Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Showing posts with label شعر دیگران. Show all posts
Showing posts with label شعر دیگران. Show all posts

Sunday, 20 September 2015

یک روز می رسم ... و تو را می بهارمت

                               
پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نامِ دیگرِ «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همه ی بودِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو ...
وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گلِ کاغذیِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من، عزیزِ غم انگیزِ برگریز!
یک روز می رسم ... و تو را می بهارمت!



*سید مهدی موسوی


Monday, 16 December 2013

چند شعر از کامران رسول زاده


1.

تمام دنیا
محله ی کوچکی ست
که تو در آن متولد می شوی
و من
میان بازی ِ بچه های محله
به عشق تو
پیر می شوم ...



2.

از تمام قطارهای جهان جا می مانم،
من انگار برای همین
به این ایستگاه متروک آمده ام
که تکرار کنم
گریه های پشت رفتنت را ...



3.

به پرندگانی که زبان مرا می فهمند بگو
پرواز کنند،
بگو
من خواستم از بندِ پایانی این شعر بپرم
اما
بال نداشتم ...



4.

این سوراخ روی کلاهم
یادگار جنگی ست
که با تو درنگرفت،
کاش فرصت داده بودی
کلاهم را
از سرم بردارم ...




* از مجموعه شعر "فکر کنم باران دیشب مرا شسته، امروز «تو» ام " 
   سروده ی کامران رسول زاده








پی نوشت: اسم شاعرش را پایین شعری دیدم که بنظرم زیبا بود ... به همین بهانه
 سراغش را گرفتم. و نهایتاً چاپ چهارم این مجموعه شعر را توی کتابفروشی سپهری
پیدا کردم. چاپ چهارم برای یک مجموعه شعر، توی جامعه ای که متوسط زمان مطالعه اش
- تازه با احتساب خیل عظیم خوانندگان بعضی رمان های عاشقانه ی سخیف امروزی - 
همیشه رقمی ناچیز بوده، خیلی حرف است! ... و گاهی همین بهانه کافی ست تا
برای چشیدن طعم شاعرانگی هایش مشتاقانه تمام مسیر بازگشت را با سطرهایش
قدم بزنی.... اما ... صفحه به صفحه این شوق در حضور خودخواهانه ی این "تو" که سایه اش
انگار بند بندِ شعر را تسخیر کرده بود، کمرنگ تر شد! ... کتاب انگار برای یک نفر نوشته
شده بود! یک مخاطب خاص! یک نفر که نیست، رفته و یا شاید اصلاً از ابتدا وجود نداشته
و فقط ذهن شاعر آن را برای بهانه تراشیِ شاعرانگی هایش خلق کرده! ... و آنوقت تو
که این زمزمه ها را می خوانی، حس غریبه ای را داری که یکهو میانِ فضای گفتگوی
عاشقانه ی دونفر در یک مکان عمومی قرار گرفته ای! و خودت هم نمی دانی بالاخره
 کدام یک از شما به اشتباه در این موقعیت مکانی- زمانیِ نادرست قرار گرفته اید! ...   

  

Monday, 30 September 2013

دو شعر از سینا علی محمدی


1.

پروانه ها از شهر رفتند
گنجشک ها و کلاغ ها هم
فقط ما مانده ایم
همین چند میلیون زنبور
که هر صبح
بی هیچ آفتابگردانی
از کندوهایمان بیرون می ریزیم
و نیش هایمان را
تا استخوانِ شهر فرو می کنیم


2.

از باد هم سبقت می گیرم
این بزرگراه
این پدال لعنتی
عجیب فراموشی می آورد
هر چه دورتر می روم
نزدیک تر می شوی

حالا 160 کیلومتر در ساعت
دوستت دارم.



«سینا علی محمدی»




پی نوشت: شعرها از کتاب "جهانی ترین تیتر دنیا" انتخاب شده اند. البته علی رغم توصیه
یکی از اهالی دنیای مجازی، بنظر من بجز دو سه تا شعرش، مجموعه ی جالب توجهی نبود.

Wednesday, 17 October 2012

چند شعر از مریم مهرآذر

1.
سایه من بر دیوار
سایه ی دیوار بر من افتاده است.
دست می کشم بر سینه ی دیوار
بی لبی که بوسه ای، بی ناخنی که خراشی
پیش از من، زنانی نام ِ معشوق هایشان را
به ناخُن بر دیوار خراشیده اند
که آخرین دستنبویشان سیمان بوده
دست می کشم به سینه ام که مدفنِ تاریخ است.
 
2.
خیال کن!
بر مزرعه ای ایستاده باشی
که آفتابگردان هایش زرد
گندم هایش زرد
لباس ِ مترسکش زرد باشد.
مثل اولین شعاعِ  آفتاب که به زمین می رسد
خیال کن!
مزرعه ای را دوست داشته باشی
که مالِ تو نباشد.
 
3.
دستِ تو گلی بود در آستین.
باور کرده بودم
اقیانوسی را که در لیوانی به من تعارف کردی
گمان می کردم از این سفر پروانه ای به خانه برمی گردد
من جهانی را که از شکاف پیله نمایان بود
دوست داشتم
 
دست کم پیراهنی به من بده!
تا این فصل را سَر کنم.
 
4.
ظهرِ اولِ پاییز
کودکی است با شال گردنی در کیفش.
 
 
 
پی نوشت:  شعر ها از مجموعه ی " بر میزِ بی گلدان" انتخاب شده است .

