Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Monday, 28 September 2009

چند شعر از الهام اسلامی


1.
سرباز!
همسر مرا نکُش
او شاعر است؛ دنیا را از شعر تهی نکن

سرباز!
کودک مرا نکش
کودکان مرگ را ناگوار می دانند

ما خواستار جنگ نبودیم
ما از سکوت پشیمان بودیم.


2.
قوی نیستم اگر شعری می نویسم
باد قوی نیست اگر لباس های روی بند را تکان می دهد.

غروب ساعت غمگینی است
نمی تواند حتی گلدانی را بیندازد
و غم کمی جا به جا شود.

در خانه نشسته ام
زانوهایم را در آغوش گرفته ام
تا تنهایی ام کمتر شود
تنهایی ام
کمد پر از لباس
اتاقی که درش قفل نمی شود
تنهایی ام حلزونی است
که خانه اش را با سنگ کُشته اند.


3.
جنگاورانی بر تن این غار ایستاده اند
که آرزو دارند به خانه برگردند
پاهایشان را دراز کنند
چای بنوشند
اوستا بخوانند
و دیگر نقاشی نباشند.


4.
کشورش را از دست داد
عشقش را در بحبوحه ی جنگ گم کرد

حالا سرباز پشیمانی است
که روزهای ملاقات
کسی به دیدارش نمی آید.


5.
زیبایی تو
سینی چای را بر می گرداند

غمگینم
بی آنکه کودکی به دنیا آورده باشم غمگینم

مرا دوست داشته باش
چنان باورت می کنم
که شاخه هایت به شکستن امیدوار شوند
من دختر یک کشاورزم
آب باش و با من مهربانی کن
سرکشی نکن
قلب من از قدم های تو پیشی می گیرد

بگذار شب بیاید و خیابان را خلوت کند
تا تو را در آغوش بگیرم

تو دیواری هستی که هیچ دری از غمگینی ات کم نمی کند
همیشه چای می خوری و شعر می خوانی
صدای تو دلتنگم نمی کند
تنهایم می کند.


پی نوشت: شعرها را از کتاب " دنیا چشم از ما برنمی دارد " ،اولین
مجموعه شعر خانم اسلامی، انتخاب کردم .. راستش خیلی وقت بود
که دنبال این کتاب و مجموعه ی "مرثیه ای برای درختی که به پهلو افتاده"
از رضا بروسان(همسر خانم اسلامی) می گشتم... البته دومی رو هنوز پیدا نکردم ...
نمیدونم چطوریه که هیچ کدوم از کتابفروشی های اینجا حتی اسمش رو هم نشنیدن ...

بعداً نوشت: خانم اسلامی و آقای بروسان از شاعران مشهد هستن..
من فکر می کنم به این علت کتاباشون اینجا پیدا نمیشه که احتمالاً
این چندتا مجموعه اخیر را توی تهران چاپ کردن... معمولاً کتابهای شعر
چون زیاد مورد استقبال نیستن، به شهرستانها نمیرسه (این مطلبو از یه ناشر
توی نمایشگاه بین المللی شنیدم)
این مساله ربطی به فضای بسته ی مشهد نداره ... برعکس تصوری که
شاید خیلی ها درباره ی اینجا دارن، شهر ما از نظر بازار کتاب، توی سطح
قابل قبولی قرار داره .... جمعه بازار کتاب داریم... یه بازارچه مخصوص
فروش کتابهای قدیمی هست ...و چند تا کتاب فروشی عالی داریم که همیشه
با بورس جدیدترین کتابهای چاپ شده به روز هستن ...
من هر شهری که میرم یکی از جاهایی که معمولاً همیشه سر میزنم
بازار کتاب اون شهره ... حتی تبریز بخاطر فضای خاصی که داره فکر میکردم
باید از این لحاظ بالاتر از مشهد باشه، اما با کتابفروش هاش که صحبت
می کردم همه از بازار کتاب مشهد تعریف می کردن!

