Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Wednesday, 20 September 2023

اولین تجربه سفر به رشت (مهرماه 1401) - بخش اول


 روز اول سفر :: سه شنبه ۵ مهر 1401

 

بار اولی نیست که تنهایی سفر می کنم اما اینکه توی روزهای پرآشوب و درد راهی شدم، انگار یک جور سنگینیِ دلتنگی و غم اضافه کرده به کوله بارم ...

باید هر لحظه به خودم یادآوری کنم که هدفم از این سفر، کشفِ روحِ این شهر بوده و لازم است با حس کنجکاویِ تمام حواس پنجگانه ام رشت را تجربه کنم ...

هم کوپه ای هایم توی قطار مشهد-رشت، چندتا خواهر بودند .. در واقع چهار خواهر، دو خواهر زاده و مادر مهربان و سالمندشان ... اهل کیاشهر بودند ... خوش مشرب و دوست داشتنی ....

خواهر کوچکتر خیلی خوب میخندید ... استادِ تعریف کردن خاطرات بود .. تا دیروقت با اجرای بامزه ی خاطراتش  میخندیدیم ... بنظرم لهجه گیلانی یک جور صمیمیت توی زیر و بم آوایی ش دارد که دل آدم را نوازش می دهد ... دعوتت می کند به اینکه راحت باشی و صاحب این آوا را دوست و همدلِ خودت بدانی ... همسفرهایم خانواده ای صمیمی و یکدل بودند ... تصویری که از کنارهم بودنشان منتقل می کردند اینقدر عالی بود که یکهو از نداشتن چنین حلقه ی حمایتی، احساس خلا می کردی ...

مناظر چندساعت پایانی قطار رشت، بسیار چشم نواز بودند ... و بنظرم‌ یکی از دوست داشتنی ترین ایستگاه های قطاری بود که تا الان دیدم ... سبزِ سبزِ سبز ..

از راه آهن با یک ونِ خطی درب و داغون تا شهر آمدم. البته به ده هزار تومن کرایه برای این مسیر طولانی می ارزید. ون تا ورودی شهر بیشتر نمی آمد، بقیه را باید با تاکسی یا پای پیاده میرفتم. ساعت هنوز ۹ونیم صبح بود، پس میشد پیاده رفت. گوگل مپ میگفت ۳۲ دقیقه تا میدان شهرداری پیاده روی دارم. پس جای فکر نداشت که قطعا پیاده میروم. نزدیکی سبزه میدان که رسیدم، صدای تجمع حکومتی ها بلند شد. شعارهایی علیه این و آن میدادند... مقابله ی مذبوحانه روزانه شان با فریادهای پُرخشم و دردِ شبانه ی مردم ...

از این جمعیتِ پرصدا فرار کردم و به دلِ کوچه و پس کوچه های اطراف زدم ... آدم های زیادی توی کافه های کوچیک و قدیمی ش مشغول صبحانه خوردن بودند ... روی تابلوهای جلو کافه ها چشمم دنبال لوبیاکباب بود اما پیدا نمیشد ... شاید هم اینقدر گرسنه بودم که به چشمم نمی آمد. ماگم را توی قطار پُر از آب جوش کرده بودم اما چیزی برای خوردن همراهم نبود ... درواقع قصدم تجربه ی صبحانه خوردن توی یک کافه باحالِ رشتی بود ...از پیدا کردن لوبیاکباب که ناامید شدم، رفتم سراغ کلوچه های رشتی ... از اولین مغازه دوتا کلوچه خریدم و انداختم توی کوله م... اولی ش را همانجا توی سبزه میدان خوردم تا معده ی خالی ام آرام بگیرد ... بعدش رفتم به سمت اقامتگاهی که از خیلی قبل تر رزرو کرده بودم ...  ساعت یازده بود که رسیدم هاستل اروسی .... جای قشنگی بود... و البته با دسترسی خیلی خوب به میدان شهرداری!

میدانستم ساعت check in همه جا دو بعدازظهر است. اما باید کوله ام را میگذاشتم تا سبکتر توی شهر بچرخم.



