Sunday, 19 July 2020
از پیدا شدن ها
Wednesday, 6 July 2011
غزل واره های بارانی
دلم تنگ ِ آن چهارشنبه ها بود که تمام هفته را برای عصرهای دلنشینش لحظه شماری
می کردم .... دلم تنگ شده بود برای شب شعرهای ارشاد... برای صمیمیت و صفای بچه های
شاعر جلسه ... برای کلماتشان ... برای آن زیر و بم ِ احساس شاعرانه در غزل خوانی ها
و سپید سرایی هایشان .... حتی برای بحث و قیل و قالشان سر اینکه چرا فلان کلمه اینجا
توی شعرت ساز مخالف می زند! .... دلم تنگ شده بود برای شبهایی که بعد از جلسه
ساعتها پیاده میرفتم و هی شاه بیت های دلنشینش را که توی ذهنم جامانده بود،
زمزمه می کردم ....
و تو چه میدانی ...
تو چه میدانی این دلتنگی را کشیدن تا آنجا که حالا هیچ نشانی از گذشته اش ندارد،
چقدر غم انگیز است! ....
سیاهی عبا و عمامه مجری جدید ... اینکه بی ادبانه میان واژه های شاعر، مدام
اظهاروجود می کرد ... شعر که نه، مدیحه سرایی هایی که یک خط در میان وسطش
صلوات میفرستادند .... یا آن خانمی که شعری درباره سگ و گربه و چندتا حیوان دیگر
خواند و مجری هم کلی ازش تعریف کرد که گویا کنار دفترش هم این حیوانات را نقاشی
کرده بود ... یا آن پسربچه ای که از طرف مجری مامور شده بود که به خانمی تازه وارد
تذکر بدهد ردیف صندلی آقایان باید فاصله معناداری داشته باشد با آنجا که او نشسته و ......
و همه اینها را باز شاید میشد تحمل کرد اما حقارت وجود تو را نه! آقای شاعری که ادعایت
میشود سالهاست پای این جلسات، کودک نوپای شعرت را بزرگ کرده ای! .... حماقت ابلهانه تو
خیلی دردناکتر بود!..... اینکه اول خیره وراندازمان کنی و بعدش پشت تریبون افکار بیمارگونه ذهنت
را با این شعر التیام بخشی که
پدرم گفت پدر جان، زن اگر زن باشد
شیر در خانه و در کوچه و برزن باشد
پدرم گفت که اي دخت نکو بنيادم
زلف بر باد نده تا ندهي بر بادم
اگر روشنی لباسهای ما چند نفر میان سیاهی ِ یکدست بقیه خواهرانمان، چشمهایت
را کور نکرده بود، شاید میدیدی که غریبه نیستیم ..... و چه بسا بیش از تو میهمان
این همنشینی شاعرانه بوده ایم! و آنوقت اگر ذره ای از صفای سالیان این محفل را
در وجودش داشتی باید خجالت میکشیدی از این حماقت! باید شرم میکردی از این رفتار!
چهارشنبه های شاعرانه را باید بایگانی کرد! .......
باید خاطراتش را دور نگه داشت از آفت این روزهای بی غزل و ترانه!
Wednesday, 3 November 2010
سُرور
بیشتر از محتوای دوستانه ی SMS، شماره تلفنش که با 0916 شروع شده،
توجه م را جلب می کند... یک شماره ی نا آشنا که حتی نمی دانی از کدام شهر است!
"شما؟"
"اووووه! یه خط کش بهم دادی کلاس ِ پنجم، حالا هی واسه ما خودتو بگیر!"
و همین جمله اش انگار تمام می کند دلتنگی اینهمه سال دوری را! ... باید همین را
می گفت تا پیدایش کنم در آن روزهای شادمانه ای که بین خاطرات مشترکمان میدرخشند ...
15سال پیش، نخستین روز مهرماه .... تخته سیاه و نیمکت های چوبی مدرسه ....
