویی غریب

از گل هایی ناشناخته در شب می پیچید

با دست بسته نمی شود کاری کرد

شب چسبنده، دست و دهانمان را فرو می بندد

و آنچه که می بینی

رویاهای ماست

که مثل مِهی بر می خیزد

بر سنگت فرو می ریزد

با دست بسته نمی شود کاری کرد

اما هیچ کس را توان بستن رویاهای ما نیست

رویاهایی که نیمه شبان به خیابان قدم می گذارند

در تلألو پنهان خویش یکدیگر را می شناسند

از راهپیمایی فردا سخن می گویند.


3.

...

ما را ببخش خیابان بلندم

که چراغ هایت در قطرات خون روشن می شوند

امیرآباد کارگر

امیرآباد کارگر

من که ترا خیابان ندا می خوانم.


پی نوشت: شعرها قسمتی از مجموعه ی "22مرثیه در تیرماه88" هستند که در کتاب

"منتخب اشعار شمس لنگرودی " به کوشش غلامرضا بروسان جمع آوری شده اند.

به نظر می رسد بیشتر این مرثیه ها برای ندا آقاسلطان نوشته شده، ولی

"ندا" های چاپ شده توی کتاب را کسی با یک وسیله نوک تیز محو کرده! احتمالاً به

این خاطر که دردسری برای ناشر ایجاد نشود!

این کلمات محو شده انگار امتداد آنهمه مظلومیتی اند که فراموش شدنی نیست!


...


دلش را

برای "نیامدن"

گرو گذاشته بود ....

□□

این کالای مستعمل را

به چه قیمتی

می توان فروخت؟!


Friday, 23 October 2009

یک عصر جمعه و نمایشگاه کتاب





هرچقدر هم از بقیه شنیده باشی که خبری نیست و مثل هر سال بازدیدکنندگان را شرمنده

کرده اند!!!.... باز پرده های تبلیغاتی نمایشگاه کتاب را که توی سطح شهر میبینی، هوس میکنی

سری به آن بزنی، حالا حتی اگر شده همان روزهای آخر ...

بالاخره عصر ِ جمعه فرصتی دست داد تا از نمایشگاه بین المللی کتاب مشهد بازدید کنیم ...

حسابی شلوغ بود... اما متاسفانه سطح کیفی کتابها مثل هرسال خیلی پایین بود ... بعضی از

ناشرانِ بنام هم که اصلاً امسال حضور نداشتند... آنهایی هم که آمده بودند، کتابهایشان چنگی

به دل نمیزد ... فقط مثل همیشه، بازار کتابهای کمک درسی و کنکور پررونق بود ... و البته

بخش کتاب کودک هم شادی و نشاط خاص خودش را داشت ..به نظر من، قشنگترین قسمتش

هم همان غرفه ی نقاشی کودکان بود ... یه عده فسقلی ِ بانمک داشتند با شور و هیجان

نقاشی می کردند ... مسئول غرفه هم نقاشی ها را روی دیوارها نصب می کرد ... تصور کنید

یک اتاقک کوچک که هر گوشه اش یک برگه نقاشی چسبانده باشند ... توی غرفه که می ایستادی

احساس میکردی صدتا بچه، نقاشی هایشان را دستشان گرفته اند و هی بالا و پایین می پرند و

با همان لحن کودکانه شان اصرار می کنند که " اینو ببین! اینو ببین!" ... یکی از نقاشی ها خیلی

برایم جالب بود ... اولش فکر کردم یک کاغذ سفید خالی است که روی دیوار زده اند، اما بعد که

کمی دقت کردم متوجه یک خانه و درخت و سبزه (نقاشی متداول بچه ها) با ابعاد بسیار کوچک،

در پایین برگه شدم! واقعاً توی دنیای تصورات ِ این مسافرانِ کوچکِ زمینی، چه می گذرد!

اصلاً انگار از یک دریچه ی مجهول و ناشناخته ای که ما نمی توانیم ببینیم، دارند به زندگی

نگاه می کنند ...نوع نگاهشان خیلی جالب است!... راستش همیشه دوست داشتم

درباره ی روانشناسی نقاشی کودکان مطالعه کنم اما کتاب خوبی در این زمینه پیدا نکردم ...

