Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Tuesday, 6 October 2015

حاشیه ای بر متنِ پاییز


گاهی همینطور که خوابیده ای، می تواند آرام از سر انگشتانت بالا برود، یا شاید
هم آنوقت که لبه ی سکوت دنیای خودت چمباتمه زده ای، در مسیر حرکتش بودی...
گاهی هم انگار لابلای هوایی که بی ملاحظه نفس میکشی خودش را جا میزند ....
هر چه هست مثل سیلابی ناگهان از راه آبادی میرسد و زمینش را پنجه می زند
به قصد ویرانی ... بعدش دیگر آنقدرها طول نمیکشد تا حضور ناخوانده اش به احساس
درآید ... اینجاست که تنهایی و مرگ آن دخترک بی آزار فیلم La Strada در بازی زاپاتای
دوره گرد و حتی دلخوشی های امیدوارانه اش از همیشه غم انگیزتر است و بغضش
اینبار چاشنی تماشای فیلم می شود ...  و نیلوفر سی و اندی ساله ی کتاب
"قطار دهلی بمبئی" تو را با همه ی دلتنگی هایش سهیم می کند پیش از آنکه
ناباورانه با مرگ روبرو شود .... و حتی لهجه ی شیرازیِ دوست داشتنیِ آنسویِ
خط تلفن، آنقدر بغضت را درمسیر دلتنگی میلغزاند که تمام لحظات بعدش با مرور
خاطرات و عکس های آن روزها، بارانی می شود ...


بهانه نمی خواهد ...

پاییز
      برای تمام این بی قراری های بی اتفاق
                                                         کافی ست ... 


Sunday, 20 September 2015

یک روز می رسم ... و تو را می بهارمت

                               
پاییز آمده ست که خود را ببارمت!
پاییز: نامِ دیگرِ «من دوست دارمت»

بر باد می دهم همه ی بودِ خویش را
یعنی تو را به دست خودت می سپارمت!

باران بشو، ببار به کاغذ، سخن بگو ...
وقتی که در میان خودم می فشارمت

پایان تو رسیده گلِ کاغذیِ من
حتی اگر که خاک شوم تا بکارمت

اصرار می کنی که مرا زودتر بگو
گاهی چنان سریع که جا می گذارمت!

پاییز من، عزیزِ غم انگیزِ برگریز!
یک روز می رسم ... و تو را می بهارمت!



*سید مهدی موسوی


Sunday, 6 September 2015

در حوالی این شبانه ها باران میبارد هنوز ...


میان خواب و بیداری سرصبح پیامش را می بینم. یک متن نسبتا طولانی...
مثل درددل های کسی که یکهو دلش خیلی گرفته باشد.... صدایش لابلای سطرها می پیچد ....
 انگار با خودش دارد حرف میزند... زمزمه های تنهایی حوالی ساعت 4 صبح!

چند روز پیش هم دوباره سراغش آمده بود ... هوای بارانی آن روز بهانه بود ....
بغضش مدام سرک می کشید از پشت کلمات، سکوت ها و مکث های طولانی ...
" آروم میشم زیر بارون، یادم میره دردهام " .... سعی می کنم دلداری اش بدهم که
" باید گذشته رو فراموش کرد، تو همین الان هم خیلی موفقی!" ... و با خودم فکر
می کنم گذشته گاهی مثل یک تکه قیر سیاه، به لحظه های امروز میچسبد...

دلم برایش تنگ شده ... از سرصبح دارم توی چشم های درشت و مشکی نوجوانی اش
در خیال آن سال های دور نگاه می کنم و این دلتنگی را زیر لب می خوانم .....
خب واقعیتش این است آدمی سال ها با این دلتنگی ها کنار میاید ... انگار هرروز
با دیوار روزمرگی هایش سدی می سازد دربرابر طغیان این حجم دلتنگی ...
 اما دل است دیگر، گاهی ترک می خورد صبرش، فراموشی اش و آن دیوار ....