Thursday, 24 September 2009

شیراز



خیلی وقت بود داشتم فکر می کردم برای مدتی این خونه ی مجازی را رها کنم ...
بعد یکهو یه شرایطی پیش اومد که خود به خود این اتفاق افتاد...
توی 2هفته ای که گذشت خیلی سرم شلوغ بود ... دیگه دیروزرفتم شیراز
و کارای دانشگاهم تقریباً تموم شد ... حالا خستگی ِ این روزهایی که گذشت،به کنار

اما این مسافرت یک روزه خیلی دلچسب و خوب بود... من تا حالا شیراز نرفته بودم ...
صبح که رفتم دانشگاه برای ثبت نام و تا ساعت دو و نیم بعدازظهر اونجا بودم ...
اما بعدش با یکی از دوستان خوب ِ شیرازیمون قرار گذاشتم و با هم رفتیم شهر رو گشتیم ...
بلیط ِ برگشتم برای 12 شب بود ..برای همین فرصت گشت و گذار داشتم ...تقریباً
همه ی مکان های دیدنی شهر را رفتیم... خیلی خوش گذشت ... بین شهرهایی که
تا حالا رفتم و با مردمش برخورد داشتم، تبریزی ها و کرمانی ها به نظرم خونگرم تر و
مهربون تر بودن... حالا شیرازی ها هم به این لیست اضافه شدند ....
واقعاً مردمان ِ خوب و دوست داشتنی هستن!





















Friday, 11 September 2009

بئاتا بئاتریس

تابلوی بئاتا بئاتریس اثر دانته گابریل روستی، ذاتاً از آن نقاشی هایی ست که ذهن بیننده را
درگیر آرامش ِ سوال برانگیزش می کند ... حالا اگر داستان پشت پرده آن را هم بدانید
این حس، پررنگ تر و واضح ترمی شود ...
به نظر من که خیلی تأثربرانگیز است!



" لیزی سیدال از اوایل دهه ی 50 که پیش رافائلیها کشفش کردند مدل آنها شد.
در یک کلاهدوزی زنانه در لندن کار می کرد. در 1852 رفیقه ی روستی
شد و در 1860 با وی ازدواج کرد. روستی به او طراحی و نقاشی یاد داد و
استعداد شاعریش را پرورش داد. اما زندگی زناشویی آنها به علت خیانتهای روستی،
مرگ فرزندشان در بدو تولد، و اعتیاد آنها به مشروب و مواد مخدر،روز به روز
تلخ تر شد. در 1862 لیزی بر اثر زیاده روی در مصرف داروی افیونی لودانوم،
در گذشت.
بئاتا بئاتریکس ( بئاتریس مقدس) روستی بیش از آن که مرثیه ای بر مرگ لیزی باشد،

یادی از زندگی مشترک آنها همچون دانته و بئاتریچه ای امروزی است.
روستی خود فرزند یک پناهنده ی سیاسی ایتالیایی بود و از کودکی بئاتریچه را می شناخت.
آدمهای پسزمینه، دانته و مظهری از عشق ( یا شاید ارواح دانته و بئاتریچه ) پشت به
تصویر محوی از فلورانس، به یکدیگر می نگرند و نگاه آنها پیوند بین شان را می رساند.
پرنده ای که در هاله ای از نور است گل خشخاشی را در دامان لیزی می اندازد،

گلی که داروی مرگ او را از آن گرفته اند. "

تاریخ هنر/ سده ی نوزدهم
دونالد رینولدز
ترجمه ی حسن افشار


* Beatrice زن محبوب دانته بود که در کمدی الهی نیز راهبر او به بهشت است.
در ادبیات غرب به زن زیباروی پاکدامن اطلاق می شود.

* پیش رافائلیان: گروه کوچکی از نقاشان که هنوز در حول و حوش بیست سالگی بودند

با پیروی از نقاشان بدوی به استفاده از رنگهای تابناک و توجه دقیق به جزئیات طبیعی
روی آوردند. این گروه که از نقاشان پیش از رافائل سرمشق می گرفت در1848 با نام
"انجمن پیش رافائلی" اعلام موجودیت کرد. اعضای آن را دانته گابریل روسِتی،
ویلیام هولمن هانت، جان اِورت میلی، ویلیام مایکل روستی، فردریک استیونز،
جیمز کالینسون و تامس ووانر تشکیل می دادند.


