Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Showing posts with label زنان. Show all posts
Showing posts with label زنان. Show all posts

Tuesday, 21 July 2020

مادرانگی ِ رنج


" بنظر من که زیادی میترسی. جایی که اینهمه آدم دور و برت میبینی و میشنوی
که گرفتن و رد کردن، باید نسبت بهش خیلی ریلکس تر برخورد کنی ... بالاخره کاری ش
نمیشه کرد، فعلاً زندگی مون همینه و باید باهاش ساخت! "

فنر بالای ماسک را روی صورتم محکم تر می کنم، چند قطره کوچک عرق از پشت لبم
سُر می خورد ... لب هایم را روی هم فشار می دهم، اما رد شوری را روی پوست نازکش
حس می کنم ... آخرش تحملم تمام می شود از این حس ناخوشایند و ماسک را پایین
میکشم و با پشت دست، خیسی پشت لبم را پاک می کنم ...

" تو وقتی میری پایین تو بخش، دو تا ماسک بزن! دختر، من همه ش نگران تواَم! آخه
ماها سالها توی محیط های بیمارستانی کار کردیم، یه جورایی بدنمون مقاوم شده به
آلودگی و ویروس ها ... تو اما اوضاعت با ما فرق میکنه ... حالا شانست افتادی تو
بخش IT این مرکز درمانی ... خیلی بیشتر مراقب باش! "

سرم توی لپ تاپ بخش پذیرش است، درحالی که پرونده ای را از زیر دریچه ی کوچک
مقابلم هل میدهد تو، روی شیشه ضربه آهسته ای میزند ... با سر اشاره می کنم به
همکاری که آنطرف تر نشسته، که یعنی با او باید صحبت کنی ... وقتی پرونده را برمی دارد
و به سمت باجه بعدی میرود، تازه متوجه جثه ی بسیار نحیفش لای چادر سیاه می شوم ...
بلند حرف میزند تا صدایش به آنطرف شیشه برسد :

 "میخواستم بپرسم عمل تعیین جنسیت چقدر میشه هزینه ش؟ " 

" حدود سی و پنج میلیون، بچه دیگه هم داری؟ "

" آره، چهارتا دختر دارم. میخوام یه پسر داشته باشم... چرا اینقدر گرونه؟ قبلاً که
بیست میلیون بود، ما می خواستیم وام بگیریم ... سی و پنج میلیون خیلی زیاد
میشه برامون! "

"قیمت ها خب هرسال تغییر میکنه، اون قیمت مربوط به سالهای پیش بوده."

" خانم جان تو این دوره زمونه که وضعیت اقتصادی همه اینقدر خرابه، بچه پنجم میخواد
بیاد که چی بشه؟ بزرگ کردن همون چهارتایی که داری هم کلی هزینه و مشکلات داره.
بعدشم الان اینهمه هزینه کنی برای تعیین جنسیت، می دونی که کلاً ivf حدود 40درصد
شانس موفقیت داره؟ اگه بگیره و باردار بشی قطعاً بچه ت پسره، اما می ارزه وام بگیری
و بری زیر بار قرض برای یه شانس 40درصدی؟ " این را همکار دیگری می گوید که دورتر
درحال مرتب کردن پرونده های روی میزش است.

زن که با ناامیدی از در بیرون می رود، پشت ماسک های روی صورتم احساس خفگی
می کنم ... انگار ردِ دردناک واژه های زن بیش از کرونا، خفقان هوای تازه ای که نیست
را به یادم آورده ... صدایی توی ذهنم زمزمه می کند " فراموش کن! این کلمات را فراموش کن! "