یعنی چندتا کتاب دیدم اما خیلی کلی و نامفهوم بودند ...



خلاصه اینکه فقط دوتا کتاب شعر از انتشارات شاملو خریدم ... یکی "منتخب اشعار شمس لنگرودی"

(که جایش در کتابخانه ام خالی بود) و دیگری مجموعه شعری از نرگس برهمند که از شاعران

مشهد است.(فکر نمی کنم تا حالا او را در شب شعر دیده باشم اما اسمش را چندبار از بچه ها

شنیده ام) ... حالا شاید در یه وقت مناست، چندتا از شعرهای دلچسبش را اینجا گذاشتم!



بی ربط نوشت: انگار همیشه باید یکی بره تا بقیه متوجه نقشش در تصویر روزمره ی

زندگی شون باشن... حکایت این روزهای خونه ماست ... آرزو(خواهرم) تبریز قبول شد..

این چند روزی که رفته، جاش اینجا حسابی خالیه ... حتماً اولش برای اون هم

سخته چون ما تا حالا هیچوقت تجربه زندگی ِ دور از خانواده را نداشتیم... ولی خب

شاید هم این مقدمه ای باشه برای آرزوی مادر که همیشه میگه:

"کاش مثل پرستو باشید ،آزاد و رها! " ...



Sunday, 18 October 2009

تخت جمشید

بالاخره بعد از این یکی دوهفته ی شلوغ و پُر هیاهو و یه مسافرت 4-5روزه و از سرگذروندن

امتحان زبان معافی دانشگاه، حالا دوباره میتونم توی خلوتِ آرومِ این شب سرد پاییزی،

راوی لحظات ِ درگذر باشم ... احساس خوبیه! ... اینکه هر جا بری، توی هر شرایطی که

قرار داشته باشی، آخرش بتونی _حتی اگه شده برای یه مدت کوتاه_ برگردی به

مأمن ِ آروم ِ خودت!

توی این روزهایی که گذشت اتفاقات خوبی افتاد ... و شاید قشنگ ترینش این بود که در

جمع همکلاسی ها، دوستان جدیدی پیدا کردم ... جالبه! با اینکه همیشه دنبال کارای گروهی ام،

اما باز هم هیجان و نشاط اینطور روابط و تعاملاتِ درون گروهی هر بار حس تازه ای را برام

به همراه داره! این آشنایی ها، خیلی زندگی را شاد و متنوع می کنه!

اینبار که رفتیم شیراز، تقریباً با تمام همکلاسی ها آشنا شدیم ... خیلی خوش گذشت ...

مخصوصاً اون شبی که با چندتا از بچه ها دورهم بودیم ... و البته جلسه ی معارفه

بعد از امتحان!

اتفاق خوبه دیگه اینکه توی این سفر بالاخره موفق شدم تخت جمشید را هم از نزدیک ببینم ...

مهدِ تمدن ِ ایران باستان! دیدن این ویرانه ها، حال ِ عجیبی به آدم میده ... از یه طرف اینهمه اقتدار

و اصالت را تحسین می کنی و از طرفی دچار احساس نفرت و سرخوردگی میشی نسبت به

سایه شومی که این تمدن درخشان را ویران کرد و ما را به اینجا رسوند! به نظرم فضاش

خیلی غم انگیز بود ... دیدن اون دیوارهای و ستون های خراب شده یه بغضی را به آدم تحمیل

می کرد ... اصلاً نمیشد بی اعتنا از کنارش گذشت! اما واقعاً خیلی دوست داشتم اینبار حتماً

تخت جمشید را ببینم ... که البته به لطف دوستان شیرازیمون این خواست، برآورده شد!

(حالا فقط مونده پاسارگاد که شاید در سفر بعدی موقعیتش فراهم شد اونجا هم بریم!)