Tuesday, 8 September 2009

بهترین دعا

شب احیاست ...
ساعت یک و نیم بعد از نیمه شبه ...
طبق عادت همیشگی ش، بی مقدمه برام sms زده که

" به نظرت بهترین دعا برای امشب چیه؟ "

جالبه! از سر شب داشتم دقیقاً به همین موضوع فکر می کردم...
حتی توی مراسم احیا هم وقتی همه میگفتن "العفو" و گریه می کردن
(پی نوشت 2) باز من ذهنم درگیر همین بود ... یه عالمه تصویر مدام
میومد جلوی چشمم ... و یک جمله که انگار خیلی پررنگ تر بود از بقیه
جملات حاشیه ای! ...
نوشتم:

" خدایا، تقاص ِ آه و درد ِ مظلومان را از ظالم بستان! "

زود جواب داد:

" آمین"

دوباره براش نوشتم:

"خب، بهترین دعای تو چی بوده؟ "

نوشت:

" اینکه هیچوقت حس ِ نزدیکی به خدا رو از دست ندیم! "

بعد خوب که فکر کردم دیدم آره، انگار این خیلی بهتره ...
یعنی اگه اون حس نزدیکی،همیشه باهات باشه مثل اینه که توی
جنگ، یه سپر با ایمنی ِ فوق العاده داشته باشی...
یادم اومد که خودم هم هر زمان که دیگه خیلی کم میارم و
بهم میریزم و از زمین و زمان ناامید میشم ، این مصرع حافظ
را مدام تکرار می کنم .. و باهاش به طرز عجیبی آروم میشم:

چون تو را نوح است کشتیبان
زطوفان غم مخور!


پی نوشت1: مریم عزیزم، ممنونم بابت یادآوریِ خوبت!

پی نوشت2: واقعیتش اینه که من مراسم های مذهبی ِ اینطوری رو
بیشتر به این خاطر دوست دارم که اجتماع زیادی از آدمها (از طبقه و طیف های مختلف)
را با یک ریسمان مشترک، دور هم جمع میکنه ...
به نظر میرسه مقصود هم همین بوده ... اجتماعی که پتانسیلی ایجاد کنه برای یه حرکت مهم و اساسی!
اما حالا به نظرم قضیه به مرور زمان، داره یه فرم اشتباهی به خودش میگیره ..
دقت کردین همه دعاهایی که خونده میشه توی این شبها، شده برای "من"!
همه گریه و زاری و آه و فغان می کنند که خدایا من را ببخش... من را نجات بده ...
گره از مشکل من باز کن ... مریض من را شفا بده ... (یاد حرف دکتر شریعتی افتادم
توی یکی از نوارای سخنرانیش با اون لهجه خاصش میگه: این چه دینیه که همش
توش حرف از منه .. همش من ..من ..من ... )
یعنی آدم انتظار داره توی همچین مراسم هایی، حرفهای اجتماعی تر که
آزادی بیان ِ مطلق جامعه اجازه نمیده، لااقل خودمون دعاهای اجتماعی تری داشته باشیم ...
خب اگه من بخوام بازم خواسته های شخصیمو بگم، دیگه چه نیازی که
بیام توی چنین جمعی؟ میشینم توی خونه ی خودم با خدا خلوت میکنم
و حرفامو بهش میزنم.. اما فلسفه اینکه اومدیم اینجا کنار هم نشستیم
داریم دعا میکنیم حتماً چیز ِ دیگه ای بوده!

Saturday, 5 September 2009

خاتون

" پرنده ای که پرواز نکند، اسیر لانه خواهد شد. "

این جمله را اولین بار روی کارت دعوت یکی از نمایشگاه هایشان
دیدم ... قضیه برمی گردد به 4-5 سال قبل ... زمانی که تازه از
طریق یکی از اقوام با این جمع اشنا شده بودم ...






بعدها این جمله را بارها دیدم ... روی سربرگ هایشان،ابتدای
اطلاعیه ها، تقدیرنامه ها و خلاصه هر جا که ردپایی از
جامعه ی بانوان خوداشتغال مشهد بود ...
درست مثل شعاری برای مبارزه با سختی های پیش ِ رو ...
یا شاید هم انگیزه ای برای حرکت!