کاش میشد کوله ام را پر کنم از غنیمت خاطرات مشترکمان، و اولین قطار صبح فردا
را به مقصد این دیدار سوار شوم.... تهران با همه ی شلوغی اش برای مسافری
خسته که تازه از راه رسیده، میزبان دلسوزی نیست ... می دانم عزیزدلم ....
باید یکدیگر را در آغوش بکشیم ... درست مثل همان روزها که دل هایمان
نزدیک ترین مأمن آرامش بود برای هر ناشکیبایی.... برای اینهمه سال نبودن 
چقدر حرف های نگفته داریم ...

آغوشی برای تمام دلتنگی هامان در این غوغای شبانه گم شده است ...


Thursday, 23 July 2015

و بالاخره دماوند ...



ردپای حضورش توی ذهنم تنها چند واژه بود ... در پس زمینه ی نوای ماندگاری که
از صفحات کتابهای مدرسه لابلای خاطراتم جامانده ...

ای دیو سپید پای در بند
ای گنبد گیتی
ای دماوند!

دماوند ...

گردنه های کوهستانی منتهی به پلور را که طی می کنی، دورنمایی از بلندای سپیدش
 آرام آرام پیدا می شود...  و آنها که شوقی بیشتر دارند این اولین دیدارها را هم در حافظه ی
 دوربین هایشان ثبت می کنند.ترافیک سنگین مسیر، آیین پیشوازی را به کندی سپری
می کند، و بالاخره پای آن تندیس ماندگار کوهنورد که انگشت اشاره ش سوی دماوند را
نشان می دهد، از اتوبوس ها پیاده می شویم... حالا سرت را که بالا می گیری، بلندتر از
 همه ی بام ها او را می بینی  ... رودررو با عظمت و شکوهی که تو را بسوی آغوشش
می خواند ... بعد از حدود نیم ساعت انتظار برای هماهنگی، تیم 39 نفره جبهه ی جنوبی
 همراه با کوله هایشان توسط سه دستگاه نیسان راهی گوسفندسرا می شوند،
 بنا برنظر سرپرست، قرار است یک شب را در حسینیه منطقه در ارتفاع 3100 بگذرانیم و
 بعد از یک هم هوایی عازم بارگاه سوم شویم. ساعت ده ونیم روز جمعه 26 تیرماه به
گوسفندسرا رسیده و در منطقه مستقر می شویم. بعد از کمی استراحت و صرف ناهار،
ساعت 3 بعدازظهر آماده ی پیمایش مسیری به سمت ارتفاع بالاتر جهت هم هوایی
می شویم. به این منظور حدود 400 متر بالاتر از منطقه، توقف می کنیم و ساعتی را
در کنار همنوردان به گپ و گفت و آوازخوانی می گذرانیم. حدود ساعت 8 شب به کمپ
برمیگردیم تا با یک استراحت مناسب برای مسیر کوهپیمایی فردا آماده شویم.
صبح روز شنبه، در یک هوای مه آلود کوله های سنگین را به قاطرها میسپاریم و با یک
 کوله حمله ی کوچک، گوش به فرمان حرکت از طرف سرپرست تیم منتظر میمانیم.
حدود ساعت 8ونیم پیمایش گروه به سمت بارگاه سوم آغاز می شود و بعد از چند
 توقف کوتاه برای صبحانه و استراحت، تقریبا ساعت 2 ظهر به بارگاه سوم جبهه جنوبی
دماوند می رسیم. پس از تحویل گرفتن کوله ها، عده ای مشغول برپایی چادر و بقیه
هم راهی جانپناه می شوند. بارگاه سوم یک بنای سنگی دوطبقه ست با تعدادی اتاق
 و یک سالن بزرگ با حدود 40 تخت خواب، که برای استراحت کوهنوردانی که عازم قله
هستند مهیا شده ست. از آنجا که بارها تاکید شده بود که خوابِ شبِ قبل از صعود
تا حدود 40% در صعود موفق موثر است، بسیاری یک خواب راحت در بارگاه را به لذت
