کتاب رو برام با حمزه و کسره و فتحه، نشونه گذاری کرده بود تا بتونم داستانش رو
با تلفظِ درست بخونم! .... از شوق و هیجانِ این تجربه تازه، اینقدر کتاب رو میخوندم
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم... سهم کمی نیست
Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.
-Dale Turner-
جثه ی کوچکش توی آن کت و شلوار سورمه ای با آن کوله پشتی قرمز، درست تصویر ِ
یک کلاس اولی ِ دوست داشتنی ست که هنوز به این صبح ِ زود بیدار شدن و قال و قیل مدرسه
عادت نکرده ... با چشم های نیمه باز توی پیاده رو، پشت سر مادرش میرود و گهگاه هم از فرط
خواب آلودگی به در و دیوار می خورد ...
نزدیک مدرسه با همان بی رمقی (طوری که انگار با خودش حرف میزند) زمزمه می کند: " دختر! " ...
مادر با تعجب نگاهش میکند: "چی؟ " ...
" مامان، دختر!"
"دختر چی؟! "
" مامان مگه دخترا هم میان مدرسه ی ما؟ "
حالا تازه نگاه مادر متوجه ماشینی شده که جلوی مدرسه توقف کرده و یک دختر و پسر دبستانی
از آن پیاده شده اند... دختر، گونه ی برادر کوچکش را میبوسد و بعد از خداحافظی، دوباره سوار
ماشین می شود ...
" نه مامان جون، اون دختر، مدرسه ش یه جا دیگه ست ... اومدن داداشی را بذارن مدرسه، بعد برن! "
از این تیزبینی کودکانه خنده م میگیرد ... بعد، تصویر بزرگتر و بزرگتر می شود ... کوچه پُر است ازبچه هایی
که با لباسهای فرم ِ یکدست، سمت مدرسه میروند ... و لبخندی که در نگاه های صمیمی شان، بارها و
بارها تکثیر می شود ... نشاط و هیاهوی کوچه توی دست های صبحی دل انگیز میدرخشد ...
پی نوشت: توی شرکت از پنجره ی اتاقم ، قسمتی از حیاط مدرسه شان دیده می شود ...صبح ها که
سر صف دعا میخوانند، بعضی هاشان آنقدر داد می کشند که بخوبی میتوان صدایشان را از بقیه تشخیص داد..
جالب اینجاست که شدت هیاهو و سر و صدایشان هم تا ظهر هیچ کم و کاستی پیدا نمی کند ...
بدست آوردن دلش، کار سختی نیست ... کافیست برگی از دفترچه ی کوچکت
جدا کنی و با چندبار تازدن آن، ساده ترین کاردستی دوران کودکی ات را برایش
بسازی ... بعدش آنقدر صمیمانه، شادمانی اش را با تو قسمت می کند که
به خیالت می رسد شاید او را پیش از اینها می شناخته ای ... انگار که در
پستوی نهفته ای از وجودت، کودکی آرمیده که رویای ناتمامش هربار در چهره ای
آشنا، جان میگیرد و حالا این خیال، در کالبد او دارد نفس می کشد!
بغلش می کنم و آرام روی زانوهایم می نشانمش ...
همانطور که تند تند حرف میزند مدام سرش را اینطرف و آنطرف می کند ...
اصرار دارد حتماً موقع حرف زدن، با آن چشمهای مشکی ِ درشتش، نگاهت کند...
هربار که می خندد یا سرش را تکان می دهد، نرمی موهای قهوه ای اش را
روی گونه هایم حس می کنم... انگار که یک دنیا مهربانی و آرامش را در آغوش
کشیده باشی ... گرم و سرشار از طراوت زندگی...
انگار که برای لحظاتی هرچند کوتاه، جای همه ی دلتنگی ها و تنهایی هایت را
با معصومیت و محبت کودکانه اش پُر کرده است!
می خواستم فقط از جلوی درش رد بشم و یه نگاهی به داخل بندازم ...
آخه تا حالا پیش نیومده بود این موقع از روز اونجا باشم ... بچه ها رو که دیدم
انگار یه شوق ِ ناشناخته، قدم هامو میکشوند به اون سمت...
