اینجا شاید به آن خاطره ناکی ِ خانه ی پدربزرگ نباشد، اما برای من بخشی فراموش نشدنی
از خودِ خودِ تو که حالِ دلت هر سال طور دیگری ست ...
چه آرزو کنم بهتر از اینکه امیدوارم حال دل همه مان امسال خوب باشد،
خوبِ خوب ِ خوب ! J J J
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم... سهم کمی نیست
Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.
-Dale Turner-
عصر یا شب که میرفتی داروخانه، معمولاً پشت پیشخوان بود یا با سبد داروی بیماری
توی دستش، بین قفسه ها میچرخید … چیزی که بیش از همه توجه آدم را به خودش
جلب می کرد صدای بسیار ظریف و آرام ش بود … آنقدر که اگر نمیدیدی اش و فقط
صدایش را میشنیدی، باورت نمیشد این صدای یک مرد جوان حدوداً 28-29 ساله ست! …
ظاهرش هم همیشه آنقدر آرام بود که به نظرت میرسید این آدم اصلاً نمیداند استرس
یا عصبانیت یعنی چه .... در عین حال خیلی هم مودب و خوش برخورد بود ….
امروز صبح که توی داروخانه، عکسش را کنار آن آگهی تسلیت دیدم
اصلاً باورم نمیشد..
خانم دکتری که صبح ها آنجاست، داشت عکسش را میچسباند روی
شیشه ی یکی از ویترین ها ….
پرسیدم کی این اتفاق افتاده؟… گفت همین الان داریم برای تشییع جنازه میریم…
چطوری فوت کرده؟ … تصادف؟ …
اینبار اما هیچ جوابی نبود … انگار کسی نمی خواست حرفی بزند …
دکتر، روسری مشکی اش را روی سرش مرتب کرد … اندوه و آشفتگی را میشد
بخوبی توی نگاهش خواند… نمیدانست چه باید بگوید …. آخرش بعد از کلی طفره رفتن،
آرام گفت: مشکل خانوادگی داشت …
10مرداد نوشت: قبرستان ساکت و آرام است … بجز ما، چند نفر دیگر هم آمده اند
سر مزار عزیزانشان… نشسته ایم روبروی سنگ مزارش با خاطراتی که تنها تسلی
این سالهای دوری بوده اند … امروز، 11امین سالگرد ِ روزهای بی او بودن است!
امسال مراسم بزرگداشت شاملو را انجمن فرهنگی بهارستان در یک محفل خانگی
برگزار کرد. البته از بعضی دوستان شنیدم که هفته ی گذشته هم گویا برنامه ای
به همین عنوان در تالار شعر سازمان ارشاد مشهد برگزار شده اما گفته ها و شنیده ها
درباره ی آن فقط در حد همین خبر بود.... بهرحال واقعیتش اینست که در چندسال گذشته،
بیشتر مراسم و جلسات دیگر ِ انجمن های ادبی و غیره در مشهد به محفلهای خانگی
تبدیل شده ... این مساله از جهتی خوبست چون توی اینجور جاها دیگر خبری از آن
چارچوبها و ممیزی های خفقان آور نیست، و از سوی دیگر واقعاً جای تاسف است که
با اینهمه سالن و فضا و امکانات شهر، به لطف موانع و بهانه تراشی های عده ای که
خودشان را مالک همه چیز میدانند، فقط نهادهای دولتی و فامیل وابسته، اجازه ی
استفاده (و اغلب سواستفاده!!!) از آنها را دارند!
با همه ی این حرفها، مراسم امشب خیلی خوب و باصفا برگزار شد ... سخنرانی ها
و بررسی آثار شاعر از دیدگاه های مختلف ادبی، اجتماعی و فلسفی، به همراه ِ
میان برنامه هایی شامل اجرای موسیقی و آوازهایی خاطره برانگیز، فضای بسیار
جالب و بانشاطی را ایجاد کرده بود.
