Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Showing posts with label مناسبتها. Show all posts
Showing posts with label مناسبتها. Show all posts

Monday, 20 March 2017

نوروز بمانید که ایّام شمایید


سلام ...

انعکاس غریبی دارد این سلام در خانه ای که ماه ها متروک مانده ... من اما تمام خاطرات خاموش
 این خلوتگاه عزیز را دوست دارم ... خیالی نزدیک به سالهایی دور در ذهنم تداعی می شود ... 
خانه ی پدربزرگ و مادربزرگم سالها بعد از رفتنشان متروکه مانده بود، اما عادتِ گاه به گاه سرزدن 
به آن خانه ی خالی را نمیشد از یاد برد ... اینکه چند لحظه روبروی آن در ورودی قدیمی بایستی 
و با شیشه های مشبک رنگی اش خاطره بازی کنی ... بعد توی سرسرایش قدم بزنی و پشت 
تمام پنجره های بزرگِ چهار ضلع خانه آه بکشی ... روزگاری همه ی آنچه از این دریچه های دلباز
 دیده میشد سبزی بود و خرّمیِ باغ میوه ی پدربزرگ ... قلمروی آبادانیِ سالها زحمتشان در آن
 خانه باغ ِ دور از شهر ...  
پدربزرگم معمار بود و رویایش را با ساختن این عمارت و باغ مجسم کرد و بعد از آن برای همیشه
 نابینا شد ... روح خانه اما مهربانی مادربزرگ بود، عزیز صدایش می کردیم و چه نامی بهتر از این
 میتوانست حس دلگرم کننده ی حضورش را توصیف کند؟ ... در آن سالهای متروک، ما بارها به 
آن خانه سرزدیم. بی اختیار صدا میزدم: "سلام عزیز، سلام بابابزرگ "  .... پاسخی نداشت این 
سلام، اما هر بار انگار زمزمه ی آن خاطرات از گوشه گوشه ی خانه بلند میشد، شبحِ آدم ها و 
حضورشان، ردِ ناپیدایی از انعکاس کلماتشان ....  آمیزه ای از دلتنگی و اندوه و شادی ...

اینجا شاید به آن خاطره ناکی ِ خانه ی پدربزرگ نباشد، اما برای من بخشی فراموش نشدنی 
از تجربه زیستنم بوده و هست ... گویی اینجا بزرگ شده ام، فصل به فصل، سال به سال، 
حادثه به حادثه ... هر سال با امیدی به سال جدید قدم گذاشته ام، و این گذار را میشود بارها 
مرور کرد در لابلای این دست نوشته های بجا مانده از سالیان ... و حالا سی و سومین بهار 
زندگی من، بی تعلل از راه  میرسد ...

سالی که گذشت بیش از هر چیز تجربه ی تحول بود ... تجربه ی دوست داشتن در ابعاد عجیب 
عشق، تجربه سفر در عمق ناپیدای طبیعتی ناشناخته (به تعبیر دوستی که در اوج شگفت زدگی مان
فریاد میزد " اینجا انگار ته دنیاست!" )، تجربه بیماری ناگهانی مادر و هراس دلهره آور آن روزها، 
تجربه جدا شدن یکی از اعضای خانواده از این جمع همیشگی ( خواهرم یکماه دیگر اینجاست و 
بعدِ آن دنیای جدید پس از مهاجرت در انتظار اوست ... نمیدانم چندسال دیگر دوباره در کنار هم
هستیم به وقت تحویل سال ِ نو ) ...

 بار دیگر باید بنویسم همه ی آنچه که برای این سال ِ نو در انتظارش هستم ... امیدی که آدمی را
 برای یکسال دیگر به زندگی دلگرم می کند ... و اما باز هم تمامش از تو شروع می شود، 
از خودِ خودِ تو  که حالِ دلت هر سال طور دیگری ست ... 
چه آرزو کنم بهتر از اینکه امیدوارم حال دل همه مان امسال خوب باشد، 
خوبِ خوب ِ خوب !  J J J



نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

مولانا




Saturday, 7 May 2016

تمامِ ناتمام ِ من



چه اسفندها ... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
                                   از همین راه ...