از اقامتگاه راه افتادم تا توی خیابان های اطراف قدم بزنم. گوگل مپ را زدم تا ببینم توی مسیری که انتخاب کردم چه جاهایی را می توانم ببینم. به باغ محتشم نزدیک بودم. پس اولین مقصدم باغ محتشم، آرامگاه هوشنگ ابتهاج و عمارت کلاه فرنگی بود ...وارد باغ که شدم انگار توی ماکت کوچکی از جنگل های گیلان قدم میزدم ... سبز و باران زده ... فکر کردم پیش از هر کاری، دلم می خواهد روی یکی از این نیمکت های خوش منظره ی باغ بنشینم و قهوه ای بخورم. البته همراهِ کلوچه ی خوشمزه ای که توی کوله م بود ...

بساط قهوه و کلوچه حسابی حالم را جا آورد ... داشتم از این حالِ خوش لذت میبردم که خانمی اجازه خواست کنارم روی نیمکت بنشیند. گفت خانه ش همین نزدیکی های باغ است و مدتها هرصبح دور پارک دویده و ورزش کرده ... مثل اغلب رشتی ها، خوش مشرب بود.

برای ناهارِ اولین روز، رستوران حاج حسین را درنظر گرفته بودم. پس با نقشه گوگل مپ پیاده راه افتادم به سمت رستوران حاج حسین ... بدون دیدن منو، میدانستم باید دوش کباب سفارش بدهم. غذایی که تا الان تجربه ش نکردم اما تعریفش را زیاد شنیدم. کبابِ چربی بود و چه خوب که یک سیخ بیشتر سفارش ندادم.

درراه برگشت به اقامتگاه، یک چتر رنگارنگ هم خریدم برای باران احتمالی رشت...

درباره اقامتگاه ارسی هنوز نمی توانم نظر قاطع و صددرصدی بدهم، اما اگر بخواهم حسم را درباره ش با

چند کلمه توضیح دهم شاید "دنج، صمیمی، آزادمنش" نزدیکترین واژه ها به دریافتم باشند.

عصر تا میدان شهرداری و خیابان های اطرافش رفتم... شلوغ و پررفت وآمد بود ... به توصیه ی خانمی که توی باغ محتشم دیدم، از زن جوانی که روبروی ساختمان پست مشغول پختن رشته خوشکار و نان کدوحلوایی بود، خرید کردم ... دختر جوان خندانی که کنارم ایستاده بود پرسید شما از کدوم شهر اومدید؟ گفتم مشهد. گفت از این خوراکی های رشت قبلا نخورده بودید؟ گفتم نه ... زن جوان میخواست بیشتر صحبت کنیم ... تازه متوجه دستگاه ضبط کوچک توی دستش شدم ... گزارشگر رادیوی رشت بود ... یکهو انگار غم مثل یک تکه سنگ خیلی بزرگ نشست روی دلم ... یاد حجله ی وسط بازار افتادم ... صبح و عصر از جلوش عبور کرده بودم... حجله ی پسر جوانی بود که فکر می کنم توی شلوغی های چندروز گذشته کشته شده بود ... عکس و اسمش را قبلا توی اینستاگرام دیده بودم... و حالا این زن داشت از ما بازی میگرفت برای سناریوی دروغی که میگفت توی این شهر هیچ اتفاقی نیوفتاده و آب از آب تکان نخورده ... داشت حتی از کوچکترین شادی ما برای تجربه ی خوردن رشته خوشکار و نان حلوایی، داستانی میساخت برای پوشاندن زخم و دردی که این روزها توی دل همه ست...

 

با خستگی این روز طولانی برگشتم به اورسی ... 




لمس پوسته ی سردِ مرگ

 
حالا بعد از سه سال برگشته ام که چه بنویسم؟ ... چطور بنویسم از این سه سال ِ پر درد و نفسگیر ... از کابوسی که هنوز بعد از سه سال - درست مثل روز اول-  تصورش هم ترسناک است ...

اینجا توی وبلاگم، انگار دوربین روی آن روزهای سیاه کرونا ثابت مانده ... تمام آن روزها و ماه هایی که مسافت طولانی خانه تا محل کارم را دوبار در روز پیاده طی می کردم تا قاصد کرونا نباشم برای خانه مان و بیشتر از همه برای مامان که با زمینه ی دیابت از همه بیشتر در خطر بود ...