این جمعیت را معمولاً همه در مشهد با نام بازارچه شان می شناسند ...
اگر گذرتان به خیابان دانشگاه افتاده باشد، در حدفاصل چهارراه گلستان و دکترا،
حتماً تابلوی بازارچه خاتون را دیده اید! (که البته ناگفته نماند 4-5 سال پیش،
این بازارچه عبارت بود از زیرزمین ِ کوچک و نمور ِ پاساژی نبش ِ
بلوار ملاصدرا! )







این بازارچه 54 تا غرفه دارد و تمام مغازه دارانش خانم هستند ... از فروشگاه لباس و
کیف و کفش گرفته تا خیاطی و گلسازی و عکاسی و نمایشگاه تابلوهای معرق و نقاشی،
تا آشپزخانه غذاهای خانگی و حتی نانوایی!

بسیاری از خانم های بازارچه، سرپرست خانواده هستند ... که هر کدام بنا بر توانمندی هایشان
کسب و کار کوچکی فراهم کرده اند و سنگ زندگی را با تلاشی جسورانه می گردانند ...
وغرفه های بازار هم با قراردادهای دوماهه واگذار می شوند، که در صورت ِ
توانایی ِ پرداخت اجاره بها، می توانند آن را برای دوماه بعد هم تمدید کنند..

راستش از چند سال پیش که با این جمعیت آشنا شدم و از نزدیک می بینم که
چقدر تلاش می کنند تا با این استقلال مالی، به سهم خودشان در مقابل ِ
نابرابری های اجتماعی بایستند... از اینکه می بینم با همه ی مشکلاتی که
داشته اند و هنوز هم دارند با آنها دست و پنجه نرم می کنند، که بیشترش را
هم فقط به اتهام ِ (!!!) "زن بودن" در یک جامعه ی مردسالار با قوانینی
تبعیض آمیز، باید تحمل کنند ... از اینکه محکم و صبور ایستاده اند تا
از حقوق اولیه یک انسان، یک شهروند برخوردار باشند ... تا به خودشان و
دیگران ثابت کنند که می توانند موجودیتی فراتر از آن نگاه ترحم آمیز ِ قدرتمدار
به زن و به مثابه جنسی ضعیف و آسیب پذیر، داشته باشند...
موجودیتی که شایسته ی تحسین و احترام است در مقام یک انسان ِ آزاده ....

از اینکه بجای مدارا و سازش و پذیرفتن ِ "همین که هست"، با وجود همه ی
موانع ورنج های پیش ِ رو، باز پرواز را به اسارت لانه ترجیح داده اند ..
از این شهامت و جسارتشان، احساس نشاط و امیدواری می کنم ...
درست مثل نقطه ای روشن در انتهای راهی تاریک که تو را وادار به حرکت می کند!

با اینکه شهرداری برای تبلیغات و اطلاع رسانی این بازارچه همیشه
مانع تراشی کرده ... و با وضعیت کساد بازار، خیلی از غرفه داران گاهی حتی
برای تهیه اجاره بها هم دچار مشکل می شوند (اجاره بهایی که هر از چندگاهی هم
با لطف آقایان مسئول افزایش می یابد!) ... و حتی خبر دارم که گاهی پخش موسیقی
در محوطه بازار (که شاید کمی باعث رونق آن شود) را هم با بهانه های واهی
ممنوع می کنند ... با همه ی این مشکلات و کارشکنی ها، باز هم اهالی ِ خاتون
امیدوارانه به کار و فعالیت خودشان ادامه می دهند ...






خاتون، با همه ی مشقتی که در این سالها متحمل شده، با وجود
همه ی روزهای سختی که از سر گذرانده، هنوز باصفاست ...
تجربه ی قدیمی های بازار و امید و انگیزه ی جوان ترها، آن را
زنده نگه میدارد .... تا آن روز که دیگر هیچ پرنده ای به اسارت لانه
تن درندهد!


پی نوشت: مدتی پیش خبر رسید که گویا سنگ اندازیهای شهرداری و
سازمان میادین دارد شکل تازه ای به خود می گیرد ... و زمزمه هایی
شنیده شده مبنی بر اینکه می خواهند بازار را از خانم های خوداشتغال
پس بگیرند و آن را با قیمتهایی بالاتر به غیر واگذار کنند!