پی نوشت: شنیدیم مسیر شیراز-مشهد قطار هم داره،قرار شد برگشت را اینبار

با قطار برگردیم ... ( حالا بماند که خود شیرازی ها هم وقتی بهشون میگفتم بلیط قطار

دارم، با تعجب می پرسیدن "مگه شیراز مسیر ِ راه آهن داره؟!" )

چشمتون روز بد نبینه! ایستگاه قطار شیراز عبارت بود از یک چادر صحرایی بزرگ

وسط یک بیابان برهوت در 30کیلومتری شیراز!

بماند که 30 ساعت هم توی راه بودیم، این قطار ویژه!!!(روی بلیطمون نوشته بود ویژه!)

به ازای هر 10 دقیقه که حرکت می کرد، 1ساعت به علت نقص فنی توقف داشت!

به دوستم گفتم توی وبلاگم حتماً اینو می نویسم!


اینم نمایی از ایستگاه صحرایی قطار شیراز:


(البته متاسفانه شب بود و نشد عکس واضحتر از این بگیرم !)


Monday, 5 October 2009

چند شعر از جواد کلیدری


1.
لباس می پوشد
به خیابان می رود
و رقص ماشین ها و ویترین ها را تماشا می کند.
لباس می پوشد
به خیابان می رود
و سعی می کند در پیاده رو
از تماس احساسش با شانه های عابران لذت ببرد.
غروب
در را می بندد
و بی اراده بر همه چیز اشک می ریزد.


2.
پدرانمان در جشن مغول
خوشبختی شان را قطعه قطعه شدند
و برادرانمان نسل دوم تاتار را گریستند
و خواهران و مادرانمان.

***
درد
بر پشت و پَهلوی مردمانم
یوغ سنگین تاریخ را می گرداند.
آی خوشبختی!
وقتی مرگ در کوچه مردم را دسته دسته جارو می کند
سَهمَت را از زندگی ام بردار
که من با تقدیر اجدادم بزرگ شده ام.


3.
غروب که می شود
زنبورها در بازگشت به کندو عجله می کنند
زنبورهای کارگر
ایستاده در اتوبوس های هفت عصر
اعصاب های خسته را به خانه می آورند
نه رویای چیدن گلی کمیاب!
نه خیال ساختن قصری از عسل!
آه! ملکه را بگو
اگر نیش های شعرم آزارش می دهد
من هر روز هوایی را نفس می کشم
که کارگرانی در آن سرفه کرده اند.

***
زنبورها! زنبورها!
اتوبوس از خیابان های زیادی باید بگذرد.


4.
برفی سنگین را آرزو دارم در صبح یک روز تعطیل
برفی که گنجشکان را به حیاط خانه بکشاند
من پرده را کنار بزنم
زنی زیبا را ببینم
که از پیاده رو می گذرد
با لبخندی آرام برلبانش
و دسته ای گنجشک که از سینه اش بلند می شود

***
فکر می کنم
شهر به سمتی که او می رود
سنگین شده باشد!


5.
خیاط است مادرم
چهل تکه می دوزد در چهل سالگیش
ما در کوچه
تکه
تکه
بزرگ می شویم.




پی نوشت: مجموعه ی "یکی این همه گُل را از دستم بگیرد"،سروده هایی از جواد کلیدری،
را انتشارات شاملو همین اواخر چاپ کرده... شعرها را از این کتاب انتخاب کردم...
به نظرم زبان روان و گیرایی داره!

Friday, 2 October 2009

عاطف


اولش که استاد بهمون گفت قراره با بچه های مرکز "عاطف"
یه برنامه ی مشترک داشته باشیم،همه خیلی جا خوردیم ...
راستش یه کمی ترسیدیم ... شاید به خاطر اسمش بود ...
آدم را نگران می کرد ...
"مرکز ساماندهی و توانبخشی بیماران روانی مزمن" ....

یادمه روزی که قرار شد همه ی اعضای گروه همراه استاد بریم
با اهالی عاطف آشنا بشیم،کلی استرس داشتیم ... حتی بعضی ها
اصلاً اون روز نیومدن... حالا که بهش فکر می کنم میبینم
چه تصورات اشتباهی درباره ی بیماران این کلینیک داشتیم !

