Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Thursday, 28 December 2017

از بغضی که سنگین است ..


باید قوی باشی! آنقدر قوی که بایستی روبرویش، زل بزنی توی چشم هاش، و توی دلت
بشماری روزها را ... یک روز، دو روز، هفت روز، دو هفته تمام! .. و حتی چهل روز ...
یکسالش را سخت می توان تصور کرد ... اگر هنوز قامتت خم نشده باشد، اگر چشم هایت
را نبسته باشی از دلهره، اگر دلت نباریده باشد به تکرار بی حدِ روزهای باران زده ی بهار...
اگر هنوز محکم ایستاده ای روبرویش، تو بر او غلبه کرده ای ...

من اما آدم اینهمه جرات و استقامت نیستم! .. حتی اگر مرگ سوغاتی برای همسایه باشد..
شاید همین است که از سال پیش، دیگر  از جلوی سوپر قدیمی محله هم رد نشده ام. 
درست از وقتی که دامادشان رفت سفر و دیگر هیچوقت برنگشت. مادرم میگفت گویا تنها 
رفته بوده تهران، و یک شب که خانه فامیلی مهمان بوده قبل از خواب با موبایل پیامی برای 
همسرش فرستاده و بعد خوابیده و دیگر هیچوقت بیدار نشده است. خبرش که توی محله
پیچید آنقدر در نظرم ناباورانه بود که ترجیح میدادم دورترین مسیرها را برای رسیدن به خانه 
انتخاب کنم ولی از جلوی آن مغازه که میگفتند پرده سیاهی سردرش نصب شده است، 
رد نشوم.  نه فقط از آنجا که بارها از مغازه شان خرید کرده بودم و بنظرم رفتار و گفتارش از 
همه فروشنده های محله محترم تر و مودبانه تر بود با همه، بلکه بیشتر شاید بخاطر 
آن شب تاریک و خلوت که از سرِ خیابان اصلی پسرکی افتاده بود دنبالم و من هی قدم 
تند میکردم تا برسم توی کوچه خودمان. دلهره از حضور غریبه ای که دنبالم میکرد با آمدن
ماشینی کمتر شد، یک ماشین 206 که خانواده ای سرنشینش بودند، پسرک ترسید و
برگشت. درِ خانه که رسیدم ماشین نگه داشت، دامادِ سوپر قدیمی محله مان بود با همسر
و دوتا بچه کوچکش، گفت دیدیم دنبال شما افتاده، با ماشین آمدیم پشت سرتان تا مراقب 
باشیم... و من با خودم فکر کردم چقدر مهربانی به آدمی نزدیک است! ... و آن حادثه درست
چند هفته بعد از این خاطره بود ... مرگِ داماد ِ سوپرِ محله انگار هنوز برای من اتفاق نیوفتاده
است ... مثل شایعه ای که زبان به زبان گشته و آخرش کسی آن را از میانِ راه برداشته است...


حالا دوباره چشم هایم را بسته ام!