                                                           «قیصر امین پور»





نوزدهم اردیبهشتِ سالِ یک هزار و سیصد و نود و پنج .... 
و سی و دو سال تمام !
باورکردنی نیست .... احساس می کنم چندتا بهارش را بدون من شمرده اند ...
کاش کسی این خواب را تعبیر کند ...
شتابِ پرهراسِ  32 سالگی 
وقتی هنوز حتی رویای 25 سالگی ات ناتمام است ...



Friday, 18 March 2016

حکایت همچنان باقی ست


هزار خواهش و آیا
هزار پرسش و اما
هزار چون و هزاران چرای بی زیرا

هزار بود و نبود
هزار شاید و باید
هزار باد و مباد

هزار کار نکرده
هزار کاش و اگر
هزار بار نبرده
هزار بوک و مگر
هزار بار همیشه
هزار بار هنوز ....

مگر تو ای همه هرگز
مگر تو ای همه هیچ
مگر تو نقطه ی پایان
بر این هزار خط ناتمام بگذاری
مگر تو ای دم آخر
در این میانه تو
سنگ تمام بگذاری ....

«قیصر امین پور»





حالِ سال گذشته را که از خودم می پرسم، زمزمه ی شاعرانه این هزارهای ناتمامِ،
بی اختیار در ذهنم می پیچد ... هزارهای ناتمامِ من .... هزارهای ناتمامِ همه آدم ها ....
دل نگرانی های ناگفته ای که پشت حس ِ تازگی هر تحویل سال، پنهان می شوند ... 
 اما انگار از جایی به بعد، آدمی آنقدر به کوتاهی فرصت زندگی ایمان می آورد که مجالی
برای انتظار کشیدن نمی بیند ... و درست از آنجاست که بی کم و کاست و با همه ی آنچه
که در دست دارد، فقط زندگی می کند! ... آنوقت دیگر نو به نو رخ دادنِ تجربه ی زیستن اش
درانتظار آنکه در راه است و آنچه نیست و آن "هزار کاش و اگر" معطل نمی ماند ... شاید
بعضی ها آن را خودخواهی بدانند، اما بنظر من، تعبیر درستش  "خودبسندگی" ست ...
و برخلاف تصور دیگران، آنقدرها هم ساده نیست ... سال ها طول می کشد تا این انتظار
 ته بکشد و یکی خیالِ "هزار بود و نبود" را از خاطرش بروبد و فقط رویِ بودنِ خودش حساب کند ... 


امسال، سی و دومین بهاری ست که اینجا هستم .... روی این سیاره ی عجیب و ناشناخته،
نقطه ی بسیار کوچکی از کائنات ... خاطرات زیادی دارم از این گذار بی تعلل ... با آدم های زیادی
روبرو شده ام و هر کدام تکه ای از بودن شان را جا گذاشته اند در این خاطرات ... یکی لبخندش را،
دیگری صدایش را، آن یکی مهربانی اش را، سخاوتش را، تکیه کلام ش را، دوست داشتنش را ....
و دست هایم را که به وسعت تنهایی باز می کنم، جای خالی تکه های گمشده ی این پیکره،
باز همان قصه را تکرار می کند ... مثل همه ی آدم ها بارها منتظر بوده ام، سال های زیادی
درست در همین حوالی، اگرها و کاش های بی شماری را آرزو کرده ام و بر "بود و نبود" هایی
طاقت فرسا افسوس خورده ام ....  و شاید در این میانه بیش از اندازه فراموشی را تمرین کرده ام ...
به هر تقدیر، همه ی آنچه گذشته است در پستوی پنهان سی و دومین بهار جا می ماند ...
حالا هر آنچه باقی ست، بوم سفید روزهای پیش رو ست، بکر و دست نخورده ...


به بهاری دیگر
             از این سفر شگفت انگیز
                                               درود ...



