Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Sunday, 14 April 2013

آلبا دسس پدس و روایتی عصیانگرانه


عادت غیرقابل کنترلی دارم در دنبال کردن ردپای نویسنده ای که احتمالاً مطلبی
یا نوشته ای از آن را جایی دیده ام و توجهم را جلب کرده ... و شاید بدتر از آن،
درآمیختن این عادت با توانایی عجیب این ذهن در رویاپردازی وقایع باشد ...
همین است که گاهی کتاب تمام می شود اما من در صفحاتش جا می مانم!
انگار آدم های داستان از روی آن کلمه ی ""پایان" در آخر کتاب، رد شده اند و حالا
دارند توی ذهن من، زندگی شان را ادامه می دهند .... مثل همین حالا که کتاب
 "دفترچه ممنوع" از آلبا دسس پدس را تمام کرده ام و گرچه نامش میان ردیفِ
رنگارنگ کتابخانه ام به سختی قابل تشخیص است، اما هنوز والریای داستان دارد
در همین حوالی پرسه می زند ... با کوله بار سنگین ِخستگی ها و فداکاری های
مادرانه اش، با حسرتِ لذت ها و هیجان هایی که توی ریتم یکنواخت زندگی اش
گم شده اند! ... و این والریا انگار دارد همینطور توی ذهنِ من تکثیر می شود ...
تکرارِ والریا در چهره هایی که همه آشنایند ... در چهره مادرم، خانم همسایه، مادرِ دوستم،
همکارم، همکلاسی ام، .... حس می کنم چقدر خسته اند از اینهمه مسئولیت و
 نقش هایی که گاهی باید همه وظایف خانه و علاوه برآن، محیط کار را برعهده بگیرد! ...
 و بعلاوه، احتمالاً خیلی از مادرهای دنیای واقعی هم مانند والریا از اینکه نمی توانند
با دختران جوانشان ارتباط دوستانه ای برقرار کنند، از اینکه همیشه حرف هایشان رنگِ نگرانی
و نصیحت دارد، از عصیان دخترانشان که نمی خواهند خوشبختی و نشاط زندگی شان
در آنچه براساس زندگی مادرانشان تعریف شده، خلاصه شود، از عشقی که طی
سالها زندگی مشترک، تنها به یک عادتِ محقرانه ی "با هم بودن" منجر شده، از اینهمه
تنهایی توی زندگی که با یک عمر فداکاری و دلسوزی ساخته اند، غمگین و دلگیرند! ...
و لابد آنها هم گاهی ناامیدانه با خودشان زمزمه می کنند " با این سن و سال، دیگر برای
تغییرِ نوع تفکر و عقیده هایی که یک عمر با آنها زندگی کرده ایم، خیلی دیر است! " ...

با کتابهای آلبا دسس پدس از مدتی پیش آشنا شدم و تقریباً تمام آثار ترجمه شده اش را
در طی چند ماه اخیر خوانده ام. قلم زیبای این خانم نویسنده در توصیف آنچه شخصیت های
داستانش در زندگی روزمره تجربه می کنند، در تصویر رنج ها و نگرانی هایشان، و حتی تخیلات،
گفتگوها و کشمکش های درونی شان، خواننده را با فضای آشنایی از زندگی اجتماعی متداول
همراه می کند. جامعه ای که گرچه در یک دوره در ایتالیا اتفاق می افتد اما گویی در بسترِ
محدودیت های فرهنگی، اخلاقی و اجتماعی مشابه شرایط فعلی ما، جریان دارد.
خانم آلبا دسس پدس روزنامه نگار و فمنیستی است که بخوبی رسالتش را در به تصویر کشیدن
شرایط یک دوره اجتماعی با نگرش های مردسالارانه و خودآگاهی خام و هدایت نشده ی
زنانی از طبقه ی متوسط و ضعیف، به انجام رسانیده است. زنان داستان های او همیشه
از دل یک عصیانِ فردی، زاده می شوند، اما اغلب هیچ حامی و یا حتی کورسوی روشنی
در محیط برون از دنیای خویش نمی یابند و شاید از همین جاست که گاهی شکست می خورند
و در همان نارضایتی، آرام آرام خاموش می شوند(نمونه های تراژیکی از آن را در کتاب "از طرف او"
و "دفترچه ممنوع" می بینیم). البته گاهی هم قدرت روحی و اراده این زنان بر همه این موانع و
کاستی ها پیروز می شود. نمونه ای از آن در کتاب "هیچ یک از آنها باز نمی گردد" به زیبایی
به تصویر کشیده شده است. داستان، روایت یک صومعه (در واقع یک خوابگاه دانشجویی منضبط)
است که دخترانی از شهرهای کوچک و روستاهای ایتالیا که برای تحصیلات دانشگاهی به رم
آمده اند در آن زندگی می کنند. دخترانی که اغلب دیگر دلشان نمی خواهد به جامعه کوچک
و محدود پیشین شان بازگردند و با روحیه ای مبارزه جویانه و پرتلاش می کوشند تا با وجود همه ی
مخاطرات و سختی های زندگی در شهر، جایگاه خودشان را به عنوان یک فردِ مستقل، تثبیت کنند.
و من هنگام خواندن این کتاب، مدام به دوستان تازه ام توی یکی از خوابگاه های خودگردانِ شیراز،
فکر می کردم که اغلب از شهرستان های اطراف آمده اند و حالا سالها بعد از فارغ التحصیلی،
هنوز توی آن شهر مانده اند، کار می کنند و زندگی در این فضای اجتماعی بزرگتر را با همه ی
سختی هایش به بازگشت ترجیح می دهند. و شاید بخاطر همین تجربه ی ملموس است که
این کتاب نویسنده را از بقیه آثارش بیشتر دوست داشته ام.