مهر 86 بود که کارمون را با بچه های عاطف شروع کردیم ...
اونا یه گروه سرود داشتن که ما (20-30 تا دف نواز) و
5-6 تا نوازنده دیگه(کمانچه، دوتار، گیتار،پرکاشن، عود،
تنبک،سنتور و کیبرد) همراهی شون می کردیم ... 6ماه اونجا
تمرین داشتیم ...
توی این مدت تقریباً با بیشترشون آشنا شدیم ... عاطف، یه خانواده بزرگ
حدوداً 60نفره ست که بعضی از اعضاش چند ساله اینجا زندگی می کنن ....
از دختر 18 ساله گرفته تا خانم 65 ساله...
خیلی هاشون توی این دنیای بزرگ، هیچ کس را ندارند که پشت درهای
بسته ی این خونه منتظرشون باشه ...
دلتنگ اند ... اگه پای صحبتشون بشینی دلتنگی شون را خوب حس می کنی ...
اینکه هر روزت را توی این چهاردیواری بگذرونی و همه ش چشمت
به در باشه که شاید یکی از آدمای اون بیرون، بیاد یه سری بزنه اینجا ...
اینکه هر روز به این فکر کنی که اصلاً کسی یادش میاد منم یه وقتی
میونه همین آدمای روزمره داشتم زندگی می کردم؟ ... خیلی سخته!
این شرایط برای مسن تر ها باز قابل تحمل تره ... اما واقعاً تصورش هم
ناراحت کننده ست که یه دختر 18-19 ساله با اونهمه خواسته و آرزو،
توی روزای طلایی عمرش مجبوره اینجا باشه!( متاسفانه تعدادشون هم کم نیست! )
قسمت دردناکه قضیه اینه که خیلی از بیماران عاطف، زمانی مثل بقیه مردم،
زندگی عادی داشتن ... و بعد یه شوک روحی، شرایط نامناسبی که باهاش
رو به رو شدن و شاید یه اتفاق تلخ که فراتر از سطح تحملشون بوده،
اونارو به اینجا کشونده ... گاهی وقتها که ازگذشته هاشون میگفتن،
عمق این اندوه توی صداشون پیدا بود ...
( یادمه یه بار یکی از خانوما که میگفت قبلاً خیاط بوده، برامون
تعریف می کرد که توی این مدت که اینجاست دخترش ازدواج کرده و
وقتی برای بار اول دختر و دامادش اومدن اینجا ملاقات، داماده ترسیده
و نیومده تو مرکز! و نمیدونی اینو با چه غمی میگفت!)
خانم دکتر مهربونی با همسر و برادرش، این مرکز را اداره می کنن ...
جالبه بچه های عاطف به خانم دکتر میگن مامان ... خیلی هم دوستش دارن ...
و حقیقتاً هم ایشون برای بچه ها کم نمیذاره ... گاهی براشون برنامه ی
اردویی میذارن ... به مناسبتهای مختلف جشن برگزار میکنن..
و از همه قشنگ تر ارتباطیه که با جوان ترهای مرکز دارن ... و اینکه
واقعاً هر کمکی از دستشون برمیاد برای اونها انجام میدن... حتی یادمه
بچه ها روتشویق می کردن که درسشون را ادامه بده...
خانم دکتر برامون توضیح میداد که بیماران اینجا دچار نوعی
افسردگی حاد هستن، طوری که نیاز به درمان و مراقبت ویژه دارن ...
البته بیشتر اوقات رفتارشون عادیه، فقط گاهی بهم میریزن و قاطی میکنن ...
اونم بستگی به شدت بیمار یشون داره ...

فکر می کنم اون 6ماه تمرین و اون دو شب اجرای آخر سال (که یه شبش
همزمان با چهارشنبه سوری شد) برای همه یه خاطره بیادموندنی بود ...

حالا بعد از دوسال دوباره قراره برای تمرینای هفتگی گروه(جمعه ها)
بریم اونجا ... البته تا وقتی که اهالی ِ محل صداشون درنیومده!
آخه معمولاً ما هرجا میریم بخاطر سرو صدای زیاده سازامون زود
عذرمون را میخوان... الان هم همین مشکل ِ جا را داشتیم که مسئولین
مرکز عاطف پیشنهاد دادن بریم اونجا!
امروز اولین جلسه تمرین توی عاطف بود ... خیلی خوش گذشت!

