Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Showing posts with label کودکانه. Show all posts
Showing posts with label کودکانه. Show all posts

Friday, 2 August 2013

با طعم کودکی


آدم بزرگها هوس غریبی دارند که چیزهای شرح ندادنی را شرح بدهند!
از تمام چیزهایی که غافلگیرشان کند، ناراحت می شوند و از لحظه ای که
چیز تازه ای در دنیا کشف شود و یا بوجود بیاید، کلی سعی می کنند تا
 ثابت کنند این چیز تازه، تازگی ندارد و قبلاً هم آن را می شناخته اند.
کافی است که یک آتش فشان مثل یک ته سیگار ناگهان خاموش شود تا
یک دوجین دانشمند عینکی خودشان را روی دهانه آتش فشان بیندازند،
گوششان را به سنگها بچسبانند، بو بکشند، با طناب از دهانه اش پایین بروند،
زانویشان زخم بشود، بالا بیایند، هوای دهانه را توی لوله ها زندانی کنند،
نقشه ها بردارند، کتابها بنویسند و جدلها کنند، در حالی که جای تمام
این کارها خیلی راحت می توانستند بگویند: "این آتش فشان دیگر
دود نمی کند، حتماً دماغش گرفته."


تیستو سبزانگشتی/موریس دروئول/ترجمه ی لیلی گلستان





چقدر خوندن این کتاب برام لذت بخش بود ...
انگار که دوباره برگشتم به روزهای رنگارنگ کودکی ...
یادش بخیر!
یاد اون کیف سامسونت کوچولو و قدیمیِ خاله کوچیکه که هربار از توش
یه کتاب تازه درمیومد ...
هروقت میرفتیم خونه بابابزرگ، خاله بهم یه دونه کتاب داستان میداد ....
با کلی ذوق، کتابو می گرفتم و اغلب توی مسیر برگشت به خونه، باوجودِ
نور کم و لرزش مداوم ماشین، یه بار تا آخر می خوندمش .... (تو خیالات و 
تصورات کودکانه م تا مدتها فکر می کردم  این باید یه کیف جادویی باشه که
تهش سوراخه و احتمالاً به یه گنجینه بزرگِ کتاب میرسه، که اصلاً تموم نمیشه
و تا همیشه از توش کتابهای تازه درمیاد! )
و اون اولین کتاب داستانی که خودم تونستم بخونم ... یادمه خاله تمام کلماتِ
کتاب رو برام با حمزه و کسره و فتحه، نشونه گذاری کرده بود تا بتونم داستانش رو
با تلفظِ درست بخونم! .... از شوق و هیجانِ این تجربه تازه، اینقدر کتاب رو میخوندم 
که دیگه خط به خطشو حفظ شده بودم!

حالا میشه دوباره طعم همان واژه های ساده و صمیمی رو توی سطر به سطرِ
این کتاب کاهی و قدیمی چشید! چه حس آرامش بخشی!


Monday, 17 June 2013

از قدم های کوچکِ تو



اول.

هیچ چیزی توی دنیای پر هیاهوش عوض نشده، هنوز از کوچکترین اتفاقات روزمره سر ذوق میاد
و بلند می خنده، حتی از شیطنت های عجیبش هم چیزی کم نشده! ... اما توی چشم هاش
درخشش زیبایی هست که انگار زیبایی چهره ش رو دوچندان کرده. میگه "فقط یه ماه دیگه مونده!
میدونی، یه حس خاص و عجیبی داره! " ...  توی ذهنم اونو با یه بچه ی کوچولو توی بغلش تصور
می کنم و تغییری که قراره اونو در این نقش تازه ش در زندگی جای بده!  ... "چه حسی داره؟" ....
نمیشه درست تعریفش کرد. بیشتر حالتی هستش که باید باهاش روبرو بشی تا ماهیتش رو
درک کنی ... اما میدونی، حالا دارم نگرانی های همیشگی مادرم نسبت به خودمون رو میفهمم.
باورت نمیشه با اونکه هنوز به دنیا نیومده اما من همه ش نگرانشم که حالش خوب باشه، آسیبی
نبینه، سالم باشه ... " ... "بنظرم یه جوری مثه حس مالکیت باشه، نیست؟ " ...
" نمیدونم، شاید. انگار بچه چون متعلق به توئه، همه زندگی و وجودش به تو مربوطه و تو
در قبالش مسئولیت تام داری! " ....