اینبار دلهره آنقدر بزرگ است که نمیدانم کی جرأت باز کردنشان را پیدا خواهم کرد ... عکس ها
دروغ می گویند! حتی وقتی با صدای بلند گریه می کردیم توی دلم به این دروغ لعنتی بدوبیراه 
میگفتم! به اینکه اکرم درد زانوهایش آنقدر خوب شده که سر از اشترانکوه درآورده باشد، و علی 
بالاخره مرخصی اش جور شده که با یک برنامه 3-4 روزه همراه شود و تازه از شوق صعود
زمستانی عکس کوله و تجهیزاتش را استوری بگذارد توی اینستاگرام .... این دروغ لعنتی حتی 
اینقدر هم حافظه ندارد که یادش مانده باشد آقای زاده تراب مدیر اجرایی باشگاه ماست و باید
همیشه همه جای باشگاه بتوانی پیدایش کنی .. تا گزارش برنامه ها را بموقع تحویل بگیرد، تا 
برنامه کلاس های هر فصل را بچیند، برای کارگروه ها جلسه بگذارد .... 
آخ! دروغ لعنتی! مگر نمی دانی ناصر اکبری کوهنورد بزرگی ست که همه، همه جا با صدای
رسا و محکم به احترام سلامش می کنند، که هر کوهنوردی می بالد به اینکه پشت سرش 
قدم بگذارد در کوه ... مهشید که همین دو سال پیش با هم کلاس سنگنوردی مقدماتی را
گذراندیم حالا مگر میشود اینهمه راه تا اشترانکوه رفت برای دوباره دیدنش؟ ... 
روزنامه ها دروغ می گویند! این رسانه ها رسالتشان را از یاد برده اند ... شایعه ست نبودن شان ...
نه اصلا حتی برای شایعه بودن هم سنگین است ... ما فقط نمایشی را بازی کردیم که آنها 
نقش شان مُردن بود، تابوت هایی که روی شانه های لرزان استادیوم تختی جابجا می شدند،
دسته های بزرگ گل، مارش عزا، حتی زار زار گریه هایمان ... حتی تابوتی که چند روز بعد از 
فرودگاه تحویل گرفتیم، و همه ی آن قامت هایی که یکی یکی شکستند پای این بدرقه ... 
حالا دیگر باید تمامش کنیم .... این شایعه را پاک کنیم از خاطرمان... جلسه دوشنبه های
باشگاه جای مرور فیلم ها و خاطراتشان نیست ... آقای زاده تراب باید برنامه های جدید را توی
این جلسه اعلام کند، علی هم آخروقت برسد به جلسه، روی یکی از آن صندلی های آخر 
بنشیند و ریز بخندد با بچه های ته سالن ... اکرم باید پیدایش شود توی باشگاه ... آقای اکبری
برنامه های آمادگی صعود زمستانی دماوند را اعلام کند توی یکی از همین دوشنبه ها ....
تمامش کنیم این نقشِ ما مثلا زنده بودن را و آن ها مُردن ...
چرا کسی بیدارمان نمی کند؟ ....  








Saturday, 2 December 2017

اگنس


-          از زندگی که داریم راضی نیستی؟
-          چرا، ولی رضایت باعث نوشتن داستان های خوب نمی شه. رضایت و خوشبختی
 قابل توصیف نیست. مثه مه، مثه دود، شفاف و فرّار. تا حالا نقاشی ای رو دیدی که
 بتونه دود رو نقاشی کنه؟

رفتیم به انستیتو هنر شیکاگو و گشتیم تا یه نقاشی از مه یا دود یا آدمای راضی پیدا کنیم.
مدتی طولانی مقابل تابلوی نقاشی ژرژ سورا  "یکشنبه ای تابستانی در گراندژات" ایستادیم.
سورا آدم های خوشبخت را نقاشی نکرده بود، ولی آرامشی که از دیدن نقاشی اش حاصل
می شد، نزدیکترین حس به آن چیزی بود که ما دنبالش بودیم. نقاشی، ساحل رودی را در 
بعدازظهر یکشنبه ای نشان می داد. مردها و زن هایی، این جا و آن جا روی چمن ها، بین
درخت ها، مردمانی در حال استراحت.
نزدیکتر که رفتیم، نقاشی در برابر چشم های ما تجزیه شد به دریایی از نقطه های کوچک.
خط و خطوط ناپدید شدند و سطح ها در هم روان. رنگ های روی تابلو مخلوط نشده بودند.
نه سفید خالص بود و نه سیاه خالص. هر تکه تمام رنگ ها را در خود داشت و تازه از دور، 
تصویر کاملی دیده می شد ...

گفت: «خوشبختی را نقطه نقطه نقاشی می کنن و بدبختی را خط خط. وقتی تو می خوای
خوشبختی ما رو توصیف کنی، باید یه عالم نقطه های کوچک درست کنی، مثل سورا. 
آن وقت مردم از فاصله ای می تونن ببینن که ما خوشبخت بودیم.»