دوتایی نشسته بودند توی یک نیمکت ... همدیگر را نمیشناختند ... هی بهم نگاه میکردند و
لبخند میزدند... شاید هم دنبال بهانه ای می گشتند تا از یک جایی این دوستی را آغاز کنند ...
بالاخره آن یکی که چشم های مشکی درشت و صورت مهربانی داشت نزدیکتر آمد و گفت:
" خط کش داری؟ " ... آن یکی هم زود خط کش را از توی کیفش درآورد و داد بهش ....
و اینطوری شد که با هم حرف زدند ... و صحبتشان آنقدر گل انداخت که نفهمیدند چطور سالها
گذشت و گذشت ...
آخرش رسیدند به آن دوراهی که باید هر کدام از یک مسیر میرفتند دنبال زندگی شان ...
و در پیچ و خم این مسیرها بود که گم شدند ... که گم شدیم ....
صدایش پشت تلفن هنوز همان سُرور ِ دوست داشتنی ِ 15سال پیش است ...
از حال و روزگارش میپرسم، از احوال زندگی ام می پرسد ... میدانستم بعد از ازدواج،
بخاطر شغل همسرش توی اهواز زندگی می کنند.
و مسیر آن دوراهی، او را به وادی هنر کشانده و توی دانشگاه هم نقاشی می خواند.
همان سالها هم عاشق نقاشی بود ... تمام آن نقاشی هایی که یواشکی سر کلاس
برایم می کشید را نگه داشتم ... این را که میگویم، میخندد ... باورش نمی شود که من
هنوز این یادگاری های کودکانه را دارم..
قول میدهد اینبار که مشهد آمد همدیگر را ببینیم و چند تا از تابلوهای تازه اش را هم نشانم بدهد.
و لذت این اتفاق خوب، تمام روزم را سرشار از یک حس مهربانانه و صمیمی می کند ...
Monday, 20 September 2010
دیوار ِ کوتاه ِ روزمرگی
از شرکت که میام بیرون، هوا دیگه تاریک شده ... توی این یکماه که وارد
محیط کاری جدید شدم، اولین باره مجبور میشم تا این موقع بمونم ...
یک روز کاری خیلی شلوغ!
وقتی میرسم خونه، از خستگی روی مبل ولو میشم ... حتی حال ِ حرف زدن
با کسی را هم ندارم ... رو به روم نشسته و با قیافه ای حق به جانب نگاهم
میکنه و میگه: « حالا رسیدی به حرف من؟ ... کار یعنی همین دیگه ... عصر که
میرسی خونه اینقدر خسته ای که ترجیح میدی فقط استراحت کنی ... تازه الان
میتونی درک کنی که چرا من بیشتر وقتها حوصله ندارم باهاتون بیام بیرون ... »
خودم را جمع و جور می کنم و خیلی مصمم جواب میدم: « نخیر! کار بجای خود،
ولی من اصلاً حاضر نیستم از وقتهایی که متعلق به خودم و علاقمندی هام هستش،
دست بکشم ... »
بلند میشه و در حال رفتن، با لبخند میگه: « تازه این هنوز اولشه! حالا ببینم بازم
میتونی مثل قبل، هی واسه خودت اینور و اونور بچرخی. نمایشگاه نقاشی و عکس
و کتابفروشی و جلسات فرهنگی ، ادبی ، اجتماعی و ... »
با خودم فکر می کنم تسلیم شدن به این شرایط، شاید آخرین و البته آسان ترین
انتخاب ِ ممکن باشه اما قطعاً برای کسی که هر روز نیاز به نو شدن و تجربه ی
یک شروع تازه داره، بدترین انتخابه! .... این روزها، با لجبازی خستگی ها را
کنار میزنم تا زندگی و دوست داشتن هام را از بلعیده شدن توسط این روزمرگی ِ
معمول نجات بدم ... بالاخره حتماً کسانی بودند و هستند که برخلاف این جریان
رو به یکنواختی، در مسیر خودشون حرکت کردن ... من هم میتونم یکی از اونها باشم!
Monday, 16 November 2009
دزدی
" اوادوز گفت: ننه کلاغه، دزدی چرا؟ گناه دارد.