بی ربط نوشت: چند روز پیش خبر بازداشت 5نفر از بچه های
دانشگاه فردوسی را دیدم... یکی از آنها را خوب می شناسم ...
از هم دوره ای های ما بود ... حالا از آن روز بدجوری نگران بقیه
دوستان فعالمان هستم ... مخصوصاً اینکه دیروز هم شنیدم که موج تازه ای
از بازداشتها در مشهد آغاز شده!

بعداً نوشت: هر چه خواستم نادیده اش بگیرم و از نوشتنش طفره بروم نشد ...
در لابلای اخبار بازداشتی ها و آزاد شده های حوادث اخیر،
نوشته های اخیر ژیلا بنی یعقوب (اینجا و اینجا) برای همسر دربندش بهمن احمدی،
خیلی نظرم را جلب کرده ... همیشه تصویر یک ازدواج موفق اینقدر
به نظرم نایاب( یا با نگاهی خوشبینانه تر، کمیاب) بوده که کلاً خیلی وقتست
که حتی از فکر کردن به آن هم منصرف شدم.. ازدواجی که در آن مجبور نباشی
اینقدر از ابعاد خواسته ها و علایق و آرزوها و اهداف وشخصیت فردی ات بزنی
که بتوانی بدون دردسر در آن فضای محدود ِ متداول جای بگیری ... ازدواجی که
هر دونفر روی یک پله قرار بگیرند، نه اینکه یکی همیشه پایین تر و محروم تر
و با حقوقی نصف ِ آن دیگری!
حالا زندگی مشترک این دو روزنامه نگار ِموفق، روایت واقعی ِ همان خیال ِ دور است..
اینکه هر دو، پابه پای هم در صف مبارزه برای یک هدف تلاش می کنند ...
این همدلی و همراهی شان در این روزگار قحطی زده، خیلی تحسین برانگیز است!

Wednesday, 2 September 2009

کودکانه


میاد جلو، موهاشو با دست از توی صورتش کنار میزنه و میگه:
"میشه با من هم دوست بشین؟"
همه شون زود قبول می کنن و دست میدن ... یعنی که با هم دوستیم..
بعد اون یکی که جدید به جمع اضافه شده، میره و چند لحظه بعد با کیف کوچولوی ِ صورتی ش
برمیگرده ... از توش چندتا اسباب بازی ِ کوچیک درمیاره و به بقیه میده ... حالا دارن با هم
بازی می کنن ...صدای خنده هاشون میاد ...
و تعدادشون داره هی بیشتر و بیشتر میشه!
به همین سادگی!


اینقدر محو تماشاشون شدم که یادم رفت اومدم به امام رضا بگم
خیلی دلم گرفته!

Sunday, 30 August 2009

چند شعر از جواد گنجعلی


1.
_ باران _
این پاره خطهای موازی خیس
به زودی
اندوه چسبیده به پنجره را خواهند شست
چون خاطره ی شیرین تابستان
از سایه دیوار
مرا غنیمت بشمار ...


2.
تنها رودخانه می تواند
فجیع بمیرد
من از کتفهای تو
زاده شدم
و
آغوش تو سرزمین مادری ِ من بود
نمی خواهم رودی باشم که به دریای سیاه می ریزد

مرا بازگردان
به شانه هایت
در تبعید، کسی زیر تابوتم را نخواهد گرفت

تنها در آغوش تو
گرسنگی و تنهایی
فراموشم می کنند.


3.
تو که نیستی
دهکده ای را می مانم
که سرش را بردامن کوهی نهاده
در محاصره ی برف
با اولین چراغهای زرد شب


4.
تنها یک پرنده می تواند
آشیانی گرم داشته باشد
زیر طاق کشتارگاه.




پی نوشت: شعرها از مجموعه ی "دری بر پاشنه ی اندوه" انتخاب
شده اند... این کتاب سال گذشته منتشر شد و اخیراً شنیدم که گویا
منتخب جشنواره ی سالانه قلم هم شده ...
چند روزه که باز رفتم سراغش ... خوندن دوباره ی این شعرها،
حس دلچسبی داره!