قسمتی از کتاب "اگنس" نوشته ی پتراشتام، ترجمه ی محمود حسینی زاد



Monday, 20 March 2017

نوروز بمانید که ایّام شمایید


سلام ...

انعکاس غریبی دارد این سلام در خانه ای که ماه ها متروک مانده ... من اما تمام خاطرات خاموش
 این خلوتگاه عزیز را دوست دارم ... خیالی نزدیک به سالهایی دور در ذهنم تداعی می شود ... 
خانه ی پدربزرگ و مادربزرگم سالها بعد از رفتنشان متروکه مانده بود، اما عادتِ گاه به گاه سرزدن 
به آن خانه ی خالی را نمیشد از یاد برد ... اینکه چند لحظه روبروی آن در ورودی قدیمی بایستی 
و با شیشه های مشبک رنگی اش خاطره بازی کنی ... بعد توی سرسرایش قدم بزنی و پشت 
تمام پنجره های بزرگِ چهار ضلع خانه آه بکشی ... روزگاری همه ی آنچه از این دریچه های دلباز
 دیده میشد سبزی بود و خرّمیِ باغ میوه ی پدربزرگ ... قلمروی آبادانیِ سالها زحمتشان در آن
 خانه باغ ِ دور از شهر ...  
پدربزرگم معمار بود و رویایش را با ساختن این عمارت و باغ مجسم کرد و بعد از آن برای همیشه
 نابینا شد ... روح خانه اما مهربانی مادربزرگ بود، عزیز صدایش می کردیم و چه نامی بهتر از این
 میتوانست حس دلگرم کننده ی حضورش را توصیف کند؟ ... در آن سالهای متروک، ما بارها به 
آن خانه سرزدیم. بی اختیار صدا میزدم: "سلام عزیز، سلام بابابزرگ "  .... پاسخی نداشت این 
سلام، اما هر بار انگار زمزمه ی آن خاطرات از گوشه گوشه ی خانه بلند میشد، شبحِ آدم ها و 
حضورشان، ردِ ناپیدایی از انعکاس کلماتشان ....  آمیزه ای از دلتنگی و اندوه و شادی ...

اینجا شاید به آن خاطره ناکی ِ خانه ی پدربزرگ نباشد، اما برای من بخشی فراموش نشدنی 
از تجربه زیستنم بوده و هست ... گویی اینجا بزرگ شده ام، فصل به فصل، سال به سال، 
حادثه به حادثه ... هر سال با امیدی به سال جدید قدم گذاشته ام، و این گذار را میشود بارها 
مرور کرد در لابلای این دست نوشته های بجا مانده از سالیان ... و حالا سی و سومین بهار 
زندگی من، بی تعلل از راه  میرسد ...

سالی که گذشت بیش از هر چیز تجربه ی تحول بود ... تجربه ی دوست داشتن در ابعاد عجیب 
عشق، تجربه سفر در عمق ناپیدای طبیعتی ناشناخته (به تعبیر دوستی که در اوج شگفت زدگی مان
فریاد میزد " اینجا انگار ته دنیاست!" )، تجربه بیماری ناگهانی مادر و هراس دلهره آور آن روزها، 
تجربه جدا شدن یکی از اعضای خانواده از این جمع همیشگی ( خواهرم یکماه دیگر اینجاست و 
بعدِ آن دنیای جدید پس از مهاجرت در انتظار اوست ... نمیدانم چندسال دیگر دوباره در کنار هم
هستیم به وقت تحویل سال ِ نو ) ...