Wednesday, 25 July 2012

چند شعر از مریم آذر



1.        
به جهنم!
که درخت آزادی هر شاخه اش ترکه ی فلکی ست
بر آماسیدن پاهای من،
تنه اش
چوبه ی داری ست
بر حنجره ی آوازم،
و برگ هایش،
پوسیدگی اش را بر اندیشه ام می پوشاند!
چقدر چشم های من
به شکنجه های کبود
زیباتر می شود
چقدر کمان ابرویم
به حلقه های مذاب
تو را از ماه نو بی نیاز می کند.
حالا هی بنویسید؛
قامت این زن از کوتاه ترین مردان جهان
کوتاه تر است
هی بگویید؛
عطر لیمو را این زن از دورترین فاصله حس نمی کند.
این درخت تناور از استخوان های شکسته ی زنانه ی من
هر روز
می زاید.
خاکستر من
بر چشم های شما
زجر رسوایی خواهد پاشید.
من به دخترانم سرشته ام
که بوی جهنم بدهند!


2.        
باران را به باریدن در من
نیازی نیست
من در زیتون زارهای پای کوه
عاشق شدم،
بی که خدای بادها
ابرها را سایه ی سرم کند.
دانه ای زیتون سیاه
و طعم گسی
که دهانم را جمع کرد،
به وسوسه ی بوسه ای
بر زمینی
که مرا درختی کند
تا تو
نذرش کنی!




پ ن: شعرها از مجموعه " از دوزخی دوست داشتنی" سروده ی مریم آذر انتخاب شده است.


Monday, 12 December 2011

آخرین مرثیه برای شاعر


 جلسه نقد اولین مجموعه کوتاه نوشته های یکی از شاعران مشهد بود ...برنامه چهارشنبه های
 تالار شعر سازمان ارشاد گاهی به اینطور جلسات اختصاص داده میشد ... میان نظرات موافق و
مخالفی  که درباره اثر مطرح شد، اظهارنظر تند و گزند ِ جوان لاغر و سبزه رویی که در اولین ردیف
صندلی ها نشسته بود، برای چند لحظه سالن را به سکوت کشاند ... تلخی کلماتش با آن نگاه 
جدی و لحنی صریح، اولین تصویری بود که از او شناختم .... بعد از جلسه، توی راهرو در حالی که
همه مشغول سیگار کشیدن بودند، آقای جعفرنیا معرفی اش کرد ... "غلامرضا بروسان، یکی از 
شاعران خوب و توانمند جلسات" ....  آن روزها 16-17سال بیشتر نداشتم و تازه با اینگونه محافل
ادبی آشنا شده بودم. درواقع آنچنان تصوری از شاعر خوب بودن نداشتم اما تا مدتها به انتقاد تند 
بروسان و سکوت غم انگیز شاعری که کتابش نقد شد، فکر می کردم ... به نظرم خیلی ناراحت کننده بود!

بعدها بیشتر شناختمش ... شعرهایش انگار از دنیایی دیگر طلوع می کردند ... بروسانی که 
در احساس شعرهایش می لغزید با زیر و بم کلماتی که انگار درست در جای خودشان نشسته
بودند (و با همان ظرافتی که شاعر می گوید " گل اگر درست و به موقع در شعر بنشیند کلمه را
خوشبو می کند")، با حرکت دست هایش، و چشم هایش که گاه هنگام خواندن شعر آنها را 
میبست، هیچ شباهتی به آن منتقدِ تند و بی ملاحظه نداشت!

کتاب "یک بسته سیگار در تبعید" با آن چاپ کاهیِ جالب را خوب یادم هست و جلسه نقدش
که توی نگارخانه میرک برگزار شد و من با همه اشتیاقی که برای شنیدنش داشتم به جلسه نرسیدم.
علاوه بر قدرت زبانی و تصویرسازی های خلاقانه اثر، بخشی از آن شوق هم شاید به این خاطر بود که
ور ِ شیطنت آمیز ذهنم (به تعبیر زیبای زویا پیرزاد) دوست داشت ببیند بروسان در جایگاه شاعری که
قرار است کتابش نقد شود چطور با اظهار نظرهای مخالف و گاه مانند خودش صریح و تند، برخورد می کند!

 چه زود گذشت! فقط وقتی رد پای خاطرات را دنبال می کنی شتاب لحظه ها آشکار میشود!

این چند سال اخیر که در محافل شعر تهران شناخته شد و طرفداران زیادی پیدا کرده بود، کمتر توی
شب شعرهای همیشگی دیده میشد. خیلی وقت ها هم که می آمد شعر نمی خواند، فقط با دقتِ 
شنونده ای مشکل پسند، کارها را می شنید و گاهی هم نظر میداد...  شاعران تازه کار، خیلی از
راهنمایی ها و نقدهایش استفاده می کردند ... خیلی ها کتابشان را پیش از چاپ به بازبینی 
موشکافانه ی او می سپردند ...  اما شاید هیچ کدام اینها به اندازه جای خالی اش پشت تریبون های
شعر و نوای گمشده ی آن شعرخوانی ها، دلتنگ کننده نیست!... چقدر یادآوری گذشته ای نه حتی
آنچنان دور که بتوان تکه هایی از آن را گم کرد میان کلمات، غم انگیز است! 


شعرهایش را دوست داشتم ... 
مخصوصاً این یکی را که می دانم خیلی از بچه ها هم دوستش داشتند :



تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر می کنم
در چشم های بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر می کنم
و هر روز
به تعداد دندانهایم سیگار می کشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس می کنیم.





 
دریغا!
حالا دیگر غلامرضا بروسان هم رفته است ....
 و الهام اسلامی با آن چهره ی آرام  ...
 و لیلای کوچکشان ...

گاهی مرگ آنقدر نزدیک می شود که می توانی ببینی اش. در حالی که دستش را
زیر چانه زده و دارد خیره توی چشم های تو نگاه می کند ... درست به همین نزدیکی!