دوم.

توی مترو کنار هم ایستاده ایم. باوجود حالت مادرانه ی چهره ش، هنوز زیباست. پوست صاف،
گونه های برآمده و حالت مهربان چشم هاش  توجه آدمو جلب می کنه. میپرسه برای فلان خیابون
کجا باید از مترو پیاده بشه. از لهجه ش پیداست که اهل نیشابوره. وقتی جوابشو میگیره، کم کم
سر صحبتو باز می کنه. میگه دو تا دختر 5 و 10 ساله داره. شوهرش دو تا زن دیگه گرفته و اونم
یه مدتیه که ازش جدا شده. حالا دختر کوچیکه رو گذاشته اینجا توی یه نوانخانه و دختر بزرگتر رو هم
به یه نوانخانه توی نیشابور سپرده. و خودش گاه به گاه بهشون سر میزنه. میگه " نمیتونستم پیش
خودم نگهشون دارم. هم از نظر مالی توی مضیقه ام و هم اینکه چون دخترن، امنیتی ندارن! به کی
میشه اطمینان کرد و دو تا دختر رو حتی برای چندساعت دستشون سپرد؟ توی این دوره زمونه ی
خراب،آدم به برادر خودش هم نباید اعتماد کنه!" .... میگم "پس اونا بچه هاتونو نگه میدارن تا شما
یه روز برید دنبالشون؟ "  میگه " نه، من هیچوقت نمیارمشون! گفتم همونجا بمونن، درس بخونن،
ازدواج کنن! من فقط میرم بهشون سر میزنم!" .... " اما اگه دادنشون به یه خانواده دیگه چی؟ "...
"نه، نمیدن. چون من بهرحال هستم، دادگاه هم رای داده که مادرشون صلاحیت داره! " .....
حس می کنم چیزی توی قلبم فرو میریزه...شاید به تعبیر دوستی چیزی شبیه "حس ویرانی" ...
در پس تصوراتِ ناآرام ذهنم یکی مدام با خودش تکرار می کند " ولی این عدالت نیست مادر! "


سوم.

 ناهار را مهمان کارگاه بودم. صحبت با سرپرست کارگاه به همین جا رسیده بود که چقدر کوچکترین
 رفتارهای پدر و مادر روی شخصیت و آینده اجتماعی فرد موثرند. در خلال همین صحبت ها بود که
با دو تا لیوان چای سررسید و بعد هم خیلی زود برگشت سر کارش. دختر جوانی بود که به ظاهر
حدوداً 20 سال بیشتر نداشت. خانم سرپرست گفت "خیلی سختی کشیده! بچه بوده که پدر و مادرش
از هم جدا شدن و بعدشم هر دو ازدواج کردن. یه مدتی پیش مادر و ناپدری ش بوده تا اینکه 13 سالگی
میدنش به یه پسر 26 ساله که معتاد بوده و تازه دست بزن هم داشته. توی زندگی کلی آزار و اذیتش
میکنه تا بالاخره طلاق میگیره. بعدش یه مدت میره پیش خواهر ناتنی ش که اونم معتاد بوده و حال و
روز خوشی نداشته. تا اینکه یه مردی پیدا میشه و صیغه ش می کنه. مرده خودش زن و بچه داره،
اینم صیغه ی بلند مدتش شده. یه آلونک کوچیک هم براش اجاره کرده که بقول خودش اینقدر تاریکه
که حتی روزها هم باید توش چراغ روشن کنی! حقوقی هم که اینجا بهش میدیم مرده ازش میگیره،
فقط هفته ای ده هزار تومن بهش میده برای خرجش! فکر کن، این دختر تازه هنوز الان 19 سالشه! " ...
از خودم میپرسم واقعاً گناهش چی بوده که به خواستِ خودسرانه ی یک پدر و مادرِ بی مسئولیت
قدم به این دنیا گذاشته تا حالا اینهمه رنج و سختی رو به تنهایی جور بکشه؟ ...


چهارم.