                                           ***سال نو مبارک *** 


Monday, 17 March 2014

به بهاری که دوباره می رسد از راه، درود


بالاخره گذشت! ...
نه مثل خیلی از سالهای دیگر که فاصله ی بهار تا زمستانشان به اندازه ی یک چشم
بر هم زدن می گذرد، نه از سالها که آخرش با خودت می گویی "هی وایِ من،چقدر زود گذشت!"
و احتمالاً همان وقت، یادِ چندتا از خاطرات خوبش گوشه ی ذهنت روشن می شود و
بی اختیار لبخند می زنی و شاید حتی صدای شیطنت آمیزی هم توی گوش ات زمزمه
کند "ولی خوب بود ها!" .... وقتی به عقب برمی گردم و در تاریک روشنای فاصله ای
نه چندان دور نگاهش می کنم، انگار سایه خمیده ی مسافری است که خاطراتش را 
می تکاند در خاموشی ِ سرما، .... و بهار، آرام و باملاحظه توی قلبش، در شیار نازکِ
 بغض های یکساله اش، در حاشیه ی باریکی از امیدش، جوانه میزند ....
سال سختی بود! طولانی و طاقت فرسا ... لبریزِ حادثه هایی که ناجوانمردانه از سهمِ
اندوهِ یک سال، فراتر بود ... و کسی چه میداند چقدر برای تمام شدنش صبوری می بایست! ...
سالی که ای کاش یادِ هیچ کدام از خاطرات تلخش به پای بهاری که در راه ست، نرسد! ...    
یکسال پیش، حوالی همین روزها، به انگیزه ای تازه برای سال جدید فکر می کردم و بعد
به ذهنم رسید که انگار نشانِ همه ی آن خرده آرزوها و هوس ها و خیال های شخصی ام،
به یکسو اشاره دارد: "رفتن" .... شاید حتی مهم نبود چطور، به کجا، با چه توشه ای،
با چه کسی ... فقط "رفتن" و دور شدن از این تکرارِ فرسایش زای زندگی! ... و این سال،
تمامش انگار شکل های ناجوری از رفتن بود ... تصاویر ترسناکی از نبودن ها ....
خلاء از دست دادن یک دوست، رنج بیماری مادر، فریادهای دردش و آنچه از تو ساخته نیست
برای تسکینش، خیالِ وحشت آورِ نیستیِ نزدیکترین آدم های زندگی ات، و حتی لحظه ای
تعلل در لبه ی مرددِ مرگ و زندگیِ خودت! ....  و حالا آخر این حکایت یکساله، دوباره همین
جا ایستاده ام! ... مسافری خسته تر و کم امیدتر از سال پیش، که دلش می خواهد دوباره
 "رفتن" را برای سال نو، آرزو کند. اینبار اما با تمام مقتصاتِ چگونگی اش!



به بهاری که
بازآمدنش
 یعنی "امید"
یعنی "فرصتی دوباره"
یعنی " تولد "
یعنی "زندگی "
به این بهانه یِ زیبایِ آرزومندی ها
 درود!        




*سال نو مبارک*

Wednesday, 31 July 2013

دهم مردادماه یک هزار و سیصد و هفتاد و هشتِ بی خورشیدی


-  حرف می زنی
آه می کشیم ...
-  شعر می خوانی
ای کاش هامان قد می کشند ...
- می خندی
بغض ها در گلو میشکند ...
- دست تکان میدهی
سایه ها خم میشوند
در حسرتِ این آرزویِ محال ...


این جاده ها
هنوز
تو را
به انتظار ما
بدهکار اند ...


چهارده سال پیش
در چنین روزی،
حوالی همین دقیقه ها،
تو
باید
به خانه
رسیده باشی ...


دستت را
روی زنگ
نگه دار!

Monday, 19 March 2012

بهارا، خوش آمدی!