سالن انتظارِ شلوغ، کم کم از جمعیت خالی می شود ... یک ساعت شده که لابلای کارم
به چهره هایشان نگاه می کنم و داستانی که هر کدام شان را به این سالن کشانده می شنوم
یا توی ذهنم مجسم می کنم .... زنانی که خودخواسته یا به اجبار باید با هر روشی که شده
باردار شوند! ضرورتی آنقدر غیرقابل اجتناب که حتی خطر کرونا و شاید مرگ هم نمی تواند مانع
این پیگیری شود ... بعضی هاشان از شهرهای دور آمده اند، چند نفری با لباس های رنگیِ
محلی شان وسط جمعیت بیشتر به چشم می آیند ... صبح تا ظهر توی پارک مقابل مرکز،
خانواده هایی را می بینی که زیر سایه درختان اتراق کرده اند تا کار بیمارشان تمام شود ...
بیمار؟! ... بیمار یعنی زنی که نمی تواند مادر شود، و انگار برای خیلی ها وجودش به هیچ
نمی ارزد بدون داشتن این موهبت!!

"باورت میشه! به شوهرش گفتم خانمت حالش خوش نیست! ببین تنگی نفس داره،
چشماش سرخه، بی رمقه! اگه باردار بشه ممکنه حتی خودش تو این پروسه دوام نیاره
و بمیره! ... شوهره گفت اشکال نداره! من که رضایت دادم! اگه خدا بخواد نگه ش میداره! ...
زن بیچاره خودش راضی نبود انگار ... با چشم گریون فرستادیمش بخش ... "



پی نوشت: من از نسلی که اینطور به اجبار زاییده می شوند، میترسم! ... از داستان های
عجیبِ زنانِ تحقیر شده ای که انگار رسالتی جز زاییدن ندارند، وحشت میکنم ...
از این مادران سیلی خورده ی آینده! از این فقری که تکثیر می شود، مثل اژدهایی هزارسر
که هیچ امیدی به نابودی اش نیست ... من از کمک های مالی دولت برای درمان زوج های
نابارور کم درآمد، از این تکثیر بدبختی و رنج میترسم!

Thursday, 14 January 2016

همرکاب


میگه  « تو رفتنی نیستی، خودتم خوب میدونی ... تعللت  هم بین خواستن و چطوری
رسیدن نیست، بین خواستن و نخواستن مرددی هنوز! عادت کردی به جنگیدن، به اینکه
همیشه تو شرایط نامساعد با سماجت حقتو بگیری ....»

سکوت می کنم ...

میگه: « ولی من اینجا یک فعال مدنی هستم که برای بهبود شرایط جامعه ای که بهش
تعلق خاطر دارم، تلاش می کنم ... و راستش هیچوقت به رفتن و رها کردن فکر نکردم ...»

سکوت می کنم ...

توتلگرام پیام داده: « چرا اینقدر بی خیال نشستی دختر؟ عمرتو داری اونجا تلف میکنی
که چی بشه؟ وقتی بیای اینور پشیمون میشی که چرا اینقدر دیر به فکر خودت افتادی!
اینجا مردم زندگی می کنن! اینجا تازه میفهمی معنی زندگی ینی چی؟ میفهمی آزادی
 فقط یه شعار نیست! ... نکن اینکارو با خودت! بیا ببین چقدر چیزایی که براش اونجا
 دارین میجنگید، بدیهی و روزمره ست اینجا! .... نزار برسی به روزی که پشیمون بشی
و دیگه توان پرکشیدن از اون شرایط رو نداشته باشی ... "

سکوت .... سکوتم میلرزد اینبار ... سرریز می شوند حرف های فروخورده ....

ما مستحق زندگی هستیم .... حتی وقتی همه داروندارمان لگدکوبِ تاخت و تاز
بیرحمانه ی نادانی اعصار شده است ... در روشنایی چشم نوازِ کدام گوشه ی دنیا
میشود پناه گرفت و دیگر هیچوقت به چراغ هایِ خاموشِ این خانه فکر نکرد؟ ...



****
همایش از میدان فردوسی شروع می شود ... دور میدان، جلو در ورودیِ سازمان
کار و امور اجتماعی دوتا میز گذاشته اند برای نام نویسی شرکت کنندگان ... 
همه بعد از ثبت نام،  با دوچرخه هایشان به داخل محوطه هدایت می شوند ...
 با جمعیت جلو میرویم " سلام، صبح بخیر! من به شما باید اسممو بدم؟ " ....
خودکارش را زمین میگذارد و به مردی نگاه می کند که پشت سرما از راه میرسد
 و مسیر برگشت را نشان میدهد .... "همایش برای شما نیست! فقط آقایون! " ...