همیشه بچه ها رو دوست داشتم. مخصوصاً دختر بچه ها رو. بنظرم حساسیت و ظرافت روح و
شگفتی های دنیای پاک و معصومانه شون آدمو به زندگی امیدوار می کنه... خیلی وقتا با خودم
فکر کردم چه موهبت بزرگیه که یکی از این فرشته های کوچولو رو توی زندگیت داشته باشی.
دستشو بگیری، بغلش کنی و با گرمای وجودش به معنای عمیق تری از زندگی برسی. چقدر
لذت بخشه تماشای این جوانه ی کوچیک زندگی  که مقابل چشم هات بزرگ میشه،
قدم برداشتن رو یاد می گیره و خودش دنیایی رو خلق می کنه که پیش از این نظیر نداشته...
قطعاً خیلی از آدما این حسو نسبت به بچه ها و بیشتر از اون نسبت به بچه هایی که خودشون
میتونن داشته باشن، توی پس زمینه ی ذهنشون دارن.... اما ای کاش، ما، همه ی ما آدما،
پیش از تحقق بخشیدن به این آرزو و خواسته مون، با عقلانیت و منطق بیشتری بهش فکر کنیم
و بعد تصمیم بگیریم... نمیفهمم چرا بعضی ها فکر می کنن ازدواج کردن و بعدش هم بچه آوردن
یه پروسه ی متداول و روزمره ست که باری به هر جهت، باید اتفاق بیفته!... چطوری بعضی ها
فکر می کنن که باید بچه بیارن چون بعداً ممکنه حسرت نداشتنشو بخورن، چون بچه نمک زندگیه،
چون اگه یه روزی نبودن باید بالاخره یه اثری ازشون بمونه، چون زمان پیری و سالخوردگی خوبه
بچه هات دور و برت باشن، چون باید تو زندگی سرشون به یه چیزی گرم باشه، چون باید
دلخوشی داشته باشن برای کارکردن و جون کندن واسه تامین زندگی، چون باید یه چیزی
پایبندشون کنه به زندگی، چون ....  و این خودخواهی ها  کجا قراره تموم بشه؟ ...
کی قراره از خودمون بپرسیم آیا من خودم اینقدر خوشبخت هستم که یکی دیگه رو هم
به دنیایی که ساختم دعوت کنم؟  ... خودم اینقدر خودساخته و غنی هستم که بتونم
خمیره ی بیشکل و خام روح این مخلوق کوچک رو هم تربیت کنم؟ ... و اصلاً این چهارچوبی
که برای خودم به عنوان زندگی تعریف کردم جایی برای حضور این فرد تازه واردِ بی خبر از همه جا،
داره؟ فرصتشو دارم شبانه روزمو برای همراهی ِ قدم هاش و درک شگفتیِ شناختِ دنیای تازه
توی ذهنش، هزینه کنم؟ اصلاً پتانسیل این فداکاری رو توی وجود خودم میبینم؟ ...
راستی اگه آدما قبل از بچه دار شدن به همه ی این چیزا فکر می کردن و عواقب یک تصمیم اشتباه
درباره ی این مساله رو درنظر میگرفتن، چند درصدشون اینقدر بی مهابا و خودخواهانه، بچه میساختن!                      

Saturday, 12 January 2013

رنگِ بی رنگی

  

  میگه: "ببین! اینا چقدر شبیه نقاشی های دوران کودکی خودمونن! ... من همیشه

کوه ها رو با همین شیبِ ملایم می کشیدم! البته یه رود آبی هم از میونشون سرازیر

 میشد! ... انگار خیلی هم تصوراتمون خارج از دنیای واقعیات نبوده ها! "

میگم: " اما کوه های نقاشی من همیشه گُل داشتن! گل های رنگارنگ و بزرگ! ...

 اصلاً عاشق رنگ بودم! واسه یه نقاشی، اغلب همه ی رنگ های جعبه مدادرنگی

رو استفاده می کردم ... راستی، کاش میشد با همه ی اون رنگ ها زندگی کرد...

واقعیِ واقعی! "


 
 
 
 
 







 


پ ن: گاهی لازمه آدم سراغ دفتر نقاشی دوران کودکی بره تا یادش بیاد رویاهای
کودکانه ش چه رنگی بودن ... امروز که دارم این دفتر رو ورق میزنم فقط رنگ ها
 هستند که بلندتر از همه حرف میزنند ... خونه های رنگارنگ ... کوه ها و دشت های
 پُر گل ... و حتی آدم های رنگی! ... آدم هایی که انگار با رویاهاشون رنگ شدن ....
 