سپری کردن شب در چادر، آن هم در ارتفاع 4200 متری (جایی در کنار لحاف پنبه ای
 سپید ابرها) ترجیح می دهند. بنا براعلام سرپرست، ساعت 5 برای هم هوایی دوم
راهی ارتفاع 4700 می شویم و پس از حدود 3 ساعت دوباره به بارگاه برمی گردیم
و بعد از صرف یک شام سبک، ساعت 10 میخوابیم. براساس زمان بندی اعلام شده،
 ساعت 3ونیم صبح بیدارباش است و ساعت 4ونیم حرکت به سمت قله را در
 هوایی سرد و مه آلود در زیر بارش ملایم برف آغاز می کنیم. پیش بینی ها شرایط
جوی یکشنبه 28 تیرماه  را هوایی نامساعد برای صعود اعلام کرده اند، و در سکوت
 قدم هایی که راه قله را در پیش گرفته است این تردید پرسه میزد که آیا امکان صعود
هست؟ ... اما سرانجام درایت و هوشمندی سرپرست باتجربه ی تیم، جناب آقای علیان،
 تعلل همه ی آن تردیدها را با یقین قدم هایی مصمم  به قله می رساند!
ساعت 11 صبح روز یکشنبه 28 تیرماه، تیم 33 نفره جبهه جنوبی باشگاه آزدگان مشهد
در یک شرایط جوی سخت و ناپایدار، موفق به صعود قله دماوند می شود! ...
در میان اشک ها و لبخند ها .... و آغوش هایی که این تجربه ی بی نظیر را به هم
تبریک می گویند.... بعلت شرایط نامساعد و ناپایدار هوا، امکان توقف طولانی تر
روی قله نیست و پس از حدود20 دقیقه مسیر را به سمت پایین ادامه می دهیم.
 کولاک و تگرگ در مسیر برگشت شدیدتر می شود و ما بالاخره ساعت 4 بعدازظهر
به بارگاه سوم میرسیم. دو ساعت زمان استراحت تعیین می شود و بعد ازآن باید
 مسیر را به سمت گوسفندسرا ادامه دهیم. ساعت 6 بعدازظهر در یک هوای بارانی 
و سرد راهی گوسفندسرا  می شویم. تگرگ و باران لحظه به لحظه شدیدتر می شود.
 بعد از یکی دو ساعت، مه غلیظ شرایط را دشوارتر می کند. آنقدر که نور هدلامپ ها
هم نمی تواند گروه را از چندتکه شدن نجات دهد... ساعت 9 اولین گروه به حسینیه
میرسند، و بعد از آن با فاصله های زمانی 15 تا 20 دقیقه گروه های دیگر هم به
جمع می پیوندند. اما مشکلی پیش بینی نشده بعد از یک روز سخت، خستگی را
دوچندان می کند! کوله ها و تمام لباس ها و لوازمی که خیس شده اند!! قاطرها
بار کوله ها را روی آب و گل رها کرده اند و حتی اعتراض چندنفراز همنوردان به
باربرها هم بی فایده ست! .... کوله های خیس شده را باز می کنیم، بسختی
 می شود چندتکه لباس خشک از توی کوله ها پیدا کرد،فقط آنهایی که توی نایلون
 بوده اند را می شود پوشید...اما خستگی و بی خوابی روزی که سپری کرده ایم 
سرما را از یاد میبرد و به خواب میرویم.

صبح روز دوشنبه، ساعت 7 بعد از صرف یک صبحانه مختصر، کوله ها را تحویل نیسان
 می دهیم و با یک کوله حمله سوار جیپ هایی که برای طی مسیر تا آبگرم لاریجان
هماهنگ شده اند، می شویم. ساعت 9ونیم صبح، خستگیِ تن را به حسِ دلچسب
آبگرم می سپاریم،و ساعت 11،بعد از پذیرایی با هندوانه های سرخ خوشمزه،
 حرکتمان به سمت اتوبوس ها را ادامه می دهیم. ساعت 12 پای اتوبوس ها هستیم
 و در انتظار دیدار دوباره ی دوستانمان که از چهارجبهه ی دیگر صعود کرده اند.