پس چه شد؟ ... این آوار از کجا روی سرمان ریخت؟ ... چطور مامان کرونا گرفت و یک هفته به زمین و زمان چنگ انداختیم که نگه ش داریم ... و نشد ... و نماند ... و آخرش خانه خرابمان کرد این مصیبت ...

من دنبالِ مامان، تا لمس پوسته ی سردِ مرگ پیش رفتم ... حتی در لحظه ی آن تصادف وحشتناک که تجربه خیلی نزدیک به مردن خودم بود هم تا این اندازه با مرگ چشم در چشم نشده بودم ...

حالا درست مثل یک مسافر زندگی می کنم ... نه مثل کسی که فکر می کند یکسال بعد، پنج سال بعد، ده سال بعد کجاست. بلکه شبیه کسی که هر ساعت از خودش می پرسد چه کارهایی را باید قبل از رفتن، تمام کند ... کسی که عجله دارد برای تکمیل ناتمام های زندگی اش، برای دیدن و شنیدن و تجربه کردن و سفر کردن ... برای هر قدمی که می تواند پیش تر برود، قبل اینکه زمانش برای همیشه متوقف شود ...

بعد از مامان، انگار ساعت شنی زندگی برای من هم برعکس شد ... تا قبل از آن، مقیاس زمان از تولدم بود تا لحظه ای که در اکنونم تجربه می کردم... اما حالا مفهوم فاصله، از همین حالاست تا نقطه پایان زندگی. همین فرصت نامعلوم و نه چندان طولانی ...

 سی و شش سالگی مثل یک بیماری موروثی، آنقدر درد داشت که سپیدی غم ش نشست روی موهام ... مامان هم سی و شش ساله بود که توی یکسال پدر و مادر و برادر کوچکترش را از دست داد ... رد این مصیبت لابلای سپیدی موهاش، روی چین های صورتش، حتی پشت صدای خنده هاش تا ابد باقی ماند ... ابد؟ ابدش آنقدرها دور نبود ... فقط بیست و دو سال بعد از آن سال سیاه ...

 



ولی من بیست و دو سال دوام نمیارم مامان! ... خیلی کمتر از این حرف هاست توانم ....
 
 

 

Tuesday, 21 July 2020

مادرانگی ِ رنج


" بنظر من که زیادی میترسی. جایی که اینهمه آدم دور و برت میبینی و میشنوی
که گرفتن و رد کردن، باید نسبت بهش خیلی ریلکس تر برخورد کنی ... بالاخره کاری ش
نمیشه کرد، فعلاً زندگی مون همینه و باید باهاش ساخت! "

فنر بالای ماسک را روی صورتم محکم تر می کنم، چند قطره کوچک عرق از پشت لبم
سُر می خورد ... لب هایم را روی هم فشار می دهم، اما رد شوری را روی پوست نازکش
حس می کنم ... آخرش تحملم تمام می شود از این حس ناخوشایند و ماسک را پایین
میکشم و با پشت دست، خیسی پشت لبم را پاک می کنم ...

" تو وقتی میری پایین تو بخش، دو تا ماسک بزن! دختر، من همه ش نگران تواَم! آخه
ماها سالها توی محیط های بیمارستانی کار کردیم، یه جورایی بدنمون مقاوم شده به
آلودگی و ویروس ها ... تو اما اوضاعت با ما فرق میکنه ... حالا شانست افتادی تو
بخش IT این مرکز درمانی ... خیلی بیشتر مراقب باش! "

سرم توی لپ تاپ بخش پذیرش است، درحالی که پرونده ای را از زیر دریچه ی کوچک
مقابلم هل میدهد تو، روی شیشه ضربه آهسته ای میزند ... با سر اشاره می کنم به
همکاری که آنطرف تر نشسته، که یعنی با او باید صحبت کنی ... وقتی پرونده را برمی دارد
و به سمت باجه بعدی میرود، تازه متوجه جثه ی بسیار نحیفش لای چادر سیاه می شوم ...
بلند حرف میزند تا صدایش به آنطرف شیشه برسد :

 "میخواستم بپرسم عمل تعیین جنسیت چقدر میشه هزینه ش؟ " 

" حدود سی و پنج میلیون، بچه دیگه هم داری؟ "

" آره، چهارتا دختر دارم. میخوام یه پسر داشته باشم... چرا اینقدر گرونه؟ قبلاً که
بیست میلیون بود، ما می خواستیم وام بگیریم ... سی و پنج میلیون خیلی زیاد
میشه برامون! "

"قیمت ها خب هرسال تغییر میکنه، اون قیمت مربوط به سالهای پیش بوده."