 


Sunday, 26 September 2010

باز بوی ماه مهر


جثه ی کوچکش توی آن کت و شلوار سورمه ای با آن کوله پشتی قرمز، درست تصویر ِ

یک کلاس اولی ِ دوست داشتنی ست که هنوز به این صبح ِ زود بیدار شدن و قال و قیل مدرسه

عادت نکرده ... با چشم های نیمه باز توی پیاده رو، پشت سر مادرش میرود و گهگاه هم از فرط

خواب آلودگی به در و دیوار می خورد ...

نزدیک مدرسه با همان بی رمقی (طوری که انگار با خودش حرف میزند) زمزمه می کند: " دختر! " ...

مادر با تعجب نگاهش میکند: "چی؟ " ...

" مامان، دختر!"

"دختر چی؟! "

" مامان مگه دخترا هم میان مدرسه ی ما؟ "

حالا تازه نگاه مادر متوجه ماشینی شده که جلوی مدرسه توقف کرده و یک دختر و پسر دبستانی

از آن پیاده شده اند... دختر، گونه ی برادر کوچکش را میبوسد و بعد از خداحافظی، دوباره سوار

ماشین می شود ...

" نه مامان جون، اون دختر، مدرسه ش یه جا دیگه ست ... اومدن داداشی را بذارن مدرسه، بعد برن! "

از این تیزبینی کودکانه خنده م میگیرد ... بعد، تصویر بزرگتر و بزرگتر می شود ... کوچه پُر است ازبچه هایی

که با لباسهای فرم ِ یکدست، سمت مدرسه میروند ... و لبخندی که در نگاه های صمیمی شان، بارها و

بارها تکثیر می شود ... نشاط و هیاهوی کوچه توی دست های صبحی دل انگیز میدرخشد ...


پی نوشت: توی شرکت از پنجره ی اتاقم ، قسمتی از حیاط مدرسه شان دیده می شود ...صبح ها که

سر صف دعا میخوانند، بعضی هاشان آنقدر داد می کشند که بخوبی میتوان صدایشان را از بقیه تشخیص داد..

جالب اینجاست که شدت هیاهو و سر و صدایشان هم تا ظهر هیچ کم و کاستی پیدا نمی کند ...

Thursday, 11 March 2010

پرنیا



بدست آوردن دلش، کار سختی نیست ... کافیست برگی از دفترچه ی کوچکت

جدا کنی و با چندبار تازدن آن، ساده ترین کاردستی دوران کودکی ات را برایش

بسازی ... بعدش آنقدر صمیمانه، شادمانی اش را با تو قسمت می کند که

به خیالت می رسد شاید او را پیش از اینها می شناخته ای ... انگار که در

پستوی نهفته ای از وجودت، کودکی آرمیده که رویای ناتمامش هربار در چهره ای

آشنا، جان میگیرد و حالا این خیال، در کالبد او دارد نفس می کشد!

بغلش می کنم و آرام روی زانوهایم می نشانمش ...

همانطور که تند تند حرف میزند مدام سرش را اینطرف و آنطرف می کند ...

اصرار دارد حتماً موقع حرف زدن، با آن چشمهای مشکی ِ درشتش، نگاهت کند...

هربار که می خندد یا سرش را تکان می دهد، نرمی موهای قهوه ای اش را

روی گونه هایم حس می کنم... انگار که یک دنیا مهربانی و آرامش را در آغوش

کشیده باشی ... گرم و سرشار از طراوت زندگی...

انگار که برای لحظاتی هرچند کوتاه، جای همه ی دلتنگی ها و تنهایی هایت را

با معصومیت و محبت کودکانه اش پُر کرده است!



Wednesday, 2 December 2009

خاطرت هست ...



می خواستم فقط از جلوی درش رد بشم و یه نگاهی به داخل بندازم ...

آخه تا حالا پیش نیومده بود این موقع از روز اونجا باشم ... بچه ها رو که دیدم

انگار یه شوق ِ ناشناخته، قدم هامو میکشوند به اون سمت...

اما جلوی در مدرسه که رسیدم ... میونه ازدحام بچه های کوچولویی که با خوشحالی

و خنده داشتن از مدرسه بیرون میومدن، میخکوب شدم!

دلم می خواست تو چشم های تک تکشون نگاه کنم و اون حس قشنگ و

دوست داشتنی که توی اون سالهای دور داشتیم و اونهمه خاطره ای که از

این دبستان قدیمی توی ذهنم مونده را دوباره به یاد بیارم ... و اینکه اونا هم دارن

شیرینی این لحظات را با تمام ِ وجودشون حس می کنن ...