چند ساعت دیگر بیشتر نمانده ...
 فقط چند ساعت! ...
چند ساعتی که میشود خوابید تا زودتر به انتها برسد ...
یا میشود بیدار بود و انتظار کشید تا طلوع آخرین سپیده دم سال ...
من اما امشب دچار هیچ کدامش نیستم! ...
نه آن شوق .... و نه حتی آن کرختی و خواب آلودگی!
راستی عید امسال چقدر زود و دستپاچه از راه رسید! ...
مثل معلمی که داد می زند "وقت تمام!" و دیکته های ناتمام را از زیر ِ
دست ِ بچه ها بیرون می کشد ...
ولی من هنوز آماده نیستم! ...
باید این لحظات پایانی را به روبیدن فکر و ذهن
 و احساسی گذاشت که غبار اندوه گرفته ...
 باید چینی ِ نازک ِ ترک خورده ی تنهایی را دوباره بند زد ...
باید آماده شد برای ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه صبح فردا
 که بالاخره همه چیز تمام می شود!
این سال لعنتی با همه ی آن اتفاقات و خاطرات تلخ و غریبش! ...
سال از دست دادن ها! ... از دست رفتن ها!
سال بغضهایی که هی فرو خورده شدند...
غصه هایی که هی کبود شدند از درد ....
باید تمام این خاطرات را جمع کرد و بردشان به ناکجا آبادی
در حافظه ی گنگ تاریخ زندگی بشری!
 آنجا که نشود هر روز از بین حرف ها و نگاه ها
 آنها را بیرون کشید و باز با مرثیه ی خاموششان
به اندوه نشست!
 تمام میشود! ...
باید تمامش کرد! ...
همین صبح فردا ...
ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه!




بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
مگو کاین سرزمین شوره زار است
چو فردا در رسد رشگ بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
میان خون و آبش ره گشائیم
از این موج و از این توفان برآئیم
به نوروز دگر هنگام دیدار
به آئین دگر آیی پدیدار


" ه.ا.سایه"




پی نوشت: راستی چقدر دلم برای این خانه تنگ شده بود! ... کاش میشد این حصارها را از اطرافش برداشت! دوباره مهمان دعوت کرد ... دوباره گفت ... شنید ... دوستان قدیمی را دید ... آشنایان تازه پیدا کرد! ...

Sunday, 1 August 2010

خاکستری


عصر یا شب که میرفتی داروخانه، معمولاً پشت پیشخوان بود یا با سبد داروی بیماری

توی دستش، بین قفسه ها میچرخید … چیزی که بیش از همه توجه آدم را به خودش

جلب می کرد صدای بسیار ظریف و آرام ش بود … آنقدر که اگر نمیدیدی اش و فقط

صدایش را میشنیدی، باورت نمیشد این صدای یک مرد جوان حدوداً 28-29 ساله ست! …

ظاهرش هم همیشه آنقدر آرام بود که به نظرت میرسید این آدم اصلاً نمیداند استرس

یا عصبانیت یعنی چه .... در عین حال خیلی هم مودب و خوش برخورد بود ….


امروز صبح که توی داروخانه، عکسش را کنار آن آگهی تسلیت دیدم

اصلاً باورم نمیشد..

خانم دکتری که صبح ها آنجاست، داشت عکسش را میچسباند روی

شیشه ی یکی از ویترین ها ….

پرسیدم کی این اتفاق افتاده؟… گفت همین الان داریم برای تشییع جنازه میریم…

چطوری فوت کرده؟ … تصادف؟ …

اینبار اما هیچ جوابی نبود … انگار کسی نمی خواست حرفی بزند …

دکتر، روسری مشکی اش را روی سرش مرتب کرد … اندوه و آشفتگی را میشد

بخوبی توی نگاهش خواند… نمیدانست چه باید بگوید …. آخرش بعد از کلی طفره رفتن،

آرام گفت: مشکل خانوادگی داشت …




10مرداد نوشت: قبرستان ساکت و آرام است … بجز ما، چند نفر دیگر هم آمده اند

سر مزار عزیزانشان… نشسته ایم روبروی سنگ مزارش با خاطراتی که تنها تسلی

این سالهای دوری بوده اند … امروز، 11امین سالگرد ِ روزهای بی او بودن است!