 بار دیگر باید بنویسم همه ی آنچه که برای این سال ِ نو در انتظارش هستم ... امیدی که آدمی را
 برای یکسال دیگر به زندگی دلگرم می کند ... و اما باز هم تمامش از تو شروع می شود، 
از خودِ خودِ تو  که حالِ دلت هر سال طور دیگری ست ... 
چه آرزو کنم بهتر از اینکه امیدوارم حال دل همه مان امسال خوب باشد، 
خوبِ خوب ِ خوب !  J J J



نوروز بمانید که ایّام شمایید
آغاز شمایید و سرانجام شمایید
آن صبح نخستین بهاری که ز شادی
می آورد از چلچله پیغام، شمایید
آن دشت طراوت زده آن جنگل هشیار
آن گنبد گردننده ی آرام شمایید
نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟
اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید

مولانا




Monday, 13 June 2016

تسکین


زن ها به شکل های عجیبی
خود را تسکین می دهند ...
در دنیای کودکانشان غرق می شوند ...
در عمق آشپزخانه فرو می روند ...
خاک گلدان ها را عوض می کنند،
 قلمه های تازه را توی باغچه می کارند ...
به خودشان می رسند ....

و بی قرارترین هاشان
کتاب می خوانند
قدم می زنند
عاشق می شوند ...


Friday, 10 June 2016

مازیچال


مازیچال محله ای در نزدیکی شهر کلاردشت است که به جرات می توان آن را یکی از
زیباترین مناظر طبیعت ایران توصیف کرد. تعطیلات خرداد ماه امسال فرصت مناسبی
برای سفر به این دیار و غرق شدن در این چشم انداز کم نظیر بود ...













Saturday, 7 May 2016

تمامِ ناتمام ِ من



چه اسفندها ... آه!
چه اسفندها دود کردیم!
برای تو ای روز اردیبهشتی
که گفتند این روزها می رسی
                                   از همین راه ...

                                                           «قیصر امین پور»





نوزدهم اردیبهشتِ سالِ یک هزار و سیصد و نود و پنج .... 
و سی و دو سال تمام !
باورکردنی نیست .... احساس می کنم چندتا بهارش را بدون من شمرده اند ...
کاش کسی این خواب را تعبیر کند ...
شتابِ پرهراسِ  32 سالگی 
وقتی هنوز حتی رویای 25 سالگی ات ناتمام است ...



Monday, 2 May 2016

به بهانه ی آن خیالِ دوست داشتنی


توی کادر بسته تلویزیون، دوربین، آدم های روزمره رو گیر انداخته و ازشون میپرسه:
"اگه امروز آخرین روز زندگی ت بود چیکار میکردی؟" ....
همه اولش غافلگیر میشن و میگن: خیلی سخته! نه، اصلا عادلانه نیس! نمیشه
اینقدر یهویی اتفاق بیوفته! ... اما بعد با خودشون فکر می کنن خب واقعا اگه باهاش
روبرو بشن، اون یه روز باقیمونده رو چیکار میکنن؟ ....  
حالا همه شون دارن یکی یکی جواب میدن ...
"زنگ میزنم به دوستام که دورهم جمع شیم و تا لحظه ی آخر خوش بگذرونیم" ...
" میرم پیش مامان و بابام، و بهشون میگم چقدر دوستشون دارم" ..."میرم کوه" ...
" قشنگ ترین لباسمو میپوشم و روی تختم دراز می کشم تا بمیرم" ...
" تو فرصت باقیمونده، یه وصیتنامه می نویسم" ... "خودکشی می کنم" ....
" هیچی! همین زندگی م رو ادامه میدم تا آخرین لحظه" (این یکی خیلی مثه
شعارهای تو کتاباست! من که شک دارم کسی اینقدر ایده آل زندگی کنه!) ....

از خودم می پرسم " تو چیکار می کردی؟ "

احتمالا با اولین پرواز میرفتم شیراز ... تمام روز توی شهر قدم میزدم ... از خیابون ارم
تا ملاصدرا و قصرالدشت ... همه جاهایی که خاطراتش با کلی حس خوب یادم مونده ...
کاخ عفیف آباد، عمارت شاپوری، بازار قدیم،سرای مشیر، بازار حاجی و اون کوچه های
قدیمی اطرافش .... حتی بازار ترشی فروش های پشت ارگ ... نارنجستانِ فراموش نشدنی
و خونه زینت الملک ...  اینقدر راه میرفتم که شب وقتی رسیدم حافظیه، از خستگی فقط
بشینم روی پله های روبروش و تکیه بدم به اون ستون های سنگی ش ...  اونوقت تصویرِ
آخرِ فیلمِ زندگی م میشه عمارت عاشقانه ی حافظ! .... شایدم آخرین تفعل رو هم با همون
کتاب حافظ کوچیک خودم زدم ... دیگه مهم نیس حرفش امیدوارکننده باشه یا نه ... مهم
اینه که تمومه ... میتونی چشم هاتو ببندی و اون دانای کل، ته ِ همه ی قصه هایی که 
درباره ت نوشته، فقط بنویسه "پایان."  





