Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Showing posts with label دلنوشته ها. Show all posts
Showing posts with label دلنوشته ها. Show all posts

Wednesday, 20 September 2023

لمس پوسته ی سردِ مرگ

 
حالا بعد از سه سال برگشته ام که چه بنویسم؟ ... چطور بنویسم از این سه سال ِ پر درد و نفسگیر ... از کابوسی که هنوز بعد از سه سال - درست مثل روز اول-  تصورش هم ترسناک است ...

اینجا توی وبلاگم، انگار دوربین روی آن روزهای سیاه کرونا ثابت مانده ... تمام آن روزها و ماه هایی که مسافت طولانی خانه تا محل کارم را دوبار در روز پیاده طی می کردم تا قاصد کرونا نباشم برای خانه مان و بیشتر از همه برای مامان که با زمینه ی دیابت از همه بیشتر در خطر بود ...

پس چه شد؟ ... این آوار از کجا روی سرمان ریخت؟ ... چطور مامان کرونا گرفت و یک هفته به زمین و زمان چنگ انداختیم که نگه ش داریم ... و نشد ... و نماند ... و آخرش خانه خرابمان کرد این مصیبت ...

من دنبالِ مامان، تا لمس پوسته ی سردِ مرگ پیش رفتم ... حتی در لحظه ی آن تصادف وحشتناک که تجربه خیلی نزدیک به مردن خودم بود هم تا این اندازه با مرگ چشم در چشم نشده بودم ...

حالا درست مثل یک مسافر زندگی می کنم ... نه مثل کسی که فکر می کند یکسال بعد، پنج سال بعد، ده سال بعد کجاست. بلکه شبیه کسی که هر ساعت از خودش می پرسد چه کارهایی را باید قبل از رفتن، تمام کند ... کسی که عجله دارد برای تکمیل ناتمام های زندگی اش، برای دیدن و شنیدن و تجربه کردن و سفر کردن ... برای هر قدمی که می تواند پیش تر برود، قبل اینکه زمانش برای همیشه متوقف شود ...

بعد از مامان، انگار ساعت شنی زندگی برای من هم برعکس شد ... تا قبل از آن، مقیاس زمان از تولدم بود تا لحظه ای که در اکنونم تجربه می کردم... اما حالا مفهوم فاصله، از همین حالاست تا نقطه پایان زندگی. همین فرصت نامعلوم و نه چندان طولانی ...

 سی و شش سالگی مثل یک بیماری موروثی، آنقدر درد داشت که سپیدی غم ش نشست روی موهام ... مامان هم سی و شش ساله بود که توی یکسال پدر و مادر و برادر کوچکترش را از دست داد ... رد این مصیبت لابلای سپیدی موهاش، روی چین های صورتش، حتی پشت صدای خنده هاش تا ابد باقی ماند ... ابد؟ ابدش آنقدرها دور نبود ... فقط بیست و دو سال بعد از آن سال سیاه ...

 



ولی من بیست و دو سال دوام نمیارم مامان! ... خیلی کمتر از این حرف هاست توانم ....
 
 

 

Tuesday, 21 July 2020

مادرانگی ِ رنج


" بنظر من که زیادی میترسی. جایی که اینهمه آدم دور و برت میبینی و میشنوی
که گرفتن و رد کردن، باید نسبت بهش خیلی ریلکس تر برخورد کنی ... بالاخره کاری ش
نمیشه کرد، فعلاً زندگی مون همینه و باید باهاش ساخت! "

فنر بالای ماسک را روی صورتم محکم تر می کنم، چند قطره کوچک عرق از پشت لبم
سُر می خورد ... لب هایم را روی هم فشار می دهم، اما رد شوری را روی پوست نازکش
حس می کنم ... آخرش تحملم تمام می شود از این حس ناخوشایند و ماسک را پایین
میکشم و با پشت دست، خیسی پشت لبم را پاک می کنم ...