پی نوشت: راستش قصدم این نبود که با یه ژست نیکوکارانه، یادآوری

کنم که چه خوبه گاهی به اینجور مراکز هم سری بزنیم ...گرچه دیدم

که چقدر از این ملاقاتها خوشحال میشن ... اما وقتی برید که واقعاً از

صمیم قلب دوست داشته باشید ... نه از سر ترحم، که بخاطر عشق به همنوع!

اینارو گفتم به این خاطر که میدونم خیلی ها وقتی اسم کلینیک بیماران روانی

را میشنوند، همون تصور اشتباه توی ذهنشون تداعی میشه ..اما اصلاً

اونطور که فکر می کنید نیست ... اگه یه بار برید متوجه میشید!


Monday, 28 September 2009

چند شعر از الهام اسلامی


1.
سرباز!
همسر مرا نکُش
او شاعر است؛ دنیا را از شعر تهی نکن

سرباز!
کودک مرا نکش
کودکان مرگ را ناگوار می دانند

ما خواستار جنگ نبودیم
ما از سکوت پشیمان بودیم.


2.
قوی نیستم اگر شعری می نویسم
باد قوی نیست اگر لباس های روی بند را تکان می دهد.

غروب ساعت غمگینی است
نمی تواند حتی گلدانی را بیندازد
و غم کمی جا به جا شود.

در خانه نشسته ام
زانوهایم را در آغوش گرفته ام
تا تنهایی ام کمتر شود
تنهایی ام
کمد پر از لباس
اتاقی که درش قفل نمی شود
تنهایی ام حلزونی است
که خانه اش را با سنگ کُشته اند.


3.
جنگاورانی بر تن این غار ایستاده اند
که آرزو دارند به خانه برگردند
پاهایشان را دراز کنند
چای بنوشند
اوستا بخوانند
و دیگر نقاشی نباشند.


4.
کشورش را از دست داد
عشقش را در بحبوحه ی جنگ گم کرد

حالا سرباز پشیمانی است
که روزهای ملاقات
کسی به دیدارش نمی آید.


5.
زیبایی تو
سینی چای را بر می گرداند

غمگینم
بی آنکه کودکی به دنیا آورده باشم غمگینم

مرا دوست داشته باش
چنان باورت می کنم
که شاخه هایت به شکستن امیدوار شوند
من دختر یک کشاورزم
آب باش و با من مهربانی کن
سرکشی نکن
قلب من از قدم های تو پیشی می گیرد

بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند
تا تو را در آغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی ات کم نمی کند
همیشه چای می خوری و شعر می خوانی
صدای تو دلتنگم نمی کند
تنهایم می کند.


پی نوشت: شعرها را از کتاب " دنیا چشم از ما برنمی دارد " ،اولین
مجموعه شعر خانم اسلامی، انتخاب کردم .. راستش خیلی وقت بود
که دنبال این کتاب و مجموعه ی "مرثیه ای برای درختی که به پهلو افتاده"
از رضا بروسان(همسر خانم اسلامی) می گشتم... البته دومی رو هنوز پیدا نکردم ...
نمیدونم چطوریه که هیچ کدوم از کتابفروشی های اینجا حتی اسمش رو هم نشنیدن ...

بعداً نوشت: خانم اسلامی و آقای بروسان از شاعران مشهد هستن..
من فکر می کنم به این علت کتاباشون اینجا پیدا نمیشه که احتمالاً
این چندتا مجموعه اخیر را توی تهران چاپ کردن... معمولاً کتابهای شعر
چون زیاد مورد استقبال نیستن، به شهرستانها نمیرسه (این مطلبو از یه ناشر
توی نمایشگاه بین المللی شنیدم)
این مساله ربطی به فضای بسته ی مشهد نداره ... برعکس تصوری که
شاید خیلی ها درباره ی اینجا دارن، شهر ما از نظر بازار کتاب، توی سطح
قابل قبولی قرار داره .... جمعه بازار کتاب داریم... یه بازارچه مخصوص
فروش کتابهای قدیمی هست ...و چند تا کتاب فروشی عالی داریم که همیشه
با بورس جدیدترین کتابهای چاپ شده به روز هستن ...
من هر شهری که میرم یکی از جاهایی که معمولاً همیشه سر میزنم
بازار کتاب اون شهره ... حتی تبریز بخاطر فضای خاصی که داره فکر میکردم
باید از این لحاظ بالاتر از مشهد باشه، اما با کتابفروش هاش که صحبت
می کردم همه از بازار کتاب مشهد تعریف می کردن!