پی نوشت: همیشه تو خیالِ آدم، یه جایی، یه کسی، یه حس و حالی، یه خاطراتی
اون دورترها هست که با خودش فکر می کنه اونجا و تو اون شرایط حالش بهتر میشه ...
مخصوصا وقتی از جایی که هستی خیلی راضی نباشی ... گاهی وقتا هم ممکنه همه ش
یه سراب باشه ... اما واسه کسی شاید حتی همین خیال دور هم خودش یه دریچه ی
امید به زندگی باشه ...
 نه اینکه حالم خوب نباشه، اما این روزا واقعا دلم شیراز می خواد ... شش روز دیگه تا تولدم
 مونده و با همه ی تلاش و تمنایی که براش دارم، هنوز هم سفر شیراز غیرمحتمل ترین
هدیه ی امسالم هست ... دلتنگ کننده ست ...


Monday, 4 April 2016

سفر به آهنگ بهارانه ی زمین


سفر، رویایی ست که از ظرف روزمرگی سرریز می شود ... 
بهترین و لذت بخش ترین تجربه ی زیستن!  
خاطره سفرهایم را بیش از تمام سطرهایی که نوشته ام و همه ی آنچه گفته ام، به یاد دارم ...
مثل گنجینه ای که به زندگی بهایی بیشتر میبخشد ... 

و هدیه اولین روز بهاری امسال هم سفر بود ... سال نو که به تبریک و خوشامد و آرزوهای خوب
آغاز شد، کوله هایمان را بستیم و دل به قصه ی جاده سپردیم. برنامه ی سفر از یک ماه پیش
چیده شده بود، همسفران، تیمی از همنوردان قدیمی و باسابقه ی باشگاه کوهنوردی مان بودند
و همه این مقدمات، نوید بخش سفری دوست داشتنی و خاطره انگیز بود. تیم 15 نفره ی ما با
یک دستگاه مینی بوس هیوندا، راهی سفر شد. اولین مقصد ما بعد از گذشتن از قم و شهر دلیجان،
غار چال نخجیر بود. این غار با قدمتی حدود 70 میلیون سال یکی از مهمترین غارهای آهکی و
زنده ی دنیاست. 95 درصد دیواره های غار پوشیده از رسوبات آهکی است که از این منظر، بعد از
غاری در مکزیک با  99درصد، دومین غار آهکی دنیا محسوب میشود. به گفته ی کارشناس مربوطه،
طول غار حدود 12 کیلومتر است که تنها 1300 متر آن برای بازدید عموم کف سازی و تجهیز شده 
ست.عکسبرداری در غار حتی با دوربین موبایل هم ممنوع است و 300 هزار تومان جریمه دارد!

پس از بازدید از غار، راهی شهر گلپایگان شدیم. خوشبختانه براحتی محلی برای اسکان پیدا کردیم
و بعد از صرف ناهار، آماده بازدید اماکن تاریخی شهر شدیم. ارگ تاریخی گوگد، مسجد جامع گلپایگان
و مناره آجری سلجوقی از جاذبه های گردشگری این شهر بود. شب هم به توصیه دوستان و
پرس وجو از اهالی شهر، طعم کم نظیر کباب معروف گلپایگان را در رستوران حقیقت(2) چشیدیم.