" تو وقتی میری پایین تو بخش، دو تا ماسک بزن! دختر، من همه ش نگران تواَم! آخه
ماها سالها توی محیط های بیمارستانی کار کردیم، یه جورایی بدنمون مقاوم شده به
آلودگی و ویروس ها ... تو اما اوضاعت با ما فرق میکنه ... حالا شانست افتادی تو
بخش IT این مرکز درمانی ... خیلی بیشتر مراقب باش! "

سرم توی لپ تاپ بخش پذیرش است، درحالی که پرونده ای را از زیر دریچه ی کوچک
مقابلم هل میدهد تو، روی شیشه ضربه آهسته ای میزند ... با سر اشاره می کنم به
همکاری که آنطرف تر نشسته، که یعنی با او باید صحبت کنی ... وقتی پرونده را برمی دارد
و به سمت باجه بعدی میرود، تازه متوجه جثه ی بسیار نحیفش لای چادر سیاه می شوم ...
بلند حرف میزند تا صدایش به آنطرف شیشه برسد :

 "میخواستم بپرسم عمل تعیین جنسیت چقدر میشه هزینه ش؟ " 

" حدود سی و پنج میلیون، بچه دیگه هم داری؟ "

" آره، چهارتا دختر دارم. میخوام یه پسر داشته باشم... چرا اینقدر گرونه؟ قبلاً که
بیست میلیون بود، ما می خواستیم وام بگیریم ... سی و پنج میلیون خیلی زیاد
میشه برامون! "

"قیمت ها خب هرسال تغییر میکنه، اون قیمت مربوط به سالهای پیش بوده."

" خانم جان تو این دوره زمونه که وضعیت اقتصادی همه اینقدر خرابه، بچه پنجم میخواد
بیاد که چی بشه؟ بزرگ کردن همون چهارتایی که داری هم کلی هزینه و مشکلات داره.
بعدشم الان اینهمه هزینه کنی برای تعیین جنسیت، می دونی که کلاً ivf حدود 40درصد
شانس موفقیت داره؟ اگه بگیره و باردار بشی قطعاً بچه ت پسره، اما می ارزه وام بگیری
و بری زیر بار قرض برای یه شانس 40درصدی؟ " این را همکار دیگری می گوید که دورتر
درحال مرتب کردن پرونده های روی میزش است.

زن که با ناامیدی از در بیرون می رود، پشت ماسک های روی صورتم احساس خفگی
می کنم ... انگار ردِ دردناک واژه های زن بیش از کرونا، خفقان هوای تازه ای که نیست
را به یادم آورده ... صدایی توی ذهنم زمزمه می کند " فراموش کن! این کلمات را فراموش کن! "

سالن انتظارِ شلوغ، کم کم از جمعیت خالی می شود ... یک ساعت شده که لابلای کارم
به چهره هایشان نگاه می کنم و داستانی که هر کدام شان را به این سالن کشانده می شنوم
یا توی ذهنم مجسم می کنم .... زنانی که خودخواسته یا به اجبار باید با هر روشی که شده
باردار شوند! ضرورتی آنقدر غیرقابل اجتناب که حتی خطر کرونا و شاید مرگ هم نمی تواند مانع
این پیگیری شود ... بعضی هاشان از شهرهای دور آمده اند، چند نفری با لباس های رنگیِ
محلی شان وسط جمعیت بیشتر به چشم می آیند ... صبح تا ظهر توی پارک مقابل مرکز،
خانواده هایی را می بینی که زیر سایه درختان اتراق کرده اند تا کار بیمارشان تمام شود ...
بیمار؟! ... بیمار یعنی زنی که نمی تواند مادر شود، و انگار برای خیلی ها وجودش به هیچ
نمی ارزد بدون داشتن این موهبت!!

"باورت میشه! به شوهرش گفتم خانمت حالش خوش نیست! ببین تنگی نفس داره،
چشماش سرخه، بی رمقه! اگه باردار بشه ممکنه حتی خودش تو این پروسه دوام نیاره
و بمیره! ... شوهره گفت اشکال نداره! من که رضایت دادم! اگه خدا بخواد نگه ش میداره! ...
زن بیچاره خودش راضی نبود انگار ... با چشم گریون فرستادیمش بخش ... "



پی نوشت: من از نسلی که اینطور به اجبار زاییده می شوند، میترسم! ... از داستان های
عجیبِ زنانِ تحقیر شده ای که انگار رسالتی جز زاییدن ندارند، وحشت میکنم ...
از این مادران سیلی خورده ی آینده! از این فقری که تکثیر می شود، مثل اژدهایی هزارسر
که هیچ امیدی به نابودی اش نیست ... من از کمک های مالی دولت برای درمان زوج های
نابارور کم درآمد، از این تکثیر بدبختی و رنج میترسم!