از دیگر کتابهای خانم آلبا دسس پدس می توان به "عذاب وجدان" ، "تازه عروس"، "عروسک فرنگی"
"درخت تلخ" و"دیر یا زود" اشاره کرد. تمام کتابهای این نویسنده، با ترجمه ی بسیار خوب آقای
بهمن فرزانه چاپ شده است. 


Saturday, 30 March 2013

از رفتن



هر روز توی گوششان آرام زمزمه می کنم خداحافظ! ...
انگار اینطوری راحت تر می شود از تمامشان دل برید ... شاید هم حس می کنم
 اینطوری کمتر از ترک کردنشان عذاب وجدان میگیرم یا حتی احتمالاً بعدها
 ناراحتی و دلتنگی خودم کمتر می شود! ....
باید همه را به اندازه ی خاطره ای از روزهایی فراموش نشدنی تا زد و کوچک کرد،
 آنقدر که سنگینی اش به نشستن در راه و بازماندن وسوسه ات نکند! ... و لابد همین جاست
 که بالاخره باید تکلیف دلت را هم با بعضی آدم ها و سایه های مبهم دلتنگی شان توی
 زندگی ات، روشن کنی .... همان ها که همیشه در مرزِ میانِ ماندن و رفتن، با صدای
 قدم هاشان بغض کرده ای! ... و حالا که در آستانه ی فراموشی نشسته ایم بیا به هم
اعتراف کنیم که تمامش از سرِ تنهایی بود! که اگر سکوت این خانه نبود، آوای هر سلام،
 تکرار هزار واژه نمیشد در انعکاس این تک گویی های مداوم! ...
 می خواهم باور کنم که امسال آغاز این کوچ است ...
حتی اگر اولین مقصد این مسافر، یک آشیانه ی کوچک در غربتی نزدیک باشد! ...
تنها در این غریبگی دشوار است که بالاخره ناچار میشوی خودت را از نو
تعریف کنی! .... شاید پیدا شدی! شاید بعد از اینهمه سال انتظار، پیدا شدی!

 رفتن ...
رفتن ...
و رهیدن ....
 این بزرگترین آرزوی 29 سالگی های این دختر است!






پ ن: راستی، این همان 29 سالگی ست که صمد بهرنگی با موجهای ارس
 به دریا پیوست ... همان 29 سالگی ست که دایی حمیدم رفت وبرای همیشه
ترکمان کرد! .... عجیب است! انگار 29 سالگی ها را برای "رفتن"، مُهر کرده اند!

Saturday, 9 March 2013

و بار دیگر، شیراز


  
نفس هایش هنوز بوی نارنج داشت ...

و حس آشنای صمیمیتی که تو را از بیگانگی خیابان ها

و آدم های روزمره اش جدا می کند ... توی این شهر

احساس تنهایی نمی کنم ... وقتی با کوله پشتی ام

تمام شهر را با کوچه ها و محله های قدیمی و ناشناخته اش

قدم میزنم، انگار همه آشنایند ... حتی آن پیرمرد دستفروشِ

بازارِحاجی، که فکر می کرد دانشجوی معماری ام و با اشتیاق

تا خانه ی تاریخی عطرفروش همراهی ام کرد ...