Saturday, 24 July 2010

روزگار غریبی ست نازنین


امسال مراسم بزرگداشت شاملو را انجمن فرهنگی بهارستان در یک محفل خانگی

برگزار کرد. البته از بعضی دوستان شنیدم که هفته ی گذشته هم گویا برنامه ای

به همین عنوان در تالار شعر سازمان ارشاد مشهد برگزار شده اما گفته ها و شنیده ها

درباره ی آن فقط در حد همین خبر بود.... بهرحال واقعیتش اینست که در چندسال گذشته،

بیشتر مراسم و جلسات دیگر ِ انجمن های ادبی و غیره در مشهد به محفلهای خانگی

تبدیل شده ... این مساله از جهتی خوبست چون توی اینجور جاها دیگر خبری از آن

چارچوبها و ممیزی های خفقان آور نیست، و از سوی دیگر واقعاً جای تاسف است که

با اینهمه سالن و فضا و امکانات شهر، به لطف موانع و بهانه تراشی های عده ای که

خودشان را مالک همه چیز میدانند، فقط نهادهای دولتی و فامیل وابسته، اجازه ی

استفاده (و اغلب سواستفاده!!!) از آنها را دارند!

با همه ی این حرفها، مراسم امشب خیلی خوب و باصفا برگزار شد ... سخنرانی ها

و بررسی آثار شاعر از دیدگاه های مختلف ادبی، اجتماعی و فلسفی، به همراه ِ

میان برنامه هایی شامل اجرای موسیقی و آوازهایی خاطره برانگیز، فضای بسیار

جالب و بانشاطی را ایجاد کرده بود.


یادش بخیر آن سالها که بچه ها توی دانشگاه مراسم بزرگداشت شاملو را برگزار

می کردند. معمولاً برای روز تولد شاملو یک چنین برنامه ای تدارک دیده میشد...

یکی از آیتم های همیشگی مراسم هم خوانش ِ ترانه ی "دخترای ننه دریا"

بود... چقدر به دل می نشست!




پی نوشت: صحبت از دغدغه و تاثیر روزگار شاعر بر شعرش بود که یکی از

مهمانان شاعری به نام "سعید سلطانپور" را یاد کرد و شعری از او خواند که

بسیار شنیدنی بود...

با کشورم چه رفته است

با کشورم چه رفته است

که زندان‌ها

از شبنم و شقایق

سرشاراند

وبازماندگان شهیدان

انبوه ابرهای پریشان وسوگوار

درسوگ لاله‌های سوخته

می‌بارند

با کشورم چه رفته است

که گل‌ها هنوز

سوگوارند

با شور گردباد

آنک

منم

که تفته‌تر از گردبادها

در خارزار بادیه می‌چرخم

تا آتش نهفته به خاکستر

آشفته‌تر ز نعره‌ی خورشید‌های تیر

از قلب خاک‌های فراموش

سرکشد

تا از قنات حنجره‌ها

موج خشم و خون

روی غروب سوخته‌ی مرگ پرکشد






بی ربط نوشت: این روزها غمگینم ... بی آنکه بشود انگشت اتهام را به سوی

کسی، چیزی، حادثه ای یا فقدانی نشانه گرفت ... فقط غمگینم و دلتنگ ...

انگار این دلتنگی حتی دغدغه ای ندارد که خودش را به کسی وابسته بداند ...

فقط می خواهد باشد ...بدون هیچ پرسش و دلیلی ... یک اندوه انتزاعی!

مدام راه هایی را انتخاب می کنم که از او دور باشم، که با هم رو در رو نشویم،

که فراموشش کنم، که فراموشم کند ... اما باز در فاصله ای کوتاه به هم میرسیم!


Friday, 2 July 2010

جشن تیرگان


جشن تیرگان در تیر روز از تیرماه برابر با ۱۰ تیر در گاهشمار خورشیدی

(برابر با ۱۳ تیرماه گاهشمار زرتشتیان ایران باستان) برگزار می‌شود.

این جشن در گرامیداشت تیشتَر (ستارهٔ باران آور در فرهنگ ایرانی) است

و بنا به سنت در روز تیر (روز سیزدهم) از ماه تیر انجام می‌پذیرد.