Thursday, 24 September 2009

شیراز



خیلی وقت بود داشتم فکر می کردم برای مدتی این خونه ی مجازی را رها کنم ...
بعد یکهو یه شرایطی پیش اومد که خود به خود این اتفاق افتاد...
توی 2هفته ای که گذشت خیلی سرم شلوغ بود ... دیگه دیروزرفتم شیراز
و کارای دانشگاهم تقریباً تموم شد ... حالا خستگی ِ این روزهایی که گذشت،به کنار

اما این مسافرت یک روزه خیلی دلچسب و خوب بود... من تا حالا شیراز نرفته بودم ...
صبح که رفتم دانشگاه برای ثبت نام و تا ساعت دو و نیم بعدازظهر اونجا بودم ...
اما بعدش با یکی از دوستان خوب ِ شیرازیمون قرار گذاشتم و با هم رفتیم شهر رو گشتیم ...
بلیط ِ برگشتم برای 12 شب بود ..برای همین فرصت گشت و گذار داشتم ...تقریباً
همه ی مکان های دیدنی شهر را رفتیم... خیلی خوش گذشت ... بین شهرهایی که
تا حالا رفتم و با مردمش برخورد داشتم، تبریزی ها و کرمانی ها به نظرم خونگرم تر و
مهربون تر بودن... حالا شیرازی ها هم به این لیست اضافه شدند ....
واقعاً مردمان ِ خوب و دوست داشتنی هستن!





















Friday, 11 September 2009

بئاتا بئاتریس

تابلوی بئاتا بئاتریس اثر دانته گابریل روستی، ذاتاً از آن نقاشی هایی ست که ذهن بیننده را
درگیر آرامش ِ سوال برانگیزش می کند ... حالا اگر داستان پشت پرده آن را هم بدانید
این حس، پررنگ تر و واضح ترمی شود ...
به نظر من که خیلی تأثربرانگیز است!



" لیزی سیدال از اوایل دهه ی 50 که پیش رافائلیها کشفش کردند مدل آنها شد.
در یک کلاهدوزی زنانه در لندن کار می کرد. در 1852 رفیقه ی روستی
شد و در 1860 با وی ازدواج کرد. روستی به او طراحی و نقاشی یاد داد و
استعداد شاعریش را پرورش داد. اما زندگی زناشویی آنها به علت خیانتهای روستی،
مرگ فرزندشان در بدو تولد، و اعتیاد آنها به مشروب و مواد مخدر،روز به روز
تلخ تر شد. در 1862 لیزی بر اثر زیاده روی در مصرف داروی افیونی لودانوم،
در گذشت.
بئاتا بئاتریکس ( بئاتریس مقدس) روستی بیش از آن که مرثیه ای بر مرگ لیزی باشد،

یادی از زندگی مشترک آنها همچون دانته و بئاتریچه ای امروزی است.
روستی خود فرزند یک پناهنده ی سیاسی ایتالیایی بود و از کودکی بئاتریچه را می شناخت.
آدمهای پسزمینه، دانته و مظهری از عشق ( یا شاید ارواح دانته و بئاتریچه ) پشت به
تصویر محوی از فلورانس، به یکدیگر می نگرند و نگاه آنها پیوند بین شان را می رساند.
پرنده ای که در هاله ای از نور است گل خشخاشی را در دامان لیزی می اندازد،

گلی که داروی مرگ او را از آن گرفته اند. "

تاریخ هنر/ سده ی نوزدهم
دونالد رینولدز
ترجمه ی حسن افشار


* Beatrice زن محبوب دانته بود که در کمدی الهی نیز راهبر او به بهشت است.
در ادبیات غرب به زن زیباروی پاکدامن اطلاق می شود.