یادش بخیر آن سالها که بچه ها توی دانشگاه مراسم بزرگداشت شاملو را برگزار
می کردند. معمولاً برای روز تولد شاملو یک چنین برنامه ای تدارک دیده میشد...
یکی از آیتم های همیشگی مراسم هم خوانش ِ ترانه ی "دخترای ننه دریا"
بود... چقدر به دل می نشست!
پی نوشت: صحبت از دغدغه و تاثیر روزگار شاعر بر شعرش بود که یکی از
مهمانان شاعری به نام "سعید سلطانپور" را یاد کرد و شعری از او خواند که
بسیار شنیدنی بود...
با کشورم چه رفته است
با کشورم چه رفته است
که زندانها
از شبنم و شقایق
سرشاراند
وبازماندگان شهیدان
انبوه ابرهای پریشان وسوگوار
درسوگ لالههای سوخته
میبارند
با کشورم چه رفته است
که گلها هنوز
سوگوارند
با شور گردباد
آنک
منم
که تفتهتر از گردبادها
در خارزار بادیه میچرخم
تا آتش نهفته به خاکستر
آشفتهتر ز نعرهی خورشیدهای تیر
از قلب خاکهای فراموش
سرکشد
تا از قنات حنجرهها
موج خشم و خون
روی غروب سوختهی مرگ پرکشد
بی ربط نوشت: این روزها غمگینم ... بی آنکه بشود انگشت اتهام را به سوی
کسی، چیزی، حادثه ای یا فقدانی نشانه گرفت ... فقط غمگینم و دلتنگ ...
انگار این دلتنگی حتی دغدغه ای ندارد که خودش را به کسی وابسته بداند ...
فقط می خواهد باشد ...بدون هیچ پرسش و دلیلی ... یک اندوه انتزاعی!
مدام راه هایی را انتخاب می کنم که از او دور باشم، که با هم رو در رو نشویم،
که فراموشش کنم، که فراموشم کند ... اما باز در فاصله ای کوتاه به هم میرسیم!
جشن تیرگان در تیر روز از تیرماه برابر با ۱۰ تیر در گاهشمار خورشیدی
(برابر با ۱۳ تیرماه گاهشمار زرتشتیان ایران باستان) برگزار میشود.
این جشن در گرامیداشت تیشتَر (ستارهٔ باران آور در فرهنگ ایرانی) است
و بنا به سنت در روز تیر (روز سیزدهم) از ماه تیر انجام میپذیرد.
در تواریخ سنتی تیرگان روز کمانکشیدن آرش کمانگیر و پرتاب تیر
از فراز البرز است.
تیرگان از معدود جشنهایی است که هنوز در نواحی از مازندران و نیز
در میان زرتشتیان برخی مناطق دیگر برگزار میشود.
برخی مراسم این جشن عبارتند از:
● آب پاشی: از آنجا که این جشن در گرامیداشت تیشتَر بوده،
مردم در این روز به کناره ی آبهای روان میرفتند و در هیاهوی و شادمانی ِ،
روی هم آب می پاشیدند.
مراسم آبریزان به یاد فرشته تیشتر (باران) و به خاطر گرمای تابستان
و آب پاشیدن روی همدیگر و خنک شدن از لذت جالبی برخوردار بوده است.
زرتشتیان مناطق مختلف هنوز آن را در جشن تیرگان بجا می آورند.