سُرور عزیزم! امروز یادت کردم ... یاد روزهایی که با هم مسیر ِ خونه تا مدرسه را

طی می کردیم ... امروز من تنهایی این راه را رفتم ... اون ساختمونه قدیمی را

دیدم که همیشه ازش می ترسیدیم و فکر می کردیم توش یه موجود ِ وحشتناک

زندگی می کنه ... لوازم تحریریه نزدیک مدرسه رو دیدم که هنوز بچه ها ازش

عکس برگردون میخریدن ...

یادته سُرور؟

" خانوم گلاب! یکی از او عکس برگردون جدیدا بدید! اونکه چشماش تکون می خوره! "



یادته وقتی اسم هردوتامونو برای شرکت توی کلاسای تیزهوشان خوندن، چقدر

ذوق کردیم ... چقدر احساس "بزرگ شدن" می کردیم وقتی باید شبها میرفتیم

برای کلاس ... بعد ِجلسه ی اولش، اینقدر شوق داشتیم که یادمون رفته بود

کارت های تیزهوشانو از روی مقنعه مون جدا کنیم ... (هنوز هر وقت یادش میوفتم

خنده م می گیره دختر! )

راستی تا حالا اینا رو برای پسر کوچولوت سینا هم گفتی؟

شهین ِ خوبم! تو هم توی این خاطره ها بودی ... اون کلاس ِ گوشه ی حیاط که

کنار ِ آبخوری بود یادته؟ ... کلاس دوم .... ما کنار هم میشستیم ... یادته خانم معلم

جامونو عوض کرد ...(آخه باید به ترتیب قد میشستیم و قد من و تو، یک اندازه نبود)

گریه مون گرفته بود و خانم معلم کلی متعجب شد که چطور ما اینقدر بهم وابسته ایم ...

نمی دونست که ما همسایه ایم و من و تو، تمام روزمونو با هم می گذرونیم ...

اون پنجره ی اتاقک ِ بابای مدرسه رو یادته؟ همون پنجره ی بلندی که وقتی می خواستیم

ازش خوراکی بخریم هی مجبور بودیم قدبلندی کنیم ... امروز دیدم هنوز سر جاشه ...

و هنوزم بچه ها مجبورن قدبلندی کنن تا دستشون به پیشخونش برسه!



شهین چقدر خاطره داریم از اون روزا!

اون بار که توی راه مدرسه یک عالمه گل جمع کرده بودیم و می خواستیم خودمون

با این گلها یک ادکلن خوشبو درست کنیم ... یادته با چه بدبختی آبِ گلها رو گرفتیم ...

تا چند روز بوی بدش توی خونه بود ....

یا اون روز که کسی خونه نبود و من یواشکی کتاب آشپزی مامانمو آوردم... بعد رفتیم

توی زیرزمین و سعی کردیم با یه سری مواد خوراکی، یه چیزی از روی کتابه درست کنیم ...

و آخرش چی شد! ... شبش حسابی دل درد شده بودیم! یادته مامانت اومد زیرزمین

چقدر دعوامون کرد...(ولی خودمونیم ها! ما هم خیلی شیطنت می کردیم!)

چقدر دلم برات تنگ شده دختر! ... از همون موقع که از خونه مون رفتین دیگه هر چی

سعی کردم نتونستم پیدات کنم ... هنوز امیدوارم یه روزی، یه جایی، اتفاقی ببینمت!



□□

اسم ها، آدم ها، خاطره ها توی ذهنم می چرخیدند ... آدم هایی که بیشترشون را

بعد از اون سالها گم کردم ....مینا ... مرجان ...زری کوچیکه ..

مرضیه ... محبوبه ... لیلا ... و خیلی های دیگه!

چقدر از اون سالها دور شدیم ...

باورم نمیشه 13-14 سال گذشته ...

Wednesday, 2 September 2009

کودکانه


میاد جلو، موهاشو با دست از توی صورتش کنار میزنه و میگه:
"میشه با من هم دوست بشین؟"
همه شون زود قبول می کنن و دست میدن ... یعنی که با هم دوستیم..
بعد اون یکی که جدید به جمع اضافه شده، میره و چند لحظه بعد با کیف کوچولوی ِ صورتی ش
برمیگرده ... از توش چندتا اسباب بازی ِ کوچیک درمیاره و به بقیه میده ... حالا دارن با هم
بازی می کنن ...صدای خنده هاشون میاد ...
و تعدادشون داره هی بیشتر و بیشتر میشه!
به همین سادگی!