دوربین ها می چرخند روی صورتمان ... کوچک و بزرگشان عکس می گیرنداما
همه آنچه در فریم هایشان ثبت می شود تنها یک صحنه است: "تبعیض جنسیتی" ....

صدایمان نمیلرزد ... حتی تردید را هم باور نداریم ... " چرا؟ تو یه همایش سراسری
 دوچرخه سواری به مناسبت روز هوای پاک، که هدفش ترغیب و تشویق مردم برای
 استفاده از دوچرخه به عنوان وسیله ی حمل و نقل درون شهری هست چرا ما نباید
 باشیم؟ مگه ما جزئی از این مردم نیستیم؟ " ....

و او حتی نمیداند چطور این معادله ی ساده را باید انکار کرد .... جز اینکه "نمی شود،
نمی خواهند، نمی پسندند، تحمل نمی کنند بودنتان را " ...
 و اگر ادامه دهیم؟ ...

شاید روزی گستره ی نگاه این خیابان ها آنقدر وسیع شود که دیگر عبور ما و تصویرِ
 نیمه ی پنهانِ دردهای این پیکره،  خاطرش را مشوش نکند ...

رکاب میزنیم .... عبور می کنیم از تمام این تابلوهای ورود ممنوع ....
از چراغ قرمز هایی که یادشان رفته باید گاهی سبز باشند تا زندگی جریان یابد ...


عصر خبرش توی گروه ها میپیچد ... با عکس یکی از خبرگزاری ها ...
"چندتا خانم هم در همایش دوچرخه سواری امروز شرکت داشتند و بسیار طبیعی
 در کنار دیگران رکاب زدند. عکس یادگاری گرفتند و رفتند... بسیار هم خوب و ممنون از حضورشان... "






و هیچ کس نمیداند آنها هیچوقت اسمشان در هیچ همایشی ثبت نشد ... چرا که هنوز
معادله ی ساده ی بودنشان برای خیلی ها پیچیده و شاید حتی بی جواب است ....


Friday, 18 December 2015

این خانه دور نیست ...


از راز خانه،  ناگفته ای نمانده بود ...مکثی کرد ...  پاراگراف آخر ... "خودش" بود ....

" میدونید من خیلی بیماری ها دارم ... 30% کلیه هام کار میکنه ... مشکل خونی دارم ...
گاهی همینطور که پشت میزم نشستم یهو بدنم آنچنان منقبض میشه که نمیتونم حتی
از جام بلند شم! اینقدر دست هام رو به میز فشار میدم تا از این حالت نجات پیدا کنم ...
 هر روز قرص هایی می خورم که هر آدمی رو از پا میندازه! ... اما ... اما من بشدت به
زندگی معتقدم و بخاطرش میجنگم ... هر روز صبح که بیدار میشم با خودم میگم من
باید زنده باشم! ... باید زنده باشم و پسرهام رو ببینم که مدرسه میرن، بزرگ میشن،
 کار میکنن، تشکیل خانواده میدن ... من باید زنده باشم و اونارو سرو سامون بدم ...
21 پسرم اینجا، سه تا پسرم اون خونه ... بچه هام هنوز تکیه گاهشون منم ...
 باید زنده باشم و روی پاهای خودم بلند شم ...من باید زندگی کنم ... 
پرتلاش و خستگی ناپذیر! "