صبح روز بعد راهی استان چهار محال بختیاری شدیم. حدود ساعت 2 ظهر به شهر کرد رسیدیم و
پس از یافتن یک محل اسکان مناسب، برای بازدید از تالاب چغاخور از شهر خارج شدیم. این تالاب
در مسیر جاده شهرکرد-خوزستان  قرار گرفته و از شهرکرد ۶۵ کیلومتر فاصله دارد. کوه های سپیدپوش
آن سوی تالاب و تنوع پرنده هایی که در این منطقه دیده میشود، زیبایی آن را صدچندان می کند. 

در بازگشت به شهر، به سراغ یکی از کوهنوردان قدیمی شهر کرد رفتیم تا تیم سرپرستی درباره ی
برنامه سه روزه ی پل خداآفرین و آبشار زرد لیمه با او مشورت کنند. قرار بر این شد که برنامه را
با همراهی سه نفر از کوهنوردان بومی منطقه اجرا کنیم. صبح روز بعد با کوله های تجهیز شده
برای سه روز کمپینگ در طبیعت راهی منطقه ی بازفت شدیم. بازفت یکی از بخش های شهرستان
کوهرنگ در استان چهارمحال بختیاری بوده و در 190 کیلومتری شهرکرد واقع شده است. 
در طول مسیر، ابهت و شکوه ِ قله های پوشیده از برف زاگرس و دامنه های سرسبز آن، از تصاویر 
کم نظیر و  بیادماندنی سفر بود ...

حدود ساعت 12 به روستای گزستان که شروع مسیر پیمایش ما به سمت آبشار زرد لیمه بود،
رسیدیم.  روستای گزستان در 140 کیلومتری شهر کرد در منطقه بازفت واقع شده است و 
پل خداآفرین در سمت جنوب شرقی این روستا قرار دارد. پل خداآفرین براثر ریزش کوه بر روی 
رودخانه بازفت شکل گرفته است و تنها محل عبور عشایر منطقه برای ییلاق و قشلاق بوده است.
بعد از عبور از روستا باید شیب تند کوه را طی کنید تا به پاکوب باستانی منطقه برسید و پس از 
عبور از پل خداآفرین با دیواره ای سنگی و باعظمت روبرو می شوید که تنها مسیر گذر از آن،
پلکان های سنگی و عجیبی ست که به گفته راهنمای محلی سالها پیش از اسلام توسط بومیان
 حجاری شده تا عبورشان را از این منطقه ممکن سازد.

پس از گذشتن از این دیواره ی سنگی و درست پشت آن، جنگل های بلوط  شبیه بهشتی پنهان،
ظاهر میشود ... و انگار خستگی ساعت ها پیمایش دربرابر این منظره ی جنگلی زیبا رنگ می بازد ...
شب اول در دل این زیبایی کمپ زدیم ... چادرها که مستقر شدند و آتشی هم برای دورهمی شبانه
 برپا شد، همه ی چشم ها مسحور حلقه ی روشنی بودند که آرام از پشت کوه مقابل بالا می آمد ...
 یکی با شادی فریاد زد: "ماه شب چهارده" .... و روشنی شب مهتاب بود که به جنگل لبخند میزد ....

صبح روز بعد، مسیر خود را در دل جنگل ادامه دادیم، پس از حدود 3 ساعت پیمایش، به دره ای
رسیدیم که دو سه خانوار در آن زندگی می کردند. روی سقف سرسبز اتاق هایشان بزغاله های
تازه متولد شده، بازی می کردند... مرغ گل باقالی با جوجه هایش پشت دیوار کاهگلی دنبال دانه
می گشت... چندتا بوقلمون هم در دشت پایین تر دیده میشدند ... و شاید همین جزییات ساده و
صمیمی این تصویر بود که با توافق جمعی کوله هایمان را زمین گذاشتیم و یک ساعتی در آن دشت
منتهی به رودخانه ماندیم و از گشتن در این منطقه ی زیبا لذت بردیم. کنار رودخانه قبرستانی هم
بود با ساکنینی انگشت شمار! روی سنگ عمودی قبرهای قدیمی تر تصاویری حکاکی شده بود
که نشان از شغل و پیشه ی فردِ درگذشته، داشت.