" خانم جان تو این دوره زمونه که وضعیت اقتصادی همه اینقدر خرابه، بچه پنجم میخواد
بیاد که چی بشه؟ بزرگ کردن همون چهارتایی که داری هم کلی هزینه و مشکلات داره.
بعدشم الان اینهمه هزینه کنی برای تعیین جنسیت، می دونی که کلاً ivf حدود 40درصد
شانس موفقیت داره؟ اگه بگیره و باردار بشی قطعاً بچه ت پسره، اما می ارزه وام بگیری
و بری زیر بار قرض برای یه شانس 40درصدی؟ " این را همکار دیگری می گوید که دورتر
درحال مرتب کردن پرونده های روی میزش است.

زن که با ناامیدی از در بیرون می رود، پشت ماسک های روی صورتم احساس خفگی
می کنم ... انگار ردِ دردناک واژه های زن بیش از کرونا، خفقان هوای تازه ای که نیست
را به یادم آورده ... صدایی توی ذهنم زمزمه می کند " فراموش کن! این کلمات را فراموش کن! "

سالن انتظارِ شلوغ، کم کم از جمعیت خالی می شود ... یک ساعت شده که لابلای کارم
به چهره هایشان نگاه می کنم و داستانی که هر کدام شان را به این سالن کشانده می شنوم
یا توی ذهنم مجسم می کنم .... زنانی که خودخواسته یا به اجبار باید با هر روشی که شده
باردار شوند! ضرورتی آنقدر غیرقابل اجتناب که حتی خطر کرونا و شاید مرگ هم نمی تواند مانع
این پیگیری شود ... بعضی هاشان از شهرهای دور آمده اند، چند نفری با لباس های رنگیِ
محلی شان وسط جمعیت بیشتر به چشم می آیند ... صبح تا ظهر توی پارک مقابل مرکز،
خانواده هایی را می بینی که زیر سایه درختان اتراق کرده اند تا کار بیمارشان تمام شود ...
بیمار؟! ... بیمار یعنی زنی که نمی تواند مادر شود، و انگار برای خیلی ها وجودش به هیچ
نمی ارزد بدون داشتن این موهبت!!

"باورت میشه! به شوهرش گفتم خانمت حالش خوش نیست! ببین تنگی نفس داره،
چشماش سرخه، بی رمقه! اگه باردار بشه ممکنه حتی خودش تو این پروسه دوام نیاره
و بمیره! ... شوهره گفت اشکال نداره! من که رضایت دادم! اگه خدا بخواد نگه ش میداره! ...
زن بیچاره خودش راضی نبود انگار ... با چشم گریون فرستادیمش بخش ... "



پی نوشت: من از نسلی که اینطور به اجبار زاییده می شوند، میترسم! ... از داستان های
عجیبِ زنانِ تحقیر شده ای که انگار رسالتی جز زاییدن ندارند، وحشت میکنم ...
از این مادران سیلی خورده ی آینده! از این فقری که تکثیر می شود، مثل اژدهایی هزارسر
که هیچ امیدی به نابودی اش نیست ... من از کمک های مالی دولت برای درمان زوج های
نابارور کم درآمد، از این تکثیر بدبختی و رنج میترسم!

Sunday, 19 July 2020

از بی تابی روزهای کرونا


تنهایی، دست از سرمان بر نمی دارد ... مدام از حوصله ی این روزها بالا می رود،
سرک می کشد تا دوردست ها، و آخرِ سر، ناامیدانه آه می کشد و به راهش
ادامه می دهد ... نه، هیچکس نیست ... تا شعاعی که می بینی حتی به امیدِ
سراب ... هیچکس نیست ...