پی نوشت: مدتیه که هر چی کتاب شعر میخرم پوچ
از کار درمیاد ... امروز باز 2تا کتاب خریدم که برخلاف تصورم،
سبک و خالی بودن ... یعنی اینقدر شخصیه که وقتی داری شعرها رو میخونی،
به خودت میگی من ِ خواننده، وسط این گفتگوی خصوصیه شاعر با معشوقش
چکار می کنم ... مثل اینه که توی زندگی شخصی ِ طرف سرک کشیده باشی ....
اینا هم دیگه شورشو درآوردن با این شعرهای عاشقانه ی غلیظ و شدیدشون!
واقعاً دلم یه کتاب شعر خیلی عالی میخواد!
از اونایی که طعم خوبش تا چندوقت یادت میمونه...


Friday, 28 August 2009

سیمرغ

یه بار که خیلی ناامید بودم با دوستی صحبت می کردم درباره ی زندگی...و اینکه واقعاً
غایت مطلوب ِ یک انسان کجاست ...همه ی ما شب و روز، تلاش می کنیم به خواسته هایی
دست پیدا کنیم که به نظرمون این پازل مجهول را کامل می کنه ... همه ی ما دنبال موفقیت هایی
هستیم که معنادار بودن ِ سمت و سوی حرکتمان را تایید کنه ... اما آخرش باز هیچ کدوم ِ اینها،
اون روح ِ بیقرار ِ انسانی مون را تسکین نمیده ... انگار این "رسیدن به سرمنزل مقصود"،
در هیچ نقطه ای از زمان و مکان قرار نیست اتفاق بیفته ... همیشه خلائی هست ... همیشه
وسوسه ای برای پیشتر رفتن، تو را میکشونه به راهی از پس ِ راهی دیگه!...
انگار که هیچ پایانی براش نیست ...
داشتم به این دوست می گفتم که همین هدف ِ دور از دسترس، آنقدر برای من گنگ و مبهم

شده که دچار یک نوع احساس سرگردانی شدم ... و گاهی اصلاً نمی دونم رسیدن
به این اهداف و خواسته های انسانی واقعاً میتونه دغدغه ی معنادار بودن زندگیم را پاسخگو باشه...
معمولاً بی پاسخ ماندن این پرسش های ذهن، آدم را دچار نوعی کرختی و ناامیدی می کنه...


این دوست، در جواب من اشاره ای کرد به داستان سیمرغ عطار ....
و آن دسته ی بزرگ پرندگان که برای یافتن سیمرغ به سمت کوه قاف رفتن...
می خواستن سیمرغ بزرگ و توانا را راضی کنن تا با آنها بیاد و رهبری جامعه شون

را برعهده بگیره .... مسیر سختی درپیش بود ... در میانه ی سفر، بعضی ها خسته شدند ...
عده ای ناامید...و خلاصه خیلی هاشان وسط راه جاماندند ...
اما وقتی به قله ی قاف رسیدند از آن پرنده ی آرمانی هیچ خبری نبود ...

اونوقت هدهد، که داناترین پرنده در جمع هستش، خطاب به بقیه میگه:
"به خودتون نگاه کنید... ما الان 30 مرغ هستیم ... سی مرغی که سختی های
این سفر را تا به مقصد، تحمل کردیم ...
سیمرغ، تعبیر ِ قدرت ِ اراده و ایستادگی ماست!"

حالا حکایت شکست ها و موفقیت های ما هم همینه ... اگر تونستی
بعد از هر زمین خوردن، زود خودت را جمع و جور کنی و بلند شی،
میتونی امیدوار باشی که این هدف ها و خواسته ها بالاخره روزی
دست یافتنی خواهند شد ... اما اگر نشستی و تا آخر غصه خوردی،
میشی شبیه اون پرنده هایی که از ادامه ی سفر جاموندن ...

راستش دیروز خیلی ناراحت بودم ... بعد از چندسال کلنجار رفتن با
اینهمه درس، اونم توی یه رشته ی جدید .... خدا میدونه واسه تک تک درسهاش

چقدر سختی کشیدیم .... کلاسای دانشگاه آزاد ... دانشکده مهندسی خودمون ...
کلاس کنکور .... منابع درسیش ... تست ...
بعد آخر ِ اینهمه زحمت و انتظار میشه مجازی دانشگاه شیراز!
البته خب وقتی این گرایش فقط 16تا حق انتخاب داره که 14تاش
روزانه و شبانه های تهرانه و 2تاش هم مجازی، دیگه چه انتظاری!
سعی خودمو کردم ... بیش از این نشد ... باید باهاش کنار اومد..
حالا وقتشه که دوباره برنامه ریزی کنم .. برای ادامه ی مسیر...
یک شروع دوباره در فصلی نو!