اینقدر محو تماشاشون شدم که یادم رفت اومدم به امام رضا بگم
خیلی دلم گرفته!

Monday, 25 May 2009

الهام


روی آخرین ردیف صندلیهای اتوبوسی خلوت، کنار پنجره نشسته بودم و داشتم
حرفهایی را توی دفترچه ی کوچکم می نوشتم که او را دیدم ... چندتا صندلی آنطرف تر ...
با خوشمزگی کودکانه ای آخرین دانه های پفکش را می خورد... چند لحظه نگاهش کردم...
حس خوبی داشت ...مثل تابلویی که تو را می برد به رویایی آشنا ... تصویر معصومانه ای
که برای یادآوریش باید به سالهای دور کودکی ات برگردی!
باز سرگرم دفترچه ام شدم ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که آرام آمد و کنارم ایستاد ...
3-4سال بیشتر نداشت ...و با آن ذره های ریز و نارنجی پفک روی گونه ها و موهایش
خیلی بامزه تر شده بود...
چشم های مشکی اش زل زده بود به صورتم ... آنقدر نزدیک بود که میشد با دستت
آن ذرات نارنجی را از روی موهایش پاک کنی ...

●"چقدر پفکی شدی خانومی؟"

لبخند می زند و گُلِسرش را درست می کند....

● "اسمت چیه؟"
◊ "الهام"

دستم را به طرفش دراز می کنم و می گویم "آزاده"
محکم دستم را می گیرد و اینبار بلندتر می خندد ...
حالا صمیمانه تر کنارم می نشیند و شروع به حرف زدن می کند ... از دوستانش
می گوید ... و مادر بزرگش که دورتر از ما نشسته و دارد نگاهمان می کند ....
یکهو فکری به ذهنم می رسد ... صفحه سفیدی از دفترچه ام را باز
می کنم و آن را با خودکاری می دهم دستش ...

● " بلدی نقاشی بکشی؟ "
◊ "آره... بلدم! "
● " برام یه نقاشی بکش ... یادگاری! "

خوشحال می شود ....زانویش را روی صندلی خم می کند و دفترچه را روی آن
می گذارد ... بعد مثل کسی که دارد کار خیلی مهمی را انجام می دهد، سرگرم
نقاشی می شود ... از بالای سرش به خطوط و اشکال عجیب و غریبی که می کشد نگاه می کنم ...

● "خب ... چی میکشی برام؟ "

دفترچه را به طرفم می گیرد و تک تک چیزهایی را که نقاشی کشیده، توضیح می دهد ..

◊ "این یه دونه پروانه ست ... اینم یه گاوه ... این یکی هم یه چاهِ که از
توش چندتا مار در اومده! .... اینم عمو پورنگه! "

دوباره به نقاشی اش نگاه می کنم ... میان آنهمه خطوط درهم و اشکال نامفهوم دنبال
این تخیل کودکانه می گردم ... وسط نقاشی اش نارنجی شده... از توی کیفم دستمالی
درمی آورم تا دستهایش را تمیز کند ...
دستهایش را که پاک می کند، گوشه ای از دستمال را روی نقاشی اش می کشد...

◊ "نقاشیم کثیف شد؟"

ناراحتی توی صدایش موج می زند ...

● "عیبی نداره عزیزم! ... عوضش هر بار که نقاشیتو نگاه کنم یادم میاد
که قبلش پفک خورده بودی!"

از این توجیه ام خوشحال می شود و می خندد.... و باز توی صفحه نقاشی اش چیزی می کشد ...

◊ "ببین! اینم یه پرنده ست ..."

سعی می کنم با تخیلی کودکانه به شکلی که کشیده، نگاه کنم ...
به پرنده ای که هیچ بالی ندارد ....

● "می خوای بهت یاد بدم چطوری یه پروانه ی قشنگ بکشی؟"

و قبل از اینکه پاسخی بدهد، خودکار دیگری از توی کیفم در می آورم ..
اما تا می خواهم چیزی بکشم،دستم را می گیرد...

◊ "نقاشی منو خراب نکن!"