بالاخره بعد از پیوستن بقیه دوستان و هماهنگی های انجام شده، ساعت 2 ظهر
بعد از صرف ناهار در یکی از رستوران های مسیر، همگی راهی مشهد شدیم.
و ساعت 5ونیم صبح روز سه شنبه بسلامت به شهر و دیار خود بازگشتیم.







پی نوشت1 : امسال صعود سراسری باشگاه از پنج جبهه (جنوبی، غربی،شمالی،شمال شرقی،
یال داغ) یک اتفاق خیلی خوب بود. حس بی نظیر این حرکت جمعی از اون خاطراتی هستش
که قطعا هیچوقت از یادم نخواهد رفت…

پی نوشت 2: بارگاه سوم خیلی حال خوبی داشت!! کلی کوهنورد از شهرهای مختلف و کشورهای
دیگه اومده بودن! برخورد کوهنوردهای خارجی هم خیلی قشنگ بود! اینکه توی جانپناه، توی راه پله
و هر جا که درکنار هم قرار میگرفتیم، لبخند میزدن، زود سلام میکردن و سعی میکردن سرصحبت رو
باز کنن، یا اونایی که بعد صعود میومدن جلو تبریک میگفتن، یا اون کوهنورد سوییسی که وقتی
 کوله مو از پناهگاه میاوردم پایین، اومد کمکم کرد... بارگاه سوم یه کافه ی با حس و حالی هم داره!
 هیچوقت حسِ گرم ِ اون سوپ خوشمزه ای که بعد صعود توی کافه ش خوردیم رو فراموش
 نمیکنم! .... داشتم با خودم فکر میکردم اگه تهران بودم دلم میخواست ماهی یه بار حداقل
 تا همون بارگاه 4200 برم و یه شب اونجا بمونم!


پی نوشت2: پای اتوبوس ها که برگشتیم تازه فهمیدیم که این چند روز پایین چه خبر بوده!
 سیلاب ها و خرابی هایی که بجا گذاشته بود واقعا باورنکردنی بود!! بماند که مشهد چقدر
 همه نگرانمون شده بودن و ما هم اصلا توی باغ نبودیم! J






Monday, 8 June 2015

آخرین انار دنیا


" من متعلق به جغرافیایی تهی بودم. جغرافیایی بود تهی از هر تزئیناتی، متعلق به
دنیایی بدون دکور، دنیایی که یک انسان غیر از سایه اش هیچ چیز دیگری نداشت که
 امتداد انسان تنها جهان خودش بود، امتداد  روح تنها شن و آسمان بود. آن مدت من
 به این می اندیشیدم که تهی بودن، خام بودن، نبودن هیچ ترئیناتی، زیباترین زندگی است. "




از کتاب " آخرین انار دنیا"/ بختیار علی/ ترجمه ی مریوان حلبچه ای



Saturday, 14 March 2015

نامه ای از پکن


" مخالفت من بخاطر خود آلگرا نیست، او مثل سایر دخترهاست، زیبا و بانمک است
و یک روز باعث سعادت مردی خواهد شد، مردی که خیلی محتاج نباشد، مردی مثل
سایر مردها، مردی اجتماعی و احتمالاً اهل کلوب، با چندتن دوست و آشنا، بی علاقه
نسبت به مطالعه و کتاب، مردی که از موسیقی جاز لذت ببرد شب های یکشنبه به
سینما برود و از فیلم های وسترن خوشش بیاید. چنین مردی زندگی خوشی با آلگرا
خواهد داشت، آن ها با هم جور درمی آیند، چون قلب آن ها فقط گنجایش یک فنجان را
دارد و بس. از این رو قادرند یکدیگر را راضی کنند. اما تو، رنی با یک فنجان عشق راضی
نمی شوی، تو به یک چشمه ی زنده و ابدی احتیاج د اری. تو پسرم، باید زنی را پیدا
کنی که عمیق فکر کند و قلب او سرشار از عشق باشد ... "