پی نوشت: این صبر و انرژی دوباره را بیشتر مدیون دوستان ِ خیلی خوبم هستم ...
دیروز از همه جا برام جملات امیدوارکننده میرسید .... همدردی و دلگرمی بچه ها
اگه نبود شاید به این زودی نمیتونستم باهاش کنار بیام ... اینقدر sms فرستادن و
پشت تلفن از زمین و زمان،دلیل و برهان آوردن که اصلاً یادم رفت برای چی ناراحتم!
خیلی دوستشون دارم ...خیلی!
پی نوشت: تمرینای گروه دف مون هم دوباره داره برپا میشه ...
آخ که چقدر دلم تنگ شده برای اونهمه سروصدای گروه نوازی ها!
اینم یه اتفاق خوب!

Sunday, 23 August 2009

عروس یهود

خیلی اتفاقی، توی کتابخانه، سِری کتابهایی درباره ی تاریخ هنر توجهم را جلب کرد ....
این مجموعه ی 8جلدی، روندِِ تاریخی ِ آثار هنری را در "یونان و رم"، "سده های میانه"،
"رنسانس"، "سده ی هفدهم" ، "سده ی هجدهم" ،"سده ی نوزدهم" و "سده ی بیستم" بررسی
می کند و در آخرین جلد با عنوان " نقاشی را چگونه نگاه کنیم"، مرور کلی دارد بر
برخی از آثارماندگار در دوره های مختلف ....

چیزی که مطالعه این مجموعه را جذابتر کرده، علاوه بر تصویرها و نقاشی های منتخبی

از هر دوره، نگاه ِ موشکافانه و ریزبین نویسندگان آنست و توضیح و تحلیل های بجایی
که بعد از معرفی هر اثر آورده شده... از بررسی نور و رنگ در نقاشی ها گرفته تا
بیان سبک و دیدگاه خالق آن و تاثیری که در عصر خود و دیگر اعصار، بر هنر و
هنرآفرینان داشته!
از طرف دیگر، بسیاری از تابلوها براساس داستان یا واقعه ای کشیده شده اند که مسلماً

دانستن این نکته، در درک زیبایی آن تاثیر بسزایی دارد ...
به نظر من،خواندن این مجموعه، منظر ِ تازه ای از هنر را به ببیننده ی مشتاق و شاید حتی

ناآشنا با اصول آن، نشان می دهد ...


حالا گذشته از این معرفی ِ مختصر، دیروز مطلب جالبی درباره ی
تابلویی از رامبراند به نام "عروس یهود"، در تاریخ هنر سده ی هفدهم
می خواندم ... در قسمتی از توضیحات مربوط به این اثر آمده است:






نور بر روی سطح کار، چنان که گویی بر روی ابریشم سوزندوزی شده ای،
می رقصد و در فضاها، در توری نازک شفاف، دستها و صورتها
فرو می رود. لطافت نور ملایم، لطافت رفتار زن و مرد با یکدیگر، و لطافت
کار دقیق نقاش با رنگ ها و رنگیزه ها یک شعر عاشقانه ی بصری از اثر
می سازد.
بعدها ابن پرده چنان شوری در دل ونسان وان گوگ افکند که به برادرش
نوشت: " می دانی که حاضرم ده سال از عمرم را بدهم تا بتوانم دو هفته
فقط با خشکه نانی که سق بزنم، مقابل این نقاشی بنشینم."

تاریخ هنر_سده ی هفدهم
مادلین و رولند مینستون
ترجمه: حسن افشار


نمی دانم چقدر این حس را میشود در این نقاشی دید ...
اما جمله ی آخری که از قول ونگوگ آورده شده،
به نظرم خیلی تکان دهنده بود ....