راستش دچار یک حس شرمندگی شدم ... انگارکه واقعاً به حریم کسی
تعدی کرده باشم ...
و شاید بیشتر از این بابت که حس کردم آنقدر در این قالب "بزرگ شدن" جاگیر شده ام
و آنقدر آلوده ی قالبهای منطقی و استدلالیِ زندگی ام که حقیقتِ ناب ِ دنیای او را
نمی فهمم ...( و انگار لازم است گاهی وقتها با بچه ها حرف بزنیم تا حالیمان شود چقدر
اسیر ذهنیات پوچیم ... و این چارچوبهای خودساخته، چطور دارد خفه مان می کند! )

پایین نقاشی اش نوشتم "الهام" ... و دفترچه را توی کیفم گذاشتم ... به مقصد رسیده بودم ...
از اتوبوس که پیاده شدم از پنجره برایم دست تکان میداد و با همه توانش داد می کشید "خداحافظ"

پی نوشت: چهارشنبه اتفاق افتاد ...قرار نبود اینجا بنویسمش ... اما
هنوز گوشه ای از ذهنم درگیر آن خطوط درهم و نگاهِ
ساده ی کودکانه است! مثل یک تجربه ی عجیب که تا
مدتها توی گوش ات زنگ می زند!

پی نوشت: می خواستم تا بعد از این انتخابات لعنتی هیچ چیزی
ننویسم... به عکس العمل های آدم ها دربرابر این نمایش
مسخره که فکر می کنم غصه ام میشه ... از اینکه اینقدر
راحت فریب می خورن .... از اینکه خیلی راحت میشه ازشون
به عنوان یه بلندگوی تبلیغاتی حزبی استفاده کرد ...
حماسه بسازید! ... باز هم حماسه بسازید تا همه دنیا بدونن
که اینجا چقدر همه خوشبخت و آزادند!

Saturday, 8 November 2008

محمد


نگاه اش پر از سکوت بود ... سکوتی معنادار... شاید مثل یک منعِ محترمانه ...
این اولین تصوری بود که بعد از دیدنش در ذهنم نقش بست ...حس کردم دنیایی که او
تجربه می کند خیلی دورتر از دنیای ماست ... انگار پشت چهره ی آرام اش، رازی بود ...
محرمانه ...بی انتها ... نمی دانم چرا، اما احساس می کردم زندگی و افکارش حریمی سخت
و غیرقابل نفوذدارد ... شاید به این خاطر که تا مجبور نبود حرفی نمیزد ..سوالاتی که از او
می پرسیدم را یا با حرکت سر جواب می داد ..و یا آنقدر آرام که من تنها از روی حرکت لب هایش،
کلمات را حدس میزدم ... ... فاصله ... فاصله ای که ... چطور می شد آن را کوچک کرد
به اندازه ی چند قدمی که از صندلی او تا حرف های من پای تخته ی کلاس، فاصله هست؟

محمد، مهمانِ تازه ی تجربه های جوانِ معلمی ام است ... 13-14 سال بیشتر ندارد ..
.وقتی گفتند از مهاجران افغان است که همین اواخر به ایران آمده، ذهنم پر از سوالات
عجیب و غریب شد ... تصویر خوبی از افغان ها نداشتم ... بدبختی، آوارگی، فقر ...
(البته شنیده بودم بعضی هاشان که پولدارترند اینجا زندگی خوبی دارند اما آن آوارگی ها
بیشتر به چشم می خورد)
و او جزء کدام دسته بود؟ ...
ظاهرش آراسته ... رفتارش متین ... و ...
و کودکی اش ... و نوجوانی اش ... گم شده در خستگیِ چشم هایی که چقدر روشن اند
به امید آینده!

محمد، آمده ای اینجا چکار؟ .... اینجا که فقر، نان را از دست های کوچک آن کودک خردسال
طلب می کند ...

-- " دستمال کاغذی می خری؟ "
: " چند تا دستمال کاغذی ... چند شاخه گل ... چند بسته آدامس ...
چند تا بخریم تا تو دیگر اینجا، وسط سرما ، میان این نگاه های بی تفاوت،
کنار این خیابانِ بی شرم که تورا نمی بیند، نلرزی ... التماس نکنی .... "

اینجا که مادری خودش را به بهایِ سرپناهی برای کودکش، می فروشد ... و آن دیگری
کودکش را بخاطرِ اعتیادی خانمان سوز!