** از کتاب «نامه ای از پکن» / پرل باک / ترجمه ی بهمن فرزانه






پی نوشت: گاهی از آدم ها تنها کلمه ای می ماند، مثلا یک تکیه کلام یا اصطلاحی
 که آنقدر با صدایش در ذهنت تکرار شده که انگار این مخلوقِ زاده ی همنشینی ِ کهنسال ِ
واژه ها با حضور او متولد شده است! ...حال آنکه بعضی کتاب ها هم از این قاعده ی انسانی
 دور نیستند! ... "یک فنجان عشق" تلنگر زیبایی بود از روایت عاشقانه ای که خانم نویسنده
 در کتابش آن را به زیبایی نقش می زند ...

 یک فنجان عشق! .... و ذهنی که در همهمه ی خیالش،  آدم های روزمره ی کوچه،خیابان،
مترو ، بازار، آرایشگاه و ... را اینبار با تعبیر دیگری مرور می کند....  آنجا می شود بعضی هاشان
را دید، درحالی که با فنجان هایشان از حادثه ی هرروز میگذرند، و در چهره هایشان شادی 
اگر نباشد، رضایت هست! ...  

Tuesday, 24 February 2015

دیگر تنها نیستی


" چیزی که یاد گرفتم در هر خانه از آن لذت ببرم، موسیقی بود. هر کدام از آنها کنسرت خاص
 خودش را داشت. ترکیبی از صدای جریان آب در لوله ها، جیرجیرهای مرموز، یا صدای لوازم خانگی،
نفس های ساکنین خانه، و لرزش شیشه ها براثر وزش باد.
درواقع من قدر شلختگی دوست داشتنی آنها را می دانستم، و ستایشش می کردم.
به گل های پژمرده شان آب می دادم. خرت و پرت های گرد و خاک گرفته شان را تمیز می کردم.
عکسی که دیگر کسی حتی نگاهش هم نمی کرد، برای من شگفت انگیز بود. ینی آن خانم زیبا
با موهای آشفته در باد همان پیرزن چروکیده ی روی تخت خواب بود؟ اما حالا آن پسربچه ی خندان
سوار بر دوچرخه ی عکس کجاست؟...
برگه ها و نامه های عاشقانه شان را می خواندم. و همینطور کتاب ها و قبض هایشان را.
پس مانده ی غذاها و خرده نان هایشان را می خوردم. و چیزی که نبودنش تابلو نمی شد را
با خود از آنجا می بردم.
و این گونه به دوست، رازدار، دزد و نگهبان خانواده تبدیل می شدم. "


** از کتاب «دیگر تنها نیستی»/ استفانو بنی/ ترجمه ی محمد رضا میرزایی






پی نوشت: از استفانو بنی قبلا "کافه ی زیر دریا" رو خونده بودم و با سبک خاص و جالب
نوشتنش آشنایی داشتم. اما این مجموعه داستانش خیلی دوست داشتنی تر و بهتر بود
 حتی از اون تجربه ی قبلی. و بنظرم میتونه یکی از بهترین مجموعه داستان هایی باشه 
که تا الان خوندم!





Monday, 15 December 2014

کافه ی زیر دریا



قاشق شیطان در زیر نور شمع همان طور بالا و پایین می رود و برق می زند.