چشم هایش غمگین اند، و بسیار بیش از آن، دلبسته و امیدوار ... پسرها
 هر کدام از بی مهری و یاس خانواده ای فراموش شده به آغوش گرم خانه اش
 پناه آورده اند .... بزرگترینشان حالا 22 سالش است ... اینجا سقف نامطمئنِ
 یتیم خانه های شهر نیست که براساس قانونشان، هیچ 18 ساله ای را دیگر
 پناه نمیدهند ... او میتواند این قانون سرد را نقض کند اما مهربانی اش را،نه! هرگز! ...
مگر می شود همینطور رهایشان کرد به امان خدا! اصلا کدام مادری می تواند
بچه هایش را از خانه بیرون کند؟ ... می گوید زیر زمین خانه را آماده و مهیا کردیم
برای پسرها که بزرگ شده بودند و بهزیستی برای ماندنشان در این خانه و در کنار
پسرهای کوچکتر مدام ایراد میگرفت و تذکر میداد ... حالا آنها هم فضایی برای
خودشان دارند ... درس هنرستان می خوانند و هر کدام مهارتی برای کار کسب کرده اند ...


سر ظهر شده ... پسرهای دبستانیِ خانه،  لباس های مدرسه شان را پوشیده اند
و دور سفره ای دارند ناهار میخورند.. بزرگترها که شیفت صبح بودند حالا از مدرسه
برگشته اند ... خانه شلوغ است از هیاهوی پسرها ... مادر صدا میزند:
 "پارسا جلیقه ی روی لباست کو؟ بدو بپوشش! سرما می خوری پسر! " ...
صدای پاهایشان میدود در خیال حیاط .... 
سقف این خانه، بی شک از جنس امید است ...
 فقط زندگی را می شود اینچنین هنرمندانه به یک "جانپناه امن و گرم" تفسیر کرد ...







پی نوشت: بازدید و همکاری در خدمات رسانی به مراکز نگهداری بچه هایی که
از ته نشین شدن خانواده ای جا مانده اند (بهزیستی اسم این مراکز را گذاشته
 "شبه خانواده"! ... و گاهی چه دردی دارند حتی طنین واژه ها!)، انگار تجربه ی
 روبرو شدن با اتفاقی ست که روی لبه ی نازکِ میانِ امید و ناامیدی میرقصد ...

و خیالی دور در ناکجاآباد ذهنم، که دوباره جان می گیرد ....


Tuesday, 10 November 2015

اگر به خانه ي من آمدي براي من اي مهربان چراغ بياور


اولین بار که اطلاعیه ش را دیدم شاید مثل خیلی های دیگر با خودم نق زدم که
" ای بابا! باز هم تفکیک جنسیتی؟ آن هم اینجا توی جلسات ادبی کافه؟ " ...  
درست سه هفته پیش بود که مدیر کافه گالری خبر برگزاری دوشنبه های داستان
مخصوص خانم ها را روی صفحه فیس بوکش اعلام کرد. و بعد سیل پیام ها و کامنت ها
همه حاکی از ابراز تعجب و شگفتی و البته شکایت از این بود که چرا این جلسات صرفاً
برای خانم ها درنظر گرفته شده! ... در این میان بعضی آقایان حتی از کنایه زدن و مسخره
کردن های رایج جمع های زنانه هم – درست با همان لحن سخیف عامیانه که اغلب در
کوچه و بازار می شنویم!!! – مضایقه نکردند! و جالب است که نقاب روشنفکری روی صورت
بعضی ها  گاهی با تلنگری به همین کوچکی فرو می افتد و آنچه دیده می شود چیزی بیش
از یک تفکر عامی بسیار سنتی نیست! تهی از اندیشه و آراسته به تزئیناتی فریبنده!!