حسابِ این روزهای ِ خالیِ بی چشم انداز و پُر از علامت سوال را توی هیچ
برنامه ریزی دور و نزدیکی نگنجانده بودیم انگار ...
 حالا چه کاری از ما ساخته است؟

به او دلداری می دهم که همه چیز روبه راه می شود ... که اینطور نمی ماند ...
که باید صبر کرد ... اما به خودم چطور تسلی بدهم وقتی دلم می ساید به
دیوار دلتنگی و خراشیده می شود به درد؟ ... به این ساعت ها، روزها، ماه ها
و سال ها که بی اعتنا به مشکلات و رنج های امروز ما، با شتاب می گذرند و
کم می شوند از حساب عمر، چه باید گفت؟

ما در هراس فراگیر ِ همه مردم دنیا، میان مرگ و زندگی، سرگردانیم ...
در حصار تنهایی گیر افتاده ایم... در حسرت آغوشی، و حتی در عطشِ لمسِ
گرمایِ دستی به مهر ... در فاصله گذاری اجتماعی، خشک شده ایم؛ مثل
درختان بی برگ زمستان که در رویای بهار به خواب رفته اند ...
لب هایمان در فقر بوسه، ترک خورده است ...
و درد این همه را کجا می شود فریاد کرد؟

کاش تسکینی بود برای دوری، برای دلتنگی، برای این تنهاییِ نفسگیر ...
کاش زمان از حرکت باز می ایستاد، ما توی آغوش هم به خواب می رفتیم
تمام این کابوس را ... و بعد در صبحی که همه چیز به حالت قبل برگشته،
زندگی بیدارمان می کرد ... کش و قوسی می دادیم به بدن های خشکمان
و به این فکر می کردیم که بعد صبحانه ای مفصل، درباره ی آینده مان حرف
بزنیم؛ اینبار حتی با جزئیات خیلی بیشتر!


پی نوشت: دوباره می نویسم تا آرام بگیرم ... مثل آدمی که توی تاریکی،
بلند با خودش حرف می زند تا کمتر بترسد از سیاهی، از سکوت، از تنهایی ...


از پیدا شدن ها



دنیای امروز دیگر هیچ کنجی برای گم شدن آدم ها ندارد ... حالا هرکس، هزارتا آدرس دارد!
بالاخره با یکی از این آدرس ها پیدایش میکنی ... اما عجیب است که این همه، چیزی از
دلتنگی های همیشگی کم نکرده ...
و پیدا کردن دوست های قدیمی، عجب حس غریبی دارد ...

واقعیتش این است که متن و تصاویر آدم ها توی شبکه های مجازی، اغلب تابلویِ
روتوش شده ای از زندگیشان است ... بنظرم باید جایی دیگر دنبال خود حقیقی شان
گشت؛ مثلاً لابلای کامنت های پایین هر مطلب ... لحن و دنیای واژگان آدمی طی
سال ها تغییر می کند ...اصلاً اگر از من بپرسی، می گویم ادبیات هر آدمی در طی
سالیانی که سپری می کند، بزرگ می شود، بالغ می شود و حتی به سالمندی
می رسد ... گاهی حاشیه بیش از متن، تو را به خودِ واقعی او می رساند ...

خب من هم هیچوقت آدم سرراست سراغ دیگری رفتن، نبودم. اینکه توی صورتش
نگاه کنم، چندساعتی حرف بزنم و بعد ادعا کنم که ابعاد دنیای ِ او را شناخته ام ...
اما هر که را بیشتر دوست داشته ام، دنیای پیرامون و تک تک ساکنین اطرافش را
دقیق تر دیده ام و دنبال کرده ام ... و البته که این سختی ِ جداییِ احتمالی را
صدبرابر می کند؛ چرا که با پایان آن، اتصالِ تو با دنیایی که متعلق به اوست و
همه ساکنینش که خوب می شناسی شان (بی آنکه آن ها هم تو را به همین
دقت بازشناخته باشند)، از دست می رود ...

حالا فکر کن از کنجی دوباره پیدایش شده است ... او دیگر یک نفر نیست،
یک شهر است که همه مردمانش را سالها پیش توی تاریخ گم کرده بودی ...



Thursday, 28 December 2017

از بغضی که سنگین است ..