● فال کوزه:
یکی دیگر از مراسم این جشن مانند بسیاری از جشن های ایرانی «فال کوزه»(چکُ دولَه) می باشد. روز قبل از جشن تیرگان، دوشیزه ای را برمی گزینند و کوزه ی سفالی سبز رنگ دهان گشادی به او می دهند که «دوله» نام دارد، او این ظرف را از آب پاکیزه پُر می کند و یک دستمال سبز ابریشمی را بر روی دهانه ی آن می اندازد آنگاه «دوله» را نزد همه ی کسانی که می برد که آرزویی در دل دارند و می خواهند در مراسم «چک دولَه» شرکت کنند و آن ها جسم کوچکی مانند انگشتری، گوشواره، سنجاق سر، سکه یا مانند این ها در آب دوله می اندازند. سپس دختر دوله را به زیر درختی همیشه سبز چون سرو یا مو می برد و در آن جا می گذارد. در روز جشن تیرگان و پس از مراسم آبریزان، همه ی کسانی که در دوله جسمی انداخته اند و نیت و آرزویی داشته اند در جایی گرد هم می آیند و دوشیزه، دوله را از زیر درخت به میان جمع می آورد. در این فال گیری بیشتر بانوان شرکت می کنند و سالخوردگان با صدایی بلند به نوبت شعرهایی می خوانند و دختر در پایان هر شعر، دست خود را درون دوله می برد و یکی از چیزها را بیرون می آورد، به این ترتیب صاحب آن جسم متوجه می شود که شعر خوانده شده مربوط به نیت، خواسته و آرزوی او بوده است.
● دستبند تیر و باد: در آغاز جشن، بانوان و دوشیزگان، دستبندی به نام
"تیر و باد" که از هفت ریسمان به هفت رنگ متفاوت بافته شده را به دست
می بستند و 9روز بعد در پایان ایام جشن این بند را باز کرده و در جای بلندی
مانند پشت بام به باد می سپردند تا آرزوها و خواسته هایشان را به عنوان
پیام رسان به همراه ببرد.
برخی معتقدند که رها کردن این بندها اشاره ای نیز به ماجرای آرش کمانگیر داشته است.
و اما امروز، 10ام تیرماه 1389
مراسم گرامیداشت جشن تیرگان،به همت بنیاد فردوسی(شاخه ی توس)
در مشهد برگزار شد.
این مراسم با همراهی خودجوش و صمیمانه ی گروه های مختلفی
از هنرمندان و هنردوستان خراسانی، شور و هیجان خاصی یافت.
در این برنامه، 7 گروه موسیقی به اجرا پرداختند! (از جمله گروه تنبورنوازان
خراسان و گروهی با ارائه دوتارنوازی جنوب خراسان) همچنین مستندی
درباره ی آب و نیز فیلم کوتاهی به نام "قاصد باران"، هر دو به کارگردانی
مسلم کرمانی (کارگردان جوان مشهدی) به نمایش گذاشته شد.
از دیگر بخشهای جالب مراسم، رونمایی 5 مجسمه از پنج واقعه ی شاهنامه بود
که توسط استاد پدرامی در طی سه سال ساخته شده است. استاد پدرامی
ضمن معرفی این آثار، گفت که تصمیم دارد 30 مجسمه از وقایع شاهنامه
بسازد، که تاکنون 5 اثر از این مجموعه تکمیل شده است.
در بخش دیگری از برنامه، سخنرانی پیرامون اسطوره ها و روایاتی که درباره ی
این جشن وجود دارد و همچنین رسوم مربوط به آن ارائه شد . و پس از آن نیز
شعر بسیار زیبای "آرش کمانگیر" سروده ی سیاوش کسرایی، خوانده شد که
شور و هیجان خاصی برای جمع به همراه داشت.
در آخر، این جشن با همخوانی سرود "ای ایران" توسط حاضران در سالن، به پایان رسید.
پ ن1: این لبخندهای گاه به گاه ِ شهرمان را باید بخاطر بسپاریم ...
شهری که اهالی موسیقی اش اجازه ی اجرا در سالنهای اصلی را
ندارند و حالا در آمفی تئاتر یک مدرسه با ظرفیت حداکثر 400-500 نفر،
مشتاقانه و بی هیچ چشمداشتی هنرشان را تقدیم این لبخندها می کنند!
پ ن2: فایل صوتی شعر "آرش کمانگیر" را با صدای خود شاعر می توانید
از اینجا دانلود کنید.