پس از این توقف دلچسب، مسیرمان به سمت آبشار زردلیمه را ادامه دادیم و حدود ساعت 3 بعدازظهر
به رودخانه ای رسیدیم که برای رسیدن به آبشار باید از آن عبور می کردیم.  رد شدن از عرض این
رودخانه به علت عمق و شدت جریان آب، براحتی میسر نیست. بومیان منطقه با یک کابل سیمی
قطور و چندمتر طناب پشمی و یک ابزار شبیه شاخ گاو، مسیری برای عبور از عرض رودخانه 
ساخته اند که به آن جره می گویند. بنابراین پیش بینی ما برای استفاده از طناب و کارابین و هارنس
برای عبور از رود به کارنیامد. مخصوصا اینکه جره مسئولی داشت که به ابزار فنی کوهنوردی ما
هم اعتمادی نداشت و حتی با استفاده از این ابزار در کنار وسیله ی خودشان هم سرسختانه 
مخالفت می کرد.  اما به هر حال، آویزان شدن از آن شاخ گاو و سر خوردن به آن سوی رود، یکی از
لذت بخش ترین تجربیات سفر بود.

حالا در کنار آبشار زرد لیمه بودیم ... عریض ترین آبشار ایران! آبشاری با عرض 65 متر و ارتفاع 45 متر!
چند خانوار هم آنجا زندگی می کردند ... بعضی هاشان تا حالا هیچوقت شهر را ندیده بودند! ...
کوله هایمان را که زمین گذاشتیم و مشغول برپاکردن کمپ شب شدیم، چندتا بچه از پشت درخت ها
با تعجب نگاهمان می کردند! ... بعضی هایشان نزدیکتر می آمدند و گاهی چیزی میپرسیدند ...
بختیاری حرف میزدند و بسختی میشد زبانشان را فهمید ... یکی از آن دختربچه های متعجب بعد از
مدتی تماشای ما، با صدای آرامی از من پرسید: "تو دختری؟ "  ... بچه های تیم زدند زیر خنده.
انگار واقعا هیچ شباهتی با تعبیر آن ها از "دختر بودن" نداشتم!

شب را پای آبشار کمپ زدیم .. و صبح فردا آماده ی آخرین و دشوارترین پیمایش برنامه بودیم.
10 ساعت پیمایش سربالایی با کوله های سنگین! بعلاوه اینکه در این مسیر 10 ساعته چشمه ای
نبود و باید تا حدود 2600 متر ارتفاع می گرفتیم! .... بی اغراق سخت ترین و چالش برانگیزترین
بخش سفرمان بود! به کوه های برفی که رسیدیم آنقدر تشنه بودیم که برف ها مثل معجزه ای
نجات بخش بودند! ... و پای مینی بوس که رسیدیم خوشبختی انگار همان چندساعت خواب 
بی اختیار پس از خستگی آنهمه راه بود!
شب را در خانه ی معلم شهر اردل گذراندیم و صبح فردا راهی خوزستان و شهر ایذه شدیم.
مقصد بعدی، دشت سوسن بود. خوزستان را هیچوقت ندیده بودم و حالا اولین تصاویری که این نام
برایم تداعی می کند، دشت های سبزِ بی انتها و کارون بی همتاست ... کمپ زدن روی آن مخملِ
سبز، منظره ی آن رود جاری در بستری بهاری وقتی صبح درِ چادرمان را باز کردیم ....
یک تصویر ماندگار و به یادماندنی!

روز بعد با دوتا قایق موتوری کارون را در مسیر تنگه های سرسبزش دنبال کردیم ... و هیچ
توصیفی نمی تواند آن زیبایی را بازآفرینی کند ...

در مسیر برگشت کویر ورزنه اصفهان و روستای ازمیغان را هم در خاطره ی سفرمان ثبت کردیم ...
سفر ده روزه ی ما در بامداد روز یازدهم فروردین به انتها رسید ... و یادش در دوست داشتنی ترین
 بخش زندگی ماندگار شد ...