Sunday, 19 July 2020

از بی تابی روزهای کرونا


تنهایی، دست از سرمان بر نمی دارد ... مدام از حوصله ی این روزها بالا می رود،
سرک می کشد تا دوردست ها، و آخرِ سر، ناامیدانه آه می کشد و به راهش
ادامه می دهد ... نه، هیچکس نیست ... تا شعاعی که می بینی حتی به امیدِ
سراب ... هیچکس نیست ...

حسابِ این روزهای ِ خالیِ بی چشم انداز و پُر از علامت سوال را توی هیچ
برنامه ریزی دور و نزدیکی نگنجانده بودیم انگار ...
 حالا چه کاری از ما ساخته است؟

به او دلداری می دهم که همه چیز روبه راه می شود ... که اینطور نمی ماند ...
که باید صبر کرد ... اما به خودم چطور تسلی بدهم وقتی دلم می ساید به
دیوار دلتنگی و خراشیده می شود به درد؟ ... به این ساعت ها، روزها، ماه ها
و سال ها که بی اعتنا به مشکلات و رنج های امروز ما، با شتاب می گذرند و
کم می شوند از حساب عمر، چه باید گفت؟

ما در هراس فراگیر ِ همه مردم دنیا، میان مرگ و زندگی، سرگردانیم ...
در حصار تنهایی گیر افتاده ایم... در حسرت آغوشی، و حتی در عطشِ لمسِ
گرمایِ دستی به مهر ... در فاصله گذاری اجتماعی، خشک شده ایم؛ مثل
درختان بی برگ زمستان که در رویای بهار به خواب رفته اند ...
لب هایمان در فقر بوسه، ترک خورده است ...
و درد این همه را کجا می شود فریاد کرد؟

کاش تسکینی بود برای دوری، برای دلتنگی، برای این تنهاییِ نفسگیر ...
کاش زمان از حرکت باز می ایستاد، ما توی آغوش هم به خواب می رفتیم
تمام این کابوس را ... و بعد در صبحی که همه چیز به حالت قبل برگشته،
زندگی بیدارمان می کرد ... کش و قوسی می دادیم به بدن های خشکمان
و به این فکر می کردیم که بعد صبحانه ای مفصل، درباره ی آینده مان حرف
بزنیم؛ اینبار حتی با جزئیات خیلی بیشتر!


پی نوشت: دوباره می نویسم تا آرام بگیرم ... مثل آدمی که توی تاریکی،
بلند با خودش حرف می زند تا کمتر بترسد از سیاهی، از سکوت، از تنهایی ...


Thursday, 28 December 2017

از بغضی که سنگین است ..


باید قوی باشی! آنقدر قوی که بایستی روبرویش، زل بزنی توی چشم هاش، و توی دلت
بشماری روزها را ... یک روز، دو روز، هفت روز، دو هفته تمام! .. و حتی چهل روز ...
یکسالش را سخت می توان تصور کرد ... اگر هنوز قامتت خم نشده باشد، اگر چشم هایت
را نبسته باشی از دلهره، اگر دلت نباریده باشد به تکرار بی حدِ روزهای باران زده ی بهار...
اگر هنوز محکم ایستاده ای روبرویش، تو بر او غلبه کرده ای ...

من اما آدم اینهمه جرات و استقامت نیستم! .. حتی اگر مرگ سوغاتی برای همسایه باشد..
شاید همین است که از سال پیش، دیگر  از جلوی سوپر قدیمی محله هم رد نشده ام. 
درست از وقتی که دامادشان رفت سفر و دیگر هیچوقت برنگشت. مادرم میگفت گویا تنها 
رفته بوده تهران، و یک شب که خانه فامیلی مهمان بوده قبل از خواب با موبایل پیامی برای 
همسرش فرستاده و بعد خوابیده و دیگر هیچوقت بیدار نشده است. خبرش که توی محله
پیچید آنقدر در نظرم ناباورانه بود که ترجیح میدادم دورترین مسیرها را برای رسیدن به خانه 
انتخاب کنم ولی از جلوی آن مغازه که میگفتند پرده سیاهی سردرش نصب شده است، 
رد نشوم.  نه فقط از آنجا که بارها از مغازه شان خرید کرده بودم و بنظرم رفتار و گفتارش از 
همه فروشنده های محله محترم تر و مودبانه تر بود با همه، بلکه بیشتر شاید بخاطر 
آن شب تاریک و خلوت که از سرِ خیابان اصلی پسرکی افتاده بود دنبالم و من هی قدم 
تند میکردم تا برسم توی کوچه خودمان. دلهره از حضور غریبه ای که دنبالم میکرد با آمدن
ماشینی کمتر شد، یک ماشین 206 که خانواده ای سرنشینش بودند، پسرک ترسید و
برگشت. درِ خانه که رسیدم ماشین نگه داشت، دامادِ سوپر قدیمی محله مان بود با همسر
و دوتا بچه کوچکش، گفت دیدیم دنبال شما افتاده، با ماشین آمدیم پشت سرتان تا مراقب 
باشیم... و من با خودم فکر کردم چقدر مهربانی به آدمی نزدیک است! ... و آن حادثه درست
چند هفته بعد از این خاطره بود ... مرگِ داماد ِ سوپرِ محله انگار هنوز برای من اتفاق نیوفتاده
است ... مثل شایعه ای که زبان به زبان گشته و آخرش کسی آن را از میانِ راه برداشته است...


حالا دوباره چشم هایم را بسته ام!

اینبار دلهره آنقدر بزرگ است که نمیدانم کی جرأت باز کردنشان را پیدا خواهم کرد ... عکس ها
دروغ می گویند! حتی وقتی با صدای بلند گریه می کردیم توی دلم به این دروغ لعنتی بدوبیراه 
میگفتم! به اینکه اکرم درد زانوهایش آنقدر خوب شده که سر از اشترانکوه درآورده باشد، و علی 
بالاخره مرخصی اش جور شده که با یک برنامه 3-4 روزه همراه شود و تازه از شوق صعود
زمستانی عکس کوله و تجهیزاتش را استوری بگذارد توی اینستاگرام .... این دروغ لعنتی حتی 
اینقدر هم حافظه ندارد که یادش مانده باشد آقای زاده تراب مدیر اجرایی باشگاه ماست و باید
همیشه همه جای باشگاه بتوانی پیدایش کنی .. تا گزارش برنامه ها را بموقع تحویل بگیرد، تا 
برنامه کلاس های هر فصل را بچیند، برای کارگروه ها جلسه بگذارد .... 
آخ! دروغ لعنتی! مگر نمی دانی ناصر اکبری کوهنورد بزرگی ست که همه، همه جا با صدای
رسا و محکم به احترام سلامش می کنند، که هر کوهنوردی می بالد به اینکه پشت سرش 
قدم بگذارد در کوه ... مهشید که همین دو سال پیش با هم کلاس سنگنوردی مقدماتی را
گذراندیم حالا مگر میشود اینهمه راه تا اشترانکوه رفت برای دوباره دیدنش؟ ... 
روزنامه ها دروغ می گویند! این رسانه ها رسالتشان را از یاد برده اند ... شایعه ست نبودن شان ...
نه اصلا حتی برای شایعه بودن هم سنگین است ... ما فقط نمایشی را بازی کردیم که آنها 
نقش شان مُردن بود، تابوت هایی که روی شانه های لرزان استادیوم تختی جابجا می شدند،
دسته های بزرگ گل، مارش عزا، حتی زار زار گریه هایمان ... حتی تابوتی که چند روز بعد از 
فرودگاه تحویل گرفتیم، و همه ی آن قامت هایی که یکی یکی شکستند پای این بدرقه ... 
حالا دیگر باید تمامش کنیم .... این شایعه را پاک کنیم از خاطرمان... جلسه دوشنبه های
باشگاه جای مرور فیلم ها و خاطراتشان نیست ... آقای زاده تراب باید برنامه های جدید را توی
این جلسه اعلام کند، علی هم آخروقت برسد به جلسه، روی یکی از آن صندلی های آخر 
بنشیند و ریز بخندد با بچه های ته سالن ... اکرم باید پیدایش شود توی باشگاه ... آقای اکبری
برنامه های آمادگی صعود زمستانی دماوند را اعلام کند توی یکی از همین دوشنبه ها ....
تمامش کنیم این نقشِ ما مثلا زنده بودن را و آن ها مُردن ...
چرا کسی بیدارمان نمی کند؟ ....  








Monday, 2 May 2016

به بهانه ی آن خیالِ دوست داشتنی


توی کادر بسته تلویزیون، دوربین، آدم های روزمره رو گیر انداخته و ازشون میپرسه:
"اگه امروز آخرین روز زندگی ت بود چیکار میکردی؟" ....
همه اولش غافلگیر میشن و میگن: خیلی سخته! نه، اصلا عادلانه نیس! نمیشه
اینقدر یهویی اتفاق بیوفته! ... اما بعد با خودشون فکر می کنن خب واقعا اگه باهاش
روبرو بشن، اون یه روز باقیمونده رو چیکار میکنن؟ ....  
حالا همه شون دارن یکی یکی جواب میدن ...
"زنگ میزنم به دوستام که دورهم جمع شیم و تا لحظه ی آخر خوش بگذرونیم" ...
" میرم پیش مامان و بابام، و بهشون میگم چقدر دوستشون دارم" ..."میرم کوه" ...
" قشنگ ترین لباسمو میپوشم و روی تختم دراز می کشم تا بمیرم" ...
" تو فرصت باقیمونده، یه وصیتنامه می نویسم" ... "خودکشی می کنم" ....
" هیچی! همین زندگی م رو ادامه میدم تا آخرین لحظه" (این یکی خیلی مثه
شعارهای تو کتاباست! من که شک دارم کسی اینقدر ایده آل زندگی کنه!) ....

از خودم می پرسم " تو چیکار می کردی؟ "

احتمالا با اولین پرواز میرفتم شیراز ... تمام روز توی شهر قدم میزدم ... از خیابون ارم
تا ملاصدرا و قصرالدشت ... همه جاهایی که خاطراتش با کلی حس خوب یادم مونده ...
کاخ عفیف آباد، عمارت شاپوری، بازار قدیم،سرای مشیر، بازار حاجی و اون کوچه های
قدیمی اطرافش .... حتی بازار ترشی فروش های پشت ارگ ... نارنجستانِ فراموش نشدنی
و خونه زینت الملک ...  اینقدر راه میرفتم که شب وقتی رسیدم حافظیه، از خستگی فقط
بشینم روی پله های روبروش و تکیه بدم به اون ستون های سنگی ش ...  اونوقت تصویرِ
آخرِ فیلمِ زندگی م میشه عمارت عاشقانه ی حافظ! .... شایدم آخرین تفعل رو هم با همون
کتاب حافظ کوچیک خودم زدم ... دیگه مهم نیس حرفش امیدوارکننده باشه یا نه ... مهم
اینه که تمومه ... میتونی چشم هاتو ببندی و اون دانای کل، ته ِ همه ی قصه هایی که 
درباره ت نوشته، فقط بنویسه "پایان."  





پی نوشت: همیشه تو خیالِ آدم، یه جایی، یه کسی، یه حس و حالی، یه خاطراتی
اون دورترها هست که با خودش فکر می کنه اونجا و تو اون شرایط حالش بهتر میشه ...
مخصوصا وقتی از جایی که هستی خیلی راضی نباشی ... گاهی وقتا هم ممکنه همه ش
یه سراب باشه ... اما واسه کسی شاید حتی همین خیال دور هم خودش یه دریچه ی
امید به زندگی باشه ...
 نه اینکه حالم خوب نباشه، اما این روزا واقعا دلم شیراز می خواد ... شش روز دیگه تا تولدم
 مونده و با همه ی تلاش و تمنایی که براش دارم، هنوز هم سفر شیراز غیرمحتمل ترین
هدیه ی امسالم هست ... دلتنگ کننده ست ...


Tuesday, 24 November 2015

برهوت


خیلی ها فعل "رفتن" را صرف کرده اند ...

 رفتی ...

رفتند ...

رفت ...

رفت ... او هم رفت ... شاید برای همیشه ...

دهکده ی جهانی! ... دنیای بدون مرز! ... 
نه! تیترها دروغ می گویند ....
مرزها هیچوقت در مقابل غربت و دلتنگی کوتاه نیامده اند ...

و امروز دیگر هیچ خبری حتی نیاز به مقدمه چینی هم ندارد!
فیسبوک آن را در چند کلمه ی ساده به اطلاع همه ی دوستان و
 آشنایان میرساند: او رفت ...

و اصلا چه اهمیتی دارد کدام  قاره؟ کدام عرض جغرافیایی؟ کدام کشور؟ کدام شهر؟ ...
مهم آنست که حالا جای خالیِ یک نفر هر روز تکرار می شود ... روزها، ماه ها، و شاید
 حتی سالها ... آنقدر که بالاخره دلتنگی اش هم شبیه خاطره ی دست نیافتنیِ قاب عکسی
 روی دیوارِ روزمرگی، آرام گیرد ...

خبر را می خوانم ... دوباره ... چند باره.... بارها ... برای همیشه ... " او رفت "
.
.
.
و نجوایی بغض آلود ادامه  می دهد: " می روم "










پی نوشت: گاهی بی اختیار عادت میکنی دنیای مجازی را هم شبیه یک واقعیت
 فراموش شده و دور تجربه کنی ... مثلا اینکه به صفحه ی فلانی سر بزنی و با مرور
چند تا مطلب اخیرش فکر کنی حالش چطور است این روزها ... یا گاهی پیامی برای
آن یکی بفرستی، تبریک تولدی روی دیوارش بزنی، ازدواج ها و قدم نو رسیده را شادباش
بگویی و خیال کنی "چه دنیای کوچک و صمیمی در این حوالی جاری ست!" ....
شاید درست همینجاست که دلبسته شان می شوی! بعدش انگار حتی تار و پود
احساست هم سست تر می شود .... میلرزی از هجوم  بی لحنِ واژه هایی که
سرگردانند...از دوست داشتن هایی که آهنگ اشتیاقشان خط خورده ست ...
 از رفتن هایی که بغض شان جامانده پشت تردید ...
 از دلتنگی هایی که لبخند میزنند "من خوبم!" ...


Tuesday, 6 October 2015

حاشیه ای بر متنِ پاییز


گاهی همینطور که خوابیده ای، می تواند آرام از سر انگشتانت بالا برود، یا شاید
هم آنوقت که لبه ی سکوت دنیای خودت چمباتمه زده ای، در مسیر حرکتش بودی...
گاهی هم انگار لابلای هوایی که بی ملاحظه نفس میکشی خودش را جا میزند ....
هر چه هست مثل سیلابی ناگهان از راه آبادی میرسد و زمینش را پنجه می زند
به قصد ویرانی ... بعدش دیگر آنقدرها طول نمیکشد تا حضور ناخوانده اش به احساس
درآید ... اینجاست که تنهایی و مرگ آن دخترک بی آزار فیلم La Strada در بازی زاپاتای
دوره گرد و حتی دلخوشی های امیدوارانه اش از همیشه غم انگیزتر است و بغضش
اینبار چاشنی تماشای فیلم می شود ...  و نیلوفر سی و اندی ساله ی کتاب
"قطار دهلی بمبئی" تو را با همه ی دلتنگی هایش سهیم می کند پیش از آنکه
ناباورانه با مرگ روبرو شود .... و حتی لهجه ی شیرازیِ دوست داشتنیِ آنسویِ
خط تلفن، آنقدر بغضت را درمسیر دلتنگی میلغزاند که تمام لحظات بعدش با مرور
خاطرات و عکس های آن روزها، بارانی می شود ...


بهانه نمی خواهد ...

پاییز
      برای تمام این بی قراری های بی اتفاق
                                                         کافی ست ... 


Sunday, 6 September 2015

در حوالی این شبانه ها باران میبارد هنوز ...


میان خواب و بیداری سرصبح پیامش را می بینم. یک متن نسبتا طولانی...
مثل درددل های کسی که یکهو دلش خیلی گرفته باشد.... صدایش لابلای سطرها می پیچد ....
 انگار با خودش دارد حرف میزند... زمزمه های تنهایی حوالی ساعت 4 صبح!

چند روز پیش هم دوباره سراغش آمده بود ... هوای بارانی آن روز بهانه بود ....
بغضش مدام سرک می کشید از پشت کلمات، سکوت ها و مکث های طولانی ...
" آروم میشم زیر بارون، یادم میره دردهام " .... سعی می کنم دلداری اش بدهم که
" باید گذشته رو فراموش کرد، تو همین الان هم خیلی موفقی!" ... و با خودم فکر
می کنم گذشته گاهی مثل یک تکه قیر سیاه، به لحظه های امروز میچسبد...

دلم برایش تنگ شده ... از سرصبح دارم توی چشم های درشت و مشکی نوجوانی اش
در خیال آن سال های دور نگاه می کنم و این دلتنگی را زیر لب می خوانم .....
خب واقعیتش این است آدمی سال ها با این دلتنگی ها کنار میاید ... انگار هرروز
با دیوار روزمرگی هایش سدی می سازد دربرابر طغیان این حجم دلتنگی ...
 اما دل است دیگر، گاهی ترک می خورد صبرش، فراموشی اش و آن دیوار ....

کاش میشد کوله ام را پر کنم از غنیمت خاطرات مشترکمان، و اولین قطار صبح فردا
را به مقصد این دیدار سوار شوم.... تهران با همه ی شلوغی اش برای مسافری
خسته که تازه از راه رسیده، میزبان دلسوزی نیست ... می دانم عزیزدلم ....
باید یکدیگر را در آغوش بکشیم ... درست مثل همان روزها که دل هایمان
نزدیک ترین مأمن آرامش بود برای هر ناشکیبایی.... برای اینهمه سال نبودن 
چقدر حرف های نگفته داریم ...

آغوشی برای تمام دلتنگی هامان در این غوغای شبانه گم شده است ...


Monday, 24 November 2014

این قصه عنوانی ندارد ...


همیشه گوشه ای از خاطراتت می ایستد و لبخند میزند ... درست مثل همان روزها 
لباس پوشیده است، اما چهره اش انگار در تردیدِ هزار نقش ِ بی تکرار، گم شده ... 
و صدایش ...
صدایش را نه ... صدایش را دیگر از هیچ خاطره ای نمی شود پس گرفت ... شاید این 
اولین ردپایی ست که در هر جدایی، از خاطراتی مشترک، زدوده می شود ...
بعد از آن، دلتنگی های گاه و بی گاه ات، قصه ای تکراری ست ...

آدم های داستانت را عوض می کنی، دوباره با خنده هایشان می خندی و گریه هایشان را 
گریه می کنی... دوست داشتن را از "بودن" هاشان سرمشق می نویسی ...
دوباره "نبودن" ها را بی قراری می کنی ... توی داستانِ "دیگر"ی، گاهی بازیگر "نباید"هایش
می شوی، گاهی حریم سرسختی که حریف هوس های سرخوشانه اش شده است! ....
بعضی ها را خط میزنی از داستانت ... و گاهی خط می خوری از داستانِ "دیگر"ی ...

با اینهمه، شاه بیت تمام این غزل ها،  آن صدای لرزان و مرددی ست که روزی با خودش 
زمزمه کرده ست " دوستش دارم" .... و بعد از آن، فرصتی برای بازپس گرفتنِ دوست داشتن اش 
نیافته ....

کسی چه میداند! شاید دلگرمی این خیالِ ساده، سالها آدمی را در قصه هایش زنده نگه دارد ....