محمد، سر به دامانِ این بیغوله گذاشته ای که چه؟ ... که از صبح تا شب کار کنی ...
شب با آن همه خستگی، چشم به کلماتِ من بدوزی و لبخند بزنی ...

How are you?

و تو تقلا کنی تا آن واژه ها تکرار شوند:

I’m …fine …thank you!

و من باز درس بدهم ... با شور و حرارت ... با خنده ... با لبخندهای تو ... و نبینم که تو
خسته ای ... و چشم هایت کوچک شده اند به اندازه ی یک خوابِ آرام ... و نبینم که
دست هایت گاهی می لرزند ... و کلماتی را که خوب می دانی، گم می کنی ....
و من باز درس بدهم ...تکالیفت را امضا کنم ... و باز تکلیف جدید ...

Now, listen to the tape!

درس را با نوار تکرار کنیم و بعد آن صدای کودکانه که

Let’s sing!

و تو با نگاه متعجبت بپرسی که این از کجا پیدایش شد و من بگویم

It’s just a short break!

لبخند میزنی ... به این آهنگ کودکانه ...یا شاید به دلخوشی هایی که ...

It’s just a short break!

با این حال، نمی دانم چطور هر روز ، پرانرژی ، سرِکلاس درس می دهم .... شاید بخاطر
آن امیدی ست که در نگاهش می درخشد ... و آن همه تلاش ...

کسانی هنوز به حضور خورشید پشت این ابرهای سیاه، ایمان دارند ... وبه صبحی که روشنایی
را به پنجره هامان هدیه خواهد کرد ... شاید همین کافی باشد برای دوباره برخاستن ... برای خواستن ...
برای پس گرفتنِ آنچه حق همه ی انسان هاست .... برای ....

Friday, 8 August 2008

ریحانه


یکهو مقابلت قرار می گیرد و معصومیت نگاهش را توی صورتت می پاشد ... توی چشم هایت
نگاه می کند و لبخند می زند ... و تو تازه یادت می افتد که چقدر دلت هوسِ تبسمی از جنسِ
مهربانی کرده بود ... و حالا این حسِ گرمابخش، روی لب های کوچکِ او نقش بسته ...
سلام می کند ... و تو با خودت فکر می کنی که چقدر این "سلام" با آن سلام های خسته و
بی روحی که هر روز تکرار می شوند فرق دارد ...

--- "سلام عزیزِ من! "

می خندد ... انگار که واژه هایم قلقلکش داده اند ... موهایش را از توی صورتش کنار
می زند و لبخند کودکانه ی چشم هایش فضا را سرشار می کند از زندگی!
اسمش را می پرسم .... آرام کلمه ای را زمزمه می کند ... سرم را نزدیک تر می برم و
دوباره می پرسم .... حروف پررنگ تر می شوند .... "ریحانه" ...

--- " چه اسم خوشبویی! "

باز می خندد ... و اینبار کمی بلندتر از قبل ... از خودم می پرسم که آیا او هم رنگ و عطر نام ها
را حس می کند؟ ...

--- " نمی خوای اسم منو بدونی؟ "

آرزو می کنم که ای کاش حتی برای چند لحظه هم شده خود را به اسمم بیاویزم و در آرامش
دنیای دوست داشتنی اش غوطه ور شوم ... سرش را به علامت رضایت تکان می دهد ...

--- "اسمم آزاده ست."

--- "می دونی آزاده یعنی چی؟ "

با تعجب سرش را تکان می دهد ... خودم هم نمی دانم چرا این سوال را می پرسم...

--- " آزاده یعنی رها ... یعنی آزاد از همه ی قید وبندهای بی خود "

و انگار کسی یکباره تمام سنگینی این نام را روی دوشم می گذارد ...

" آزاده یعنی رها ... یعنی آزاد از همه ی قید و بندهای بی خود "

آه! چه کنایه دردناکی ست این واژه ... برای کسی که گم شده در ازدحامِ لحظه ها ...
کسی که خودش را جا گذاشته میان خاطرات .... و دارد بی"خود" پرسه می زند در
پیچ و خمِ قید و بند های ....
و آیا او می فهمد این همه آشوبِ دنیا را ؟....
به صورتم زل زده ... با همان لبخندِ صورتی مهربان ...
" و چقدر خوبی توی نگاهت هست، ریحانه! "

مادرش صدایش می کند ...
و تصویر دختربچه ی کوچکی توی قاب رنگ و رو رفته ی خیابان
می دود....