-          خوشمزه ست. بی نظیر است.
-          واقع می فرمایید؟
-          کاملاً خوشمزه است. بی نظیر است. همین غذای اول برای متهم کردن شما
 کافی است. شما از جسد یک لاک پشت فلک زده، که شاید مادر بوده، شاید
هم بیوه ی یک لاک پشت دیگر، که به خاطر سوپی شبیه به همین مرده، یک
غذای عالی در می آورید. شما براساس جنایت هایی که انجام می دهید
زندگی می کنید.
اورالف جواب می دهد: « فکر نمی کنم سنگدل تر از طبیعت باشم. نمی دانم شما
از زندگی لاک پشت ماداگاسکاری اطلاعی دارید یا خیر. صدسال عمر می کند و هر
ده سال یکبار تخم گذاری. برای اینکه تخم ها را در جای امنی بگذارد، اقیانوس را
 می پیماید تا به جزیره ای برسد که نامش مالچاتخاست. در آنجا لک لک ها تخم ها را
می خورند، بومی ها آنها را می دزدند و باران فاسدشان می کند. تمام آنها نابود
می شوند. شاید یک تخم در هزار سالم بماند و پوسته اش باز شود.
لاک پشت فلک زده هم دومرتبه همان راه را در اقیانوس می پیماید و برمی گردد و
در طول مسیر، خواب بچه لاک پشت های از دست رفته اش را می بیند. این است
 زندگی طبیعی او در طی این ایام، تا اینکه مرگ او را در تابوت طبیعی اش از
استخوان دربرگیرد. دارید گریه می کنید؟ »
-          اوه نه، به خاطر تندی سوپ است. فکر می کنید که شیطان می آید بنشیند
 و برای لاک پشتکی گریه کند؟
-          نخیر. و نه فقط او بلکه حتی خداوند متعال، رییس کل کیهان.
 می بینید؟ من هم برای روز محشر نظریاتی دارم. وقتی صدای فرشته ی
 بزرگ با شمشیر و کلاه بِرِه بر سر براساس دستور طنین می اندازد:
 " ای اورالف، خداوند می خواهد چیزی به تو بگوید "، من جواب خواهم داد:
 " نه، این منم که می خواهم چیزی به او بگویم! من، گاسپار بندیکت اورالف،
از کارفرمای تو می پرسم که تمام این سال های طاعون، زلزله و جنگ های
بی معنا را کجا بوده است؟ در حالی که ما، چه در خوشی و چه در ناخوشی،
بار زندگی را به دوش کشیدیم." ....



« از کتاب کافه ی زیر دریا/استفانو بنّی/ ترجمه ی رضا قیصریه »





پی نوشت: لذت بخش بود. از جنس آن کتاب هایی که گوشه ای از کتابخانه ات
احتکارشان می کنی برای آرامش پایانی ِ یک روز پرهیاهو. قبلاً از این نویسنده ی
ایتالیایی کتابی نخوانده بودم اما بنظرم بهترین تعبیر در معرفی او، همان توصیفی
باشد که پشت جلدِ کتاب می خوانیم: استفانو بنّی از خلاق ترین نویسندگان

ایتالیایی نسل دوم بعد از جنگ است.

Monday, 24 November 2014

این قصه عنوانی ندارد ...


همیشه گوشه ای از خاطراتت می ایستد و لبخند میزند ... درست مثل همان روزها 
لباس پوشیده است، اما چهره اش انگار در تردیدِ هزار نقش ِ بی تکرار، گم شده ... 
و صدایش ...
صدایش را نه ... صدایش را دیگر از هیچ خاطره ای نمی شود پس گرفت ... شاید این 
اولین ردپایی ست که در هر جدایی، از خاطراتی مشترک، زدوده می شود ...
بعد از آن، دلتنگی های گاه و بی گاه ات، قصه ای تکراری ست ...

آدم های داستانت را عوض می کنی، دوباره با خنده هایشان می خندی و گریه هایشان را 
گریه می کنی... دوست داشتن را از "بودن" هاشان سرمشق می نویسی ...
دوباره "نبودن" ها را بی قراری می کنی ... توی داستانِ "دیگر"ی، گاهی بازیگر "نباید"هایش
می شوی، گاهی حریم سرسختی که حریف هوس های سرخوشانه اش شده است! ....
بعضی ها را خط میزنی از داستانت ... و گاهی خط می خوری از داستانِ "دیگر"ی ...

با اینهمه، شاه بیت تمام این غزل ها،  آن صدای لرزان و مرددی ست که روزی با خودش 
زمزمه کرده ست " دوستش دارم" .... و بعد از آن، فرصتی برای بازپس گرفتنِ دوست داشتن اش 
نیافته ....

کسی چه میداند! شاید دلگرمی این خیالِ ساده، سالها آدمی را در قصه هایش زنده نگه دارد ....