Tuesday, 18 August 2009

وابستگی


توی کتاب ادبیات سوم دبیرستان، داستان بسیار جالبی از غلامحسین ساعدی
داشتیم به نام "گاو" ... درس ِ آن روز ِ کلاس ادبیاتمان را هیچ وقت فراموش
نمی کنم ... یکی از به یادماندنی ترین جلسه ها بود ...
معلم مان _ که خانم بسیار بامعلوماتی هم بود _ یک جلسه کامل،
در تحلیل این درس برایمان صحبت کرد... از توضیح ِ عکس ِ جالب و
متناسبی که بعد از مقدمه ای درباره ی نویسنده، درج شده بود، گرفته
تا تحلیل ِ تک تک ِ شخصیتهای نمادین ِ داستان های ساعدی!

طرحی که برای این داستان کشیده شده بود
تصویر ِ تک شاخه گلی توی گلدان، روی طاقچه ی پنجره ای رو به شب
را نشان میداد ... که وقتی با دقت بیشتری به عکس نگاه می کردی،
متوجه سنجاق باریک و ظریفی می شدی که ساقه شکسته ی گل را
ثابت نگه داشته! ... و تصویری از حلال ماه، درست بالای این گلدان
قرار گرفته بود طوری که نقشی از شاخ ِ گاو را تداعی می کرد!




معلم مان توضیح میداد که شاخه گل، سمبل زندگی ِ شخصیت اصلی
داستان است که می بینیم بخاطر وابستگی شدیدی که به گاوش دارد
(سنجاقی که حیات و ثبات ِ ساقه ی شکسته را به ظاهر حفظ کرده)
بعد از مردنِ حیوان،دچار یک نوع دوگانگی روحی می شود و خودش را
در قالب آن گاو تصور می کند (تصویر حلال ماه که تجسمی از شاخ گاو است) ...
و آن "شب" هم قطعاً پس زمینه ی تاریک این ماجراست ...
بستری نامناست برای فرد، که عامل تاثیرگذاری در ایجاد هر نوع
وابستگی ست ... جامعه، فرهنگ، و باورهای عامه ی مردم!
روستای بیل هم بی تردید، سمبل همان جامعه ی ناکجاآباد ِ غرق در
خرافات و عقب ماندگی هاست ....

اما تعبیر آن سنجاق توی عکس، انگار کنایه ای بود به همین زندگی ِ
روزمره که بسیاری مواقع بی اعتنا از کنارش می گذریم!
آن سنجاق، در واقع همان وابستگی های پنهان و آشکار انسانی اند..
وابستگی هایی که کم کم زندگی فرد را مشروط به تداوم ِ حضورشان
می کنند .... و فرقی هم نمی کند موضوع این وابستگی، یک شخص
باشد، یا یک هدف، یا یک خواسته، یا یک آرزو و یا هر چیز دیگری که به
هرصورت دل بریدن از آن دشوار باشد ....

امروز دوباره بعد از مدتها یاد آن درس ِ کلاس ادبیاتمان افتادم ....
شاید دلیلش حال و هوای این روزهای خودم باشد .... اینکه مدام
دارم به این فکر می کنم که اگر امسال نشد دیگه با چه انگیزه ای
باید ادامه داد؟ .... اینکه زندگیم شبیه پیله ای شده که انگار
این هجرت، تنها راه برای رهایی از آنست ... و انگار همه ی
"اگر"ها و "ای کاش" هایم ختم شده اند به این روزنه ی کوچک ...
به یک هدف ... و آنهمه شوقی که توی این چندسال انتظار،
(این سالهای تلخی که انگار فقط خط خطی شده اند تا سپید نمانده
باشند .... این سالها که من هیچ وقت حکمت ِ هدر رفتن شان را نفهمیدم ....)
آنقدر تحلیل رفته که تنها هاله ای از آن باقی مانده ....

با اینکه زمینه ی فعالیت ها و علاقمندی هایی که داشته ام خیلی
گسترده بوده ... با اینکه همیشه عاشق سرک کشیدن در
حوزه های مختلف بودم ... با اینکه همیشه دنبال تجربه های تازه بودم...
اما باز هم ......

به نظر من: زندگی، زمانی ارزش زیستن دارد که بتوانی دلیل معناداری
برایش پیدا کنی.... ولااقل خودت احساس "مفید بودن" داشته باشی!