باید قوی باشی! آنقدر قوی که بایستی روبرویش، زل بزنی توی چشم هاش، و توی دلت
بشماری روزها را ... یک روز، دو روز، هفت روز، دو هفته تمام! .. و حتی چهل روز ...
یکسالش را سخت می توان تصور کرد ... اگر هنوز قامتت خم نشده باشد، اگر چشم هایت
را نبسته باشی از دلهره، اگر دلت نباریده باشد به تکرار بی حدِ روزهای باران زده ی بهار...
اگر هنوز محکم ایستاده ای روبرویش، تو بر او غلبه کرده ای ...

من اما آدم اینهمه جرات و استقامت نیستم! .. حتی اگر مرگ سوغاتی برای همسایه باشد..
شاید همین است که از سال پیش، دیگر  از جلوی سوپر قدیمی محله هم رد نشده ام. 
درست از وقتی که دامادشان رفت سفر و دیگر هیچوقت برنگشت. مادرم میگفت گویا تنها 
رفته بوده تهران، و یک شب که خانه فامیلی مهمان بوده قبل از خواب با موبایل پیامی برای 
همسرش فرستاده و بعد خوابیده و دیگر هیچوقت بیدار نشده است. خبرش که توی محله
پیچید آنقدر در نظرم ناباورانه بود که ترجیح میدادم دورترین مسیرها را برای رسیدن به خانه 
انتخاب کنم ولی از جلوی آن مغازه که میگفتند پرده سیاهی سردرش نصب شده است، 
رد نشوم.  نه فقط از آنجا که بارها از مغازه شان خرید کرده بودم و بنظرم رفتار و گفتارش از 
همه فروشنده های محله محترم تر و مودبانه تر بود با همه، بلکه بیشتر شاید بخاطر 
آن شب تاریک و خلوت که از سرِ خیابان اصلی پسرکی افتاده بود دنبالم و من هی قدم 
تند میکردم تا برسم توی کوچه خودمان. دلهره از حضور غریبه ای که دنبالم میکرد با آمدن
ماشینی کمتر شد، یک ماشین 206 که خانواده ای سرنشینش بودند، پسرک ترسید و
برگشت. درِ خانه که رسیدم ماشین نگه داشت، دامادِ سوپر قدیمی محله مان بود با همسر
و دوتا بچه کوچکش، گفت دیدیم دنبال شما افتاده، با ماشین آمدیم پشت سرتان تا مراقب 
باشیم... و من با خودم فکر کردم چقدر مهربانی به آدمی نزدیک است! ... و آن حادثه درست
چند هفته بعد از این خاطره بود ... مرگِ داماد ِ سوپرِ محله انگار هنوز برای من اتفاق نیوفتاده
است ... مثل شایعه ای که زبان به زبان گشته و آخرش کسی آن را از میانِ راه برداشته است...


حالا دوباره چشم هایم را بسته ام!