در هر صورت تصمیم گرفته بودم از چرایی و چگونگی این جلسات سردربیاورم و بنابراین
بی تعلل "شرکت در جلسه ای از دوشنبه های داستان" در لیست برنامه های پیش رو
قرار گرفت. و این خواسته بالاخره در سومین هفته ی برگزاری این جلسات محقق شد.
زودتر از همه به کافه گالری رسیده بودم و باید کمی منتظر میشدم. اتاق کوچکی که برای
جلسه در نظر گرفته شده بود آدم را به یاد پاتوق های دوستانه توی فیلم ها می انداخت.
یکی از دیوارهای اتاق به کتابخانه ای چوبی و نوستالژیک اختصاص داشت.این حس نوستالژیک
تنها بخاطر شکل و ظاهر قفسه های چوبی اش نبود. در متن آن پیکربندی و چینش، بیشتر
کتاب ها آنقدر قدیمی و کهنه بودند که ذهنت را به سالهایی دور و شاید حتی خیلی دورتر از
آنچه در خاطره ی زندگی ات ثبت شده است، می بردند ...  بنظرم ماهیت کتابخانه بخوبی
با کادر سفید و زرد بقیه دیوار ها همخوانی داشت و با آن چهارتا میز مربع چوبی و هفت
هشت تا صندلی که دور اتاق چیده شده بودند فضای صمیمی و دوستانه یک جلسه ی
ادبی کوچک را تداعی می کردند ... تابلوهای روی دیوار هم البته انتخاب هوشمندانه ای بود
از گستره ی هنر و ادبیات ... چند دقیقه ی باقیمانده تا شروع جلسه را میشد با جستجو و
مرور کتابخانه به لذت سپری کرد، منظومه ای دوست داشتنی از ده ها و صدها دنیای خلق شده!


بالاخره جلسه با کمی تاخیر آغاز شد. مدیر جلسه توضیح می دهد که رویکرد فعلی این
نشست ها، خوانش و بررسی داستان هایی کوتاه از زنان نویسنده و کاوش ادبیات زنانه است.
و از آنجا که خاستگاه داستان کوتاه جایی فرای این مرزها بوده، کار را با داستان های خارجی
شروع کرده اند. حالا نوبت به ما میرسد که خود را معرفی کنیم و از زنان نویسنده ای که آثارشان
را خوانده ایم بگوییم. ذهنم را برای یافتن نام ها ورق میزنم... از کتاب های قدیم و اخیری که
خوانده ام فقط نام اوریانافالاچی و اثر جسورانه اش "به کودکی که هرگز زاده نشد" و
آلبا دسس پدس که تقریباً تمام کتاب هایش را خوانده ام را به یاد می آورم. بقیه یا آنقدر گذرا و
کم تاثیر بوده اند که در خاطرم نمانده و یا اصلا به المان های زنانه یا مردانه داستان آنچنان
توجهی نداشته ام که جنسیت نویسنده به یادم مانده باشد. بقیه هم کمابیش شرایط مشابهی
دارند. خانم دیگری که می گوید مترجم است هم به همین مساله اشاره می کند.

آلیس مونرو اولین نویسنده ای است که آثارش خوانش و بررسی می شود. دو جلسه گذشته
به بررسی داستانی از این نویسنده ی کانادایی سپری شده و این جلسه هم قرار است به
داستان "گستره ها" از مجموعه "خوشبختی در راه است" که برنده جایزه ی نوبل هم بوده،
اختصاص داده شود. مجری جلسه توضیح می دهد که بخاطر تسلط حاضرین به موضوع، قبل از
هر جلسه متن داستان برای اعضا ایمیل می شود. آنها که جلسه پیش حضور داشته اند
درباره ی "گستره ها" صحبت می کنند و نظراتشان را می گویند. بعد از آن خوانش شروع
می شود. هرکس چند صفحه ای را با صدای بلند برای جمع می خواند و لابلای آن،
مدیر جلسه توضیحاتی را درباره ی ساختار و محتوای متن و المان ها و تصاویر خاصِ ادبیات
نگارشی زنانه ارائه می دهد که خالی از لطف نیست. در این میان دیگران هم نظراتشان را
بیان می کنند. این اولین تجربه ی من در خوانش دست جمعی است و چقدر خوب و لذت بخش!


توی صندلی خودت فرورفته ای و در گرمای مطبوع این اتاق کوچک، کلمات با موسیقی
 آرامش بخش ِ نواهایی متفاوت، صحنه ها را به تصویر می کشند ...
 تو درست مقابل این پرده ی خیالی نشسته ای! ....