اما جلوی در مدرسه که رسیدم ... میونه ازدحام بچه های کوچولویی که با خوشحالی
و خنده داشتن از مدرسه بیرون میومدن، میخکوب شدم!
دلم می خواست تو چشم های تک تکشون نگاه کنم و اون حس قشنگ و
دوست داشتنی که توی اون سالهای دور داشتیم و اونهمه خاطره ای که از
این دبستان قدیمی توی ذهنم مونده را دوباره به یاد بیارم ... و اینکه اونا هم دارن
شیرینی این لحظات را با تمام ِ وجودشون حس می کنن ...
سُرور عزیزم! امروز یادت کردم ... یاد روزهایی که با هم مسیر ِ خونه تا مدرسه را
طی می کردیم ... امروز من تنهایی این راه را رفتم ... اون ساختمونه قدیمی را
دیدم که همیشه ازش می ترسیدیم و فکر می کردیم توش یه موجود ِ وحشتناک
زندگی می کنه ... لوازم تحریریه نزدیک مدرسه رو دیدم که هنوز بچه ها ازش
عکس برگردون میخریدن ...
یادته سُرور؟
" خانوم گلاب! یکی از او عکس برگردون جدیدا بدید! اونکه چشماش تکون می خوره! "
ذوق کردیم ... چقدر احساس "بزرگ شدن" می کردیم وقتی باید شبها میرفتیم
برای کلاس ... بعد ِجلسه ی اولش، اینقدر شوق داشتیم که یادمون رفته بود
کارت های تیزهوشانو از روی مقنعه مون جدا کنیم ... (هنوز هر وقت یادش میوفتم
خنده م می گیره دختر! )
راستی تا حالا اینا رو برای پسر کوچولوت سینا هم گفتی؟
شهین ِ خوبم! تو هم توی این خاطره ها بودی ... اون کلاس ِ گوشه ی حیاط که
کنار ِ آبخوری بود یادته؟ ... کلاس دوم .... ما کنار هم میشستیم ... یادته خانم معلم
جامونو عوض کرد ...(آخه باید به ترتیب قد میشستیم و قد من و تو، یک اندازه نبود)
گریه مون گرفته بود و خانم معلم کلی متعجب شد که چطور ما اینقدر بهم وابسته ایم ...
نمی دونست که ما همسایه ایم و من و تو، تمام روزمونو با هم می گذرونیم ...
اون پنجره ی اتاقک ِ بابای مدرسه رو یادته؟ همون پنجره ی بلندی که وقتی می خواستیم
ازش خوراکی بخریم هی مجبور بودیم قدبلندی کنیم ... امروز دیدم هنوز سر جاشه ...
و هنوزم بچه ها مجبورن قدبلندی کنن تا دستشون به پیشخونش برسه!
شهین چقدر خاطره داریم از اون روزا!
اون بار که توی راه مدرسه یک عالمه گل جمع کرده بودیم و می خواستیم خودمون
با این گلها یک ادکلن خوشبو درست کنیم ... یادته با چه بدبختی آبِ گلها رو گرفتیم ...
تا چند روز بوی بدش توی خونه بود ....
یا اون روز که کسی خونه نبود و من یواشکی کتاب آشپزی مامانمو آوردم... بعد رفتیم
توی زیرزمین و سعی کردیم با یه سری مواد خوراکی، یه چیزی از روی کتابه درست کنیم ...
و آخرش چی شد! ... شبش حسابی دل درد شده بودیم! یادته مامانت اومد زیرزمین
چقدر دعوامون کرد...(ولی خودمونیم ها! ما هم خیلی شیطنت می کردیم!)
چقدر دلم برات تنگ شده دختر! ... از همون موقع که از خونه مون رفتین دیگه هر چی
سعی کردم نتونستم پیدات کنم ... هنوز امیدوارم یه روزی، یه جایی، اتفاقی ببینمت!
□□
اسم ها، آدم ها، خاطره ها توی ذهنم می چرخیدند ... آدم هایی که بیشترشون را
بعد از اون سالها گم کردم ....مینا ... مرجان ...زری کوچیکه ..
مرضیه ... محبوبه ... لیلا ... و خیلی های دیگه!
چقدر از اون سالها دور شدیم ...
باورم نمیشه 13-14 سال گذشته ...