اینبار دلهره آنقدر بزرگ است که نمیدانم کی جرأت باز کردنشان را پیدا خواهم کرد ... عکس ها
دروغ می گویند! حتی وقتی با صدای بلند گریه می کردیم توی دلم به این دروغ لعنتی بدوبیراه 
میگفتم! به اینکه اکرم درد زانوهایش آنقدر خوب شده که سر از اشترانکوه درآورده باشد، و علی 
بالاخره مرخصی اش جور شده که با یک برنامه 3-4 روزه همراه شود و تازه از شوق صعود
زمستانی عکس کوله و تجهیزاتش را استوری بگذارد توی اینستاگرام .... این دروغ لعنتی حتی 
اینقدر هم حافظه ندارد که یادش مانده باشد آقای زاده تراب مدیر اجرایی باشگاه ماست و باید
همیشه همه جای باشگاه بتوانی پیدایش کنی .. تا گزارش برنامه ها را بموقع تحویل بگیرد، تا 
برنامه کلاس های هر فصل را بچیند، برای کارگروه ها جلسه بگذارد .... 
آخ! دروغ لعنتی! مگر نمی دانی ناصر اکبری کوهنورد بزرگی ست که همه، همه جا با صدای
رسا و محکم به احترام سلامش می کنند، که هر کوهنوردی می بالد به اینکه پشت سرش 
قدم بگذارد در کوه ... مهشید که همین دو سال پیش با هم کلاس سنگنوردی مقدماتی را
گذراندیم حالا مگر میشود اینهمه راه تا اشترانکوه رفت برای دوباره دیدنش؟ ... 
روزنامه ها دروغ می گویند! این رسانه ها رسالتشان را از یاد برده اند ... شایعه ست نبودن شان ...
نه اصلا حتی برای شایعه بودن هم سنگین است ... ما فقط نمایشی را بازی کردیم که آنها 
نقش شان مُردن بود، تابوت هایی که روی شانه های لرزان استادیوم تختی جابجا می شدند،
دسته های بزرگ گل، مارش عزا، حتی زار زار گریه هایمان ... حتی تابوتی که چند روز بعد از 
فرودگاه تحویل گرفتیم، و همه ی آن قامت هایی که یکی یکی شکستند پای این بدرقه ... 
حالا دیگر باید تمامش کنیم .... این شایعه را پاک کنیم از خاطرمان... جلسه دوشنبه های
باشگاه جای مرور فیلم ها و خاطراتشان نیست ... آقای زاده تراب باید برنامه های جدید را توی
این جلسه اعلام کند، علی هم آخروقت برسد به جلسه، روی یکی از آن صندلی های آخر 
بنشیند و ریز بخندد با بچه های ته سالن ... اکرم باید پیدایش شود توی باشگاه ... آقای اکبری
برنامه های آمادگی صعود زمستانی دماوند را اعلام کند توی یکی از همین دوشنبه ها ....
تمامش کنیم این نقشِ ما مثلا زنده بودن را و آن ها مُردن ...
چرا کسی بیدارمان نمی کند؟ ....  








Saturday, 2 December 2017

اگنس


-          از زندگی که داریم راضی نیستی؟
-          چرا، ولی رضایت باعث نوشتن داستان های خوب نمی شه. رضایت و خوشبختی
 قابل توصیف نیست. مثه مه، مثه دود، شفاف و فرّار. تا حالا نقاشی ای رو دیدی که
 بتونه دود رو نقاشی کنه؟

رفتیم به انستیتو هنر شیکاگو و گشتیم تا یه نقاشی از مه یا دود یا آدمای راضی پیدا کنیم.
مدتی طولانی مقابل تابلوی نقاشی ژرژ سورا  "یکشنبه ای تابستانی در گراندژات" ایستادیم.
سورا آدم های خوشبخت را نقاشی نکرده بود، ولی آرامشی که از دیدن نقاشی اش حاصل
می شد، نزدیکترین حس به آن چیزی بود که ما دنبالش بودیم. نقاشی، ساحل رودی را در 
بعدازظهر یکشنبه ای نشان می داد. مردها و زن هایی، این جا و آن جا روی چمن ها، بین
درخت ها، مردمانی در حال استراحت.
نزدیکتر که رفتیم، نقاشی در برابر چشم های ما تجزیه شد به دریایی از نقطه های کوچک.
خط و خطوط ناپدید شدند و سطح ها در هم روان. رنگ های روی تابلو مخلوط نشده بودند.
نه سفید خالص بود و نه سیاه خالص. هر تکه تمام رنگ ها را در خود داشت و تازه از دور، 
تصویر کاملی دیده می شد ...

گفت: «خوشبختی را نقطه نقطه نقاشی می کنن و بدبختی را خط خط. وقتی تو می خوای
خوشبختی ما رو توصیف کنی، باید یه عالم نقطه های کوچک درست کنی، مثل سورا. 
آن وقت مردم از فاصله ای می تونن ببینن که ما خوشبخت بودیم.»




قسمتی از کتاب "اگنس" نوشته ی پتراشتام، ترجمه ی محمود حسینی زاد



Monday, 20 March 2017

نوروز بمانید که ایّام شمایید


سلام ...