و واکاوی بعضی استعارات و تعبیرها انگار تو را با دنیای خودت آشناتر می کند ... دنیایی که
همه ی تبعیض ها، محدودیت ها و ناملایمات ناعادلانه ی زندگی اجتماعی ات را پشت مرزهایش
نگه میدارد تا تو زنی باشی با تمام ظرافت ها،دغدغه ها و احساساتی که تجربه بودنت را
از دنیای مردانه متمایز می کند .... و فقط آنجا که قضاوتی درکار نیست این جهان بی هیچ
کم و کاست اتفاق می افتد، شاید حتی به اندازه تعللی به کوتاهی یک جلسه دو ساعته 
در طول یک هفته!


به یاد پاسخ حمید طالبی مدیر کافه گالری به آقایان معترض این جلسه افتادم که گفته بود
روزهای دیگر هفته جلسات داستان و شعر دیگری هم برگزار میشود که همه می توانند
شرکت کنند، اما این جلسه مخصوص خانم ها، فلسفه و هدف دیگری دارد.
"دوستان عزیز خوانش زنان یعنی خوانش و نقد لایه های درونی زنانه بدون هراس. یعنی
گریز از قضاوت خواننده در مورد نویسنده زن و پیدایش اعتماد به نفس و حضور در تمامی
جلسات ترکیبی و معرفت به ذهنیات دیگر زنان و دیدن بهتر زنان جهان. عزیزان دلواپس
نباشید و برای برگزاری هر جلسه ی فرهنگی و بقای ان تنها دعا کنید."



بنظر من هم آنقدرها منطقی نیست که برگزاری این جلسه را در کنار موارد تفکیک جنسیتی
روزمره قضاوت کنیم. حتی با نگاهی سختگیرانه می شود آن را ترمیم و حتی تبیین یک
جهان بینی تازه دانست. بی شک دنیای درونی آدم ها اولین بستر تحول یک جامعه است.
گاهی درهم تنیدگی اجتماع و بعضی پیشداوری های غیرمنصفانه مسیر نگاه و تفکر آدمی
را هدایت می کند و شاید این ایده همان حیاط خلوت و دنج خانه ای باشد که میتوان لحظاتی
به دور از همه ی آن دغدغه های نفسگیر روزمره، در آن استراحت کرد و به آرامش رسید ...








پی نوشت: عادتم این است که آدم های روزمره را خوب نگاه کنم با تمام ابعاد زندگی
اجتماعی شان. کودک، نوجوان، جوان، میانسال، سالمند، آن زنی که از خرید روزانه
برمیگردد، آن مردی که به قیافه و تیپش میخورد مهندس باشد، زنی کارمند که
خستگی اش را خمیازه می کشد در متروی ساعت چهارعصر، آن راننده تاکسی
که از صحبت هایش متوجه می شوی که مربی ورزشی هم هست، کتابفروش
کم حرف و جدی آخر آن پاساژ پشت ایستگاه، و .... خیلی وقت ها خودم را جای
آنها میگذارم و از خودم میپرسم خوشحالی؟...  واقعیتش این است که خیلی پیش
نمی آید که در جای دیگری احساس خوشایندی داشته باشم جز مواردی انگشت شمار ...
اما یک حقیقت هست که نمیتوانم از تصویر ذهنی ام آن را پاک کنم ... اینکه حداقل در
سالمندی تنها تصویر دوست داشتنی که می توانم برای خودم متصور باشم مدیریت
یک کتابفروشی و یا یک کافه کتاب است ... و در هر دوی اینها هرروز جلسات شعر و
داستان و هنر برقرار است و حضور آدم هایی که حرف هایی برای گفتن دارند که دیگران
از شنیدنشان بیشتر احساس زندگی کنند ... مدتی پیش از طریق یک اطلاعیه، صفحه
فیس بوک "نشر هنوز" را پیدا کردم. کافه کتاب "نشر هنوز" در حوالی خیابان کریم خان زند
تهران است. و اگر عکس ها راست بگویند احتمالا نزدیکترین تجسم واقعی از خیال من
باید همین شکلی باشد! ... هر روز خبرهای جلساتش را که می خوانم بی اختیار شادی
 آن تصویر خوب را حس می کنم ... مثل تماشای دریچه ای که همیشه رو به روشنی ست!