* پیش رافائلیان: گروه کوچکی از نقاشان که هنوز در حول و حوش بیست سالگی بودند

با پیروی از نقاشان بدوی به استفاده از رنگهای تابناک و توجه دقیق به جزئیات طبیعی
روی آوردند. این گروه که از نقاشان پیش از رافائل سرمشق می گرفت در1848 با نام
"انجمن پیش رافائلی" اعلام موجودیت کرد. اعضای آن را دانته گابریل روسِتی،
ویلیام هولمن هانت، جان اِورت میلی، ویلیام مایکل روستی، فردریک استیونز،
جیمز کالینسون و تامس ووانر تشکیل می دادند.


Tuesday, 8 September 2009

بهترین دعا

شب احیاست ...
ساعت یک و نیم بعد از نیمه شبه ...
طبق عادت همیشگی ش، بی مقدمه برام sms زده که

" به نظرت بهترین دعا برای امشب چیه؟ "

جالبه! از سر شب داشتم دقیقاً به همین موضوع فکر می کردم...
حتی توی مراسم احیا هم وقتی همه میگفتن "العفو" و گریه می کردن
(پی نوشت 2) باز من ذهنم درگیر همین بود ... یه عالمه تصویر مدام
میومد جلوی چشمم ... و یک جمله که انگار خیلی پررنگ تر بود از بقیه
جملات حاشیه ای! ...
نوشتم:

" خدایا، تقاص ِ آه و درد ِ مظلومان را از ظالم بستان! "

زود جواب داد:

" آمین"

دوباره براش نوشتم:

"خب، بهترین دعای تو چی بوده؟ "

نوشت:

" اینکه هیچوقت حس ِ نزدیکی به خدا رو از دست ندیم! "

بعد خوب که فکر کردم دیدم آره، انگار این خیلی بهتره ...
یعنی اگه اون حس نزدیکی،همیشه باهات باشه مثل اینه که توی
جنگ، یه سپر با ایمنی ِ فوق العاده داشته باشی...
یادم اومد که خودم هم هر زمان که دیگه خیلی کم میارم و
بهم میریزم و از زمین و زمان ناامید میشم ، این مصرع حافظ
را مدام تکرار می کنم .. و باهاش به طرز عجیبی آروم میشم:

چون تو را نوح است کشتیبان
زطوفان غم مخور!


پی نوشت1: مریم عزیزم، ممنونم بابت یادآوریِ خوبت!

پی نوشت2: واقعیتش اینه که من مراسم های مذهبی ِ اینطوری رو
بیشتر به این خاطر دوست دارم که اجتماع زیادی از آدمها (از طبقه و طیف های مختلف)
را با یک ریسمان مشترک، دور هم جمع میکنه ...
به نظر میرسه مقصود هم همین بوده ... اجتماعی که پتانسیلی ایجاد کنه برای یه حرکت مهم و اساسی!
اما حالا به نظرم قضیه به مرور زمان، داره یه فرم اشتباهی به خودش میگیره ..
دقت کردین همه دعاهایی که خونده میشه توی این شبها، شده برای "من"!
همه گریه و زاری و آه و فغان می کنند که خدایا من را ببخش... من را نجات بده ...
گره از مشکل من باز کن ... مریض من را شفا بده ... (یاد حرف دکتر شریعتی افتادم
توی یکی از نوارای سخنرانیش با اون لهجه خاصش میگه: این چه دینیه که همش
توش حرف از منه .. همش من ..من ..من ... )
یعنی آدم انتظار داره توی همچین مراسم هایی، حرفهای اجتماعی تر که
آزادی بیان ِ مطلق جامعه اجازه نمیده، لااقل خودمون دعاهای اجتماعی تری داشته باشیم ...
خب اگه من بخوام بازم خواسته های شخصیمو بگم، دیگه چه نیازی که
بیام توی چنین جمعی؟ میشینم توی خونه ی خودم با خدا خلوت میکنم
و حرفامو بهش میزنم.. اما فلسفه اینکه اومدیم اینجا کنار هم نشستیم
داریم دعا میکنیم حتماً چیز ِ دیگه ای بوده!