انعکاس غریبی دارد این سلام در خانه ای که ماه ها متروک مانده ... من اما تمام خاطرات خاموش
 این خلوتگاه عزیز را دوست دارم ... خیالی نزدیک به سالهایی دور در ذهنم تداعی می شود ... 
خانه ی پدربزرگ و مادربزرگم سالها بعد از رفتنشان متروکه مانده بود، اما عادتِ گاه به گاه سرزدن 
به آن خانه ی خالی را نمیشد از یاد برد ... اینکه چند لحظه روبروی آن در ورودی قدیمی بایستی 
و با شیشه های مشبک رنگی اش خاطره بازی کنی ... بعد توی سرسرایش قدم بزنی و پشت 
تمام پنجره های بزرگِ چهار ضلع خانه آه بکشی ... روزگاری همه ی آنچه از این دریچه های دلباز
 دیده میشد سبزی بود و خرّمیِ باغ میوه ی پدربزرگ ... قلمروی آبادانیِ سالها زحمتشان در آن
 خانه باغ ِ دور از شهر ...  
پدربزرگم معمار بود و رویایش را با ساختن این عمارت و باغ مجسم کرد و بعد از آن برای همیشه
 نابینا شد ... روح خانه اما مهربانی مادربزرگ بود، عزیز صدایش می کردیم و چه نامی بهتر از این
 میتوانست حس دلگرم کننده ی حضورش را توصیف کند؟ ... در آن سالهای متروک، ما بارها به 
آن خانه سرزدیم. بی اختیار صدا میزدم: "سلام عزیز، سلام بابابزرگ "  .... پاسخی نداشت این 
سلام، اما هر بار انگار زمزمه ی آن خاطرات از گوشه گوشه ی خانه بلند میشد، شبحِ آدم ها و 
حضورشان، ردِ ناپیدایی از انعکاس کلماتشان ....  آمیزه ای از دلتنگی و اندوه و شادی ...

اینجا شاید به آن خاطره ناکی ِ خانه ی پدربزرگ نباشد، اما برای من بخشی فراموش نشدنی 
از تجربه زیستنم بوده و هست ... گویی اینجا بزرگ شده ام، فصل به فصل، سال به سال، 
حادثه به حادثه ... هر سال با امیدی به سال جدید قدم گذاشته ام، و این گذار را میشود بارها 
مرور کرد در لابلای این دست نوشته های بجا مانده از سالیان ... و حالا سی و سومین بهار 
زندگی من، بی تعلل از راه  میرسد ...

سالی که گذشت بیش از هر چیز تجربه ی تحول بود ... تجربه ی دوست داشتن در ابعاد عجیب 
عشق، تجربه سفر در عمق ناپیدای طبیعتی ناشناخته (به تعبیر دوستی که در اوج شگفت زدگی مان
فریاد میزد " اینجا انگار ته دنیاست!" )، تجربه بیماری ناگهانی مادر و هراس دلهره آور آن روزها، 
تجربه جدا شدن یکی از اعضای خانواده از این جمع همیشگی ( خواهرم یکماه دیگر اینجاست و 
بعدِ آن دنیای جدید پس از مهاجرت در انتظار اوست ... نمیدانم چندسال دیگر دوباره در کنار هم
هستیم به وقت تحویل سال ِ نو ) ...

 بار دیگر باید بنویسم همه ی آنچه که برای این سال ِ نو در انتظارش هستم ... امیدی که آدمی را
 برای یکسال دیگر به زندگی دلگرم می کند ... و اما باز هم تمامش از تو شروع می شود، 
از خودِ خودِ تو  که حالِ دلت هر سال طور دیگری ست ... 
چه آرزو کنم بهتر از اینکه امیدوارم حال دل همه مان امسال خوب باشد، 
خوبِ خوب ِ خوب !  J J J



نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

مولانا




Monday, 13 June 2016

تسکین


زن ها به شکل های عجیبی
خود را تسکین می دهند ...
در دنیای کودکانشان غرق می شوند ...
در عمق آشپزخانه فرو می روند ...
خاک گلدان ها را عوض می کنند،
 قلمه های تازه را توی باغچه می کارند ...
به خودشان می رسند ....

و بی قرارترین هاشان
کتاب می خوانند
قدم می زنند
عاشق می شوند ...


Friday, 10 June 2016

مازیچال


مازیچال محله ای در نزدیکی شهر کلاردشت است که به جرات می توان آن را یکی از
زیباترین مناظر طبیعت ایران توصیف کرد. تعطیلات خرداد ماه امسال فرصت مناسبی
برای سفر به این دیار و غرق شدن در این چشم انداز کم نظیر بود ...