شیراز را نمی شود یکباره دید، باید طعم خوشِ گذارش را

با تامل و آرامش چشید ... اینبار سفر، فرصتِ لذتبخشِ تجربه ی

گوشه ای از اینهمه زیبا بود! ... فرصت بازدید از بناها و عمارت های

قدیمی، و آشنایی با شخصیت های متمایز تاریخ این کهن بوم ...

و علاوه بر آن، یک تجربه شخصی تازه و مواجهه با  آدم های دوست داشتنی

و مهربانی که محبت شان تا همیشه در ذهن و قلبم باقی ست.

 
 
 

و اما عکس نوشت ها:
  


نمای بیرونی کاخ عفیف آباد




کاخ عفیف آباد
 

*  یکی از زیباترین جاهایی که به لحاظ اصول طراحی دکوراسیون داخلی
 واقعاً برام جالب بود ... اگه گذرتون به اینجا افتاد، حتما از راهنما درباره ش
توضیحات بخواین، چون کلی جزییات در معماری و طراحی ش هست که
آدم براحتی نمیتونه متوجه بشه! ... مثلاً توی همین سالن پذیرایی،
کل طرح هایی که روی سقف چوبی میبینید روکار و بعد ازنصب،
 نقاشی شده... و برخلاف تناوب طرحی که در نگاه گذرا به چشم میاد،
 هیچکدوم از این طرح های داخل مربع ها با هم یکسان نیستند!
و جالب تر اینکه شکل هندسی طرح های روی سقف دقیقاً کف سالن
هم منعکس شده!




عمارت زینت الملک
* زینت‏ الملک قوامی (معروف به زینت‏ الملک( دختر حبیب الله خان قوام
) قوام الملک چهارم) و خواهرابراهیم خان قوام ) قوام الملک پنجم) و همسر
 فروغ الملک بوده‌است.  خاندان قوام در دوره‏های مختلف به عنوان والی و
 کلانتر در شیرازو فارس حکومت می‏کرده‌اند .البته خود عمارت در حال بازسازی
 هستش، اما توی زیرزمینش، موزه مشاهیر فارس راه اندازی شده که بازدید
 از آن هم خالی از لطف نیست. آرامگاه خانوادگی زینت الملک و خاندانش
هم داخل حافظیه قرار داره.


   عمارت شاپوری
 
* یکی از عمارتهای قدیمی شیراز که متاسفانه دارن به عنوان رستوران و
کافی شاپ ازش استفاده می کنن و خب قطعاً به مرور زمان خیلی آسیب
خواهد دید! ... اونوقت اینجا جلوی در ازتون ورودی می گیرن اما
 اگه قصد استفاده از رستوران یا کافی شاپ رو نداشته باشید،
 دیگه اجازه ندارید داخل عمارتو ببینید!!



 
 عمارت باغ نارنجستان قوام
 
 
 
آتوسا، شهبانوی بانفوذ دربار هخامنشی
دختر کوروش و همسر داریوش
*در توضیحات نوشته شده بود یکی از قدرتمندترین بانوان دربار هخامنشی
 به لحاظ سیاسی که اینقدر مورد توجه پادشاه بوده که حتی وقتی به
بیماری جزام مبتلا میشه، پادشاه ازش دوری نمیکنه وتا پایان عمر
 همین ارج و منزلت رو داشته!
 
 
آبش خاتون

دختر اتابک سعدین ابوبکربن سعدزنگی و ترکان خاتون
و آخرین فرمانروا از اتابکان سلغزی فارس می باشد

وی قریب به یازده سال بر فارس فرمانروایی کرد. هولاکوخان
مغول اورا به همسری پسر خود منگوتیمور درآورد و اینگونه فارس

رسماً ضیمه دولت ایلخانان گردید. بعدها به سبب کینه توزی هایی،
آبش از فرمانروایی عزل شده و سید عمادالدین ابوبعلی به جای او

به شیراز فرستاده شد.

 

یک نفس عمیق ...



تمام شد!
بالاخره تمام شد!
دقیقاً پس از شش سال و پنج روز انتظار، نگرانی، تلاش و کورسویی از
یک روشنایی مبهم در دوردست!
از روزی که سه تایی قرار گذاشتیم پای همه ی سختی های این انتخابِ
جمعی بایستیم!
سه تا کارشناس ریاضی که تصمیم گرفته بودند کارشناس ارشد IT باشند!
از آن مهمان شدن ها توی کلاسهای گروه کامپیوتر دانشگاه آزاد و فردوسی ...
کلاس های کنکور، شب بیداری ها، تست زدن ها، استرس و نگرانی ها ...
از دو سه سال جا ماندن پشتِ سدِ کنکور با اختلاف اندکی که انگار  فقط
بهانه ای بود برای نