Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Showing posts with label شاید شبیه شعر. Show all posts
Showing posts with label شاید شبیه شعر. Show all posts

Monday, 13 June 2016

تسکین


زن ها به شکل های عجیبی
خود را تسکین می دهند ...
در دنیای کودکانشان غرق می شوند ...
در عمق آشپزخانه فرو می روند ...
خاک گلدان ها را عوض می کنند،
 قلمه های تازه را توی باغچه می کارند ...
به خودشان می رسند ....

و بی قرارترین هاشان
کتاب می خوانند
قدم می زنند
عاشق می شوند ...


Sunday, 31 January 2016

زمستان است



1.

گاهی از حوالی این دلتنگی عبور کن ...
فراموشی
خاطرات خوب را
همیشه جا می گذارد ...


2.

دلتنگم
مثل درختی که
آنقدر شاخه هایش را هرس کرده اند
که دیگر حتی
برگی برای گریستن ندارد ...


Monday, 11 August 2014

سکوت



فراموشی
        با خودش برده است صدایت را
                                           تا عمقِ خاطراتی دور ...

و اینجا
         میانِ همهمه های همیشگی،

  دیگر
       هیچ صدایِ آشنایی
                                 تو را
                                        از رفتن ات
                                                      بازنمی گرداند ...


Friday, 8 November 2013

روزی با همین دست ها دوستش داشت ...



پاییز
سرگردان
در خیابان های شهر
پرسه می زند
و دست های خالی اش
تنهایی را
در پیاده روها
نقاشی می کند ...

زرد،
    قرمز،
       نارنجی ...



Wednesday, 31 July 2013

دهم مردادماه یک هزار و سیصد و هفتاد و هشتِ بی خورشیدی


-  حرف می زنی
آه می کشیم ...
-  شعر می خوانی
ای کاش هامان قد می کشند ...
- می خندی
بغض ها در گلو میشکند ...
- دست تکان میدهی
سایه ها خم میشوند
در حسرتِ این آرزویِ محال ...


این جاده ها
هنوز
تو را
به انتظار ما
بدهکار اند ...


چهارده سال پیش
در چنین روزی،
حوالی همین دقیقه ها،
تو
باید
به خانه
رسیده باشی ...


دستت را
روی زنگ
نگه دار!

Tuesday, 14 May 2013

پس از باران


طوفان فرو نشسته است

من
هنوز نشکسته ام!

فقط  تَرَک خورده ام
تَرَک های ریز و بی فریاد ...


محتاطانه
هوای اردیبهشت را
نفس می کشم


Thursday, 12 April 2012

برای چشم هایش که همیشه نگرانند ...

هراسی نیست
از واژه هایی که
نجواشان
همهمه ی ناگزیر ِ رود است
در سکوت ِ مرگبار جنگل،
هراسی نیست
از شیطنت رنگ هامان
در چهره ی کبود شهر،
آنجا که زندگی
هنوز نفس می کشد!
هراسی نیست
از نفیر نفرتشان،
از خنده هامان
در حنجره ی بغض گرفته ی پیاده رو ها!

هراس من
همه از
چشم های نگران توست
که حیله صیاد را
بیش از شوق پرواز
باور دارند ...


Thursday, 29 October 2009

...


دلش را

برای "نیامدن"

گرو گذاشته بود ....

□□

این کالای مستعمل را

به چه قیمتی

می توان فروخت؟!


Thursday, 13 August 2009

و روشنی، وعده ی پنجره بود

در حنجره ی بیمار ِ
این روزهای بی واژه،
تنها
وهم ِ تب آلود ِ انتظار
خس خس می کند ...

□□
و روشنی،
وعده ی پنجره بود
پشت ِ انکار ِ پرده ای سیاه
که
دیوار ِ خانه را
رو سفید کرده!

Tuesday, 9 June 2009

چراغ قرمز

این چراغ قرمز را
بارها و بارها
رد کرده ام،
فقط بخاطر او،
فقط بخاطر تو،
فقط بخاطر آن هزاران نفری که
برای سپیدی ِ برگه های جریمه شان
غمگین اند ...
بنویس!
تمامش را
به نام من بنویس!
به نام ِ راننده ی سرکشی که
میان بوق هایِ ممتدِ انتظار،
بغضش را
فرومی خورد!

Friday, 24 April 2009

دلتنگی

تمام می شود
این سال ها...
چرتکه ات
عقب مانده از
حجم ِ دلواپسی هایم!

نیمه ی پُر ِ لیوان
شکوفه های انتظار را
سیراب می کند،
دلتنگی هایم
اما
.
.
.

تمام می شود
این سال ها،
به همین زودی
که
تو نیستی!

Thursday, 26 February 2009

...


حسودی نمی کنم
به لرزش نفس هایت
در هجوم واژه هایی بارانی!
من
تنها
به حرف های ناگفته چشمانت
رشک میبرم
و به آن بهار ِ خیال انگیز
که در حوالی رویایی سبز
می شکفد!

□□□
بی خیالش شده ای و
باز می بینی که
زیر چشمی
افکارت را
می پاید،
در انتظار آن لحظه که
شاید
احساس، زانو بزند
در برابر واژه ای سرخ!

□□□
و تنهایی
گاهی
استکانِ چای ِ از دهن افتاده را
سر می کشد ...


Wednesday, 25 February 2009

انتظار


چه عادت غریبی ست
انتظار،
وقتی
دلبستگی هایت
همیشه
آنسوی خیابان
پرسه می زنند!

Monday, 16 February 2009

آدم برفی


آدم برفی نیستم
نه حتی
با اینهمه سپیدی
که روی شانه هایم
جا مانده
از هذیان های ِمکرر ِ سرما ...

و میان حنجره ام
پرستوی کوچکی ست
که هر روز
شوق پروازش را
میان تصنیف بی انتهای آسمان
زمزمه می کند...

Friday, 30 January 2009

....


"آسمان همه جا همین رنگ است..."

چه بهانه کودکانه ای
برای
اسارتِ
قدم هایی که
تشنه ی هجرت اند!

_ چشم های پدر
از هراس ِ غربتی نادیده،
رنگ می بازد ... _

و میان رفتن و ماندن،
فاصله
تنها
قدمت ِ آرزوهایی دور
در خیالِ مه گرفته ی زمستان است ...

Monday, 29 December 2008

حسرت


گاهی
دیر می شود
برای گفتن
برای شنیدن
برای دلتنگی
و شاید
برای تکرار اینکه ...

گاهی
طنین ِ آشنایِ یک "سلام"
تو را
می برد به حسرتی دور،
در ناکجاآباد ِ خاطرات!

سایه ات
روی دیوار
قد می کشد ...

Monday, 15 December 2008

اتوبوس ِ شب


خسته ام،
مثل مسافری که
از آخرین اتوبوس ِ شب
جا مانده ...

Sunday, 7 December 2008

هذیان


باران می بارد
تو ذوب می شوی
روی گونه های تب دار ِ شهر ...

پنجره ها
هذیان می گویند ...

در این کوچه
_جز چتر های سرگردانی
که از خاطر ِ خیس ِ خیالی دور
می گریزند _
هیچ کس نیست!

Saturday, 15 November 2008

دار قالی


تار و پودِ تخیلم
میانِ ظرافتِ انگشتانت
نقشِ بهار را می جوید ...

دار ِ قالی
اما
رج به رج
پاییز می بافد!

Saturday, 1 November 2008

مترسک


تمام پنجره ام
سهمِ توست
وقتی
به جای آن مترسک
تو را
مصلوبِ ترس های مزرعه
کرده اند ....