در تواریخ سنتی تیرگان روز کمان‌کشیدن آرش کمانگیر و پرتاب تیر

از فراز البرز است.

تیرگان از معدود جشنهایی است که هنوز در نواحی از مازندران و نیز

در میان زرتشتیان برخی مناطق دیگر برگزار میشود.


برخی مراسم این جشن عبارتند از:


● آب پاشی: از آنجا که این جشن در گرامیداشت تیشتَر بوده،

مردم در این روز به کناره ی آبهای روان میرفتند و در هیاهوی و شادمانی ِ،

روی هم آب می پاشیدند.

مراسم آبریزان به یاد فرشته تیشتر (باران) و به خاطر گرمای تابستان

و آب پاشیدن روی همدیگر و خنک شدن از لذت جالبی برخوردار بوده است.

زرتشتیان مناطق مختلف هنوز آن را در جشن تیرگان بجا می آورند.




● فال کوزه:

یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد. روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه ای را برمی گزینند و کوزه ی سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پُر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه ی آن می اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه ی کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مو می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه ی کسانی که در دوله جسمی انداخته اند و نیت و آرزویی داشته اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سالخوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده است.





● دستبند تیر و باد: در آغاز جشن، بانوان و دوشیزگان، دستبندی به نام

"تیر و باد" که از هفت ریسمان به هفت رنگ متفاوت بافته شده را به دست

می بستند و 9روز بعد در پایان ایام جشن این بند را باز کرده و در جای بلندی

مانند پشت بام به باد می سپردند تا آرزوها و خواسته هایشان را به عنوان

پیام رسان به همراه ببرد.

برخی معتقدند که رها کردن این بندها اشاره ای نیز به ماجرای آرش کمانگیر داشته است.





و اما امروز، 10ام تیرماه 1389



مراسم گرامیداشت جشن تیرگان،به همت بنیاد فردوسی(شاخه ی توس)

در مشهد برگزار شد.


این مراسم با همراهی خودجوش و صمیمانه ی گروه های مختلفی

از هنرمندان و هنردوستان خراسانی، شور و هیجان خاصی یافت.

در این برنامه، 7 گروه موسیقی به اجرا پرداختند! (از جمله گروه تنبورنوازان

خراسان و گروهی با ارائه دوتارنوازی جنوب خراسان) همچنین مستندی

درباره ی آب و نیز فیلم کوتاهی به نام "قاصد باران"، هر دو به کارگردانی

مسلم کرمانی (کارگردان جوان مشهدی) به نمایش گذاشته شد.


از دیگر بخشهای جالب مراسم، رونمایی 5 مجسمه از پنج واقعه ی شاهنامه بود

که توسط استاد پدرامی در طی سه سال ساخته شده است. استاد پدرامی

ضمن معرفی این آثار، گفت که تصمیم دارد 30 مجسمه از وقایع شاهنامه

بسازد، که تاکنون 5 اثر از این مجموعه تکمیل شده است.


در بخش دیگری از برنامه، سخنرانی پیرامون اسطوره ها و روایاتی که درباره ی

این جشن وجود دارد و همچنین رسوم مربوط به آن ارائه شد . و پس از آن نیز

شعر بسیار زیبای "آرش کمانگیر" سروده ی سیاوش کسرایی، خوانده شد که

شور و هیجان خاصی برای جمع به همراه داشت.


در آخر، این جشن با همخوانی سرود "ای ایران" توسط حاضران در سالن، به پایان رسید.





پ ن1: این لبخندهای گاه به گاه ِ شهرمان را باید بخاطر بسپاریم ...

شهری که اهالی موسیقی اش اجازه ی اجرا در سالنهای اصلی را

ندارند و حالا در آمفی تئاتر یک مدرسه با ظرفیت حداکثر 400-500 نفر،

مشتاقانه و بی هیچ چشمداشتی هنرشان را تقدیم این لبخندها می کنند!



پ ن2: فایل صوتی شعر "آرش کمانگیر" را با صدای خود شاعر می توانید

از اینجا دانلود کنید.