Wednesday, 26 February 2014

رانده و مانده


" یافتن کار و شغل. ترک خانه. زندگی در تنهایی. این امکانات پر دردسر و نهانی حالا دیگر 
هروقت اوما بیکار بود به سرش می زد –مامان طوری رفتار می کرد که بگوید خبر دارد.
این ها مثل بذرهایی بر زمین سنگلاخ سترونی که اوما ساکن آن بود می افتاد. گاهی
به طرزی معجزه آسا بذر این عقیده بر این زمین بایر جوانه می زد: گریختن، فرار. ولی 
 اوما نمی توانست گریز را به صورت کار و حرفه ای در نظر آورد. کار چه بود؟ هیچ تصوری
از آن نداشت. تصورش از گریز و فرار به صورت درخت انجیر معابد پهناور و کهن سالی بود
با ریشه های هوایی روان خاکستری، و شاخه های پربرگی که میمون ها و طوطی ها
لابه لای برگ های آن بر سر خوردن میوه هایش ضیافتی دارند. گاهی می شنید که
میوه ها چون باران روی بام حلبی می ریزند و توی آفتاب داغ برشته می شوند. آن پایین
رودخانه ای بود که شن های کفش می درخشید و آبش شرشرکنان برق می زد ( نه آن
رود پهناور و عمیقی که بی امان در شهرشان جاری بود که زمانی او را در بر گرفته و با خود
برده بود، اما دیگران نگذاشته و او را از آن پس گرفته و با خشونت دورش کرده بودند). صدای
کوزه ی آب را شنید که در ایوان به زمین می گذارند. وقتی چشم هایش را بست، خال های
کوچکی که در هر سمت در تاریکی شناور بود بدل به بادبادک هایی شد که با جریان هوا
می چرخیدند و اوج می گرفتند و دم به دم بالاتر می رفتند. بعد خود را دید که روی یک پله ی
سنگی نشسته و به صدای طوطی های کوچک لای درخت انجیر معابد گوش می دهد،
به تلألو آب در میان شن و بادبادک هایی خیره شده است که از بس دور شده اند
با بی نهایت درآمیخته اند... "



" رانده و مانده/ آنیتا دسای/ ترجمه ی مهدی غبرائی "







پی نوشت:  تا آنجا که بخاطر دارم این رمان، اولین تجربه ام در خوانش ادبیات هند است.
فضای داستان، راویِ بخشی از کنش های سنت زده ی خانوادگی در هند و شاید بیش از آن،
تصویرگر خفقان فروخورده ی زنانش است. مونولوگ های ذهنی، آرزوهایی که در سینه حبس
شده و حتی حق اعتراضی که نادیده گرفته می شود! ... جرقه های کوچکی که گاهی در 
فکر راما (شخصیت اصلی داستان) برای رهایی و گسستن بندهای سنت هایی خودخواهانه
و بی منطق، اتفاق می افتد و خواننده را مشتاقِ تماشای یک خیزش انقلابی در زندگی این دختر
می کند، اما درست در مرزِ رخدادِ این تحول، کارگردانِ صحنه، ناگهان کات میدهد!
این عقیم ماندن تلاش های ذهنی دخترک، براستی آزاردهنده ست! ... نمیدانم، شاید هم
نویسنده با این پایان بی فرجام، می خواهد تردید همیشه و هنوز ِ زنان هموطنش را نشان دهد،
آنجا که تصمیم گیری میان سنت ها، باورها و وابستگی های خانوادگی، و در سوی دیگر، رهایی
و استقلال فردی، یک بحرانِ شخصیِ نفس گیر است! ... مادر، همسر، خواهر و ... و زنی که
 هنوز در تاریخ وجودی ِ ظهورش، هویت مستقلی از این عناوین ندارد!