ننه کلاغه گفت: بچه نشو جانم. گناه چیست؟ این گناه است
که دزدی نکنم، خودم و بچه هام از گرسنگی بمیرند. این گناه
است که صابون بریزد زیر دست و پا و من گرسنه بمانم.
من دیگرآنقدر عمر کرده ام که این چیزها را بدانم. این را
هم تو بدان که با این نصیحت های خشک و خالی نمی شود
جلوی دزدی را گرفت. تا وقتی که هر کس برای خودش
کار می کند، دزدی هم خواهد بود."
اولدوز و کلاغ ها- صمد بهرنگی
اولش خیلی عصبانی شدم ... فکر کردم واقعاً خیلی بی انصافیه!
اینکه وقتی رفتی سر کلاس درس،اونم یه کلاس رایگان که تو داری
دانش ت رو بی هیچ چشمداشتی در اختیارشون قرار میدی...
یکی از اون چند لحظه شلوغی مدرسه استفاده کنه و لباس گرمی
که برای روی مانتو آورده بودی بپوشی را برداره! تازه اونم
لباسی که هدیه گرفته بودی!.... بعد اونوقت توی این شب سرد،
تمام راه تا خونه را یخ بزنی و بلرزی!
اما خب چیکار میشه کرد ... شایدم به قول مادرم، واقعاً نیاز داشته ...
وقتی همه ی ملت سرشون به زندگی خودشون گرمه و همه ی سعی شون
اینه که توی این آشفته بازار، فقط بتونن یه جوری گلیم خودشون و
خانواده شونو از آب بیرون بکشن ... وقتی همه مون هر فشار اجتماعی
و اقتصادی که از طرف اون بالانشین های قدرتمدار، نازل میشه را
می پذیریم و سعی می کنیم به هر نحو ممکن خودمونو با این شرایط وفق بدیم ...
وقتی اعتراض نمی کنیم .. وقتی بی تفاوتیم ... وقتی چشمامونو عادت دادیم
به ندیدن خیلی از واقعیتها ... به نشنیدن صداهای ضعیفی که واقعاً نمی تونن
این شرایط را دوام بیارن... بیش از این چه انتظاری داریم؟
اون مادر، اون پدری که بچه ش گرسنه ست، سرپناه گرمی نداره توی
این سرما، حتی نمی تونه نیازهای اولیه خانواده ش را برطرف کنه ...
واقعاً چه انتظاری ازش داریم؟
با این آمار وحشتناک بیکاری که آقایون هرچقدر سعی می کنن
از سرو ته ش بزنن، بازم یه رقم نجومی هستش که از تریبون رسانه هاشون
اعلام میشه! واقعاً باهاش چیکار میشه کرد؟
این آدم که نمیتونه دست روی دست بذاره و ببینه که خانواده ش داره
نابود میشه ... همونطور که بقیه سعی میکنن خودشونو وفق بِدَن، اونم
اینطوری برای بقاء خودش و خانواده ش کاری می کنه!
دزدی، فحشا، فساد .. اینا قصه نیست! واقعیته! اگه یه کم دقیق تر به
این جامعه ی بیمار نگاه کنیم، این واقعیتها رو می بینیم!
داستان های صمد بهرنگی را بارها خوندم ... کلامش همیشه پر از
کنایه هایی ست به آدم های بی تفاوت و خوابزده ای که تنها دغدغه ی
زندگی شان، عدم تخطی از یک منشور اخلاقیه که خوب و بدش را هم
آن دیگری بهشان دیکته کرده، و این جماعت، عمری بدون چون و چرا
آن را همینطور قالبی و یکجا پذیرفته اند... بدون اینکه فکر کنند که
واقعاً توی چه جامعه ای میشه دنبال این معیارهای درستی و نادرستی بود ...
گفتگوی اولدوز و ننه کلاغه در داستان "اولدوز و کلاغ ها" ، این نقد
تیز و برنده رو به خوبی نشون میده ... امشب دوباره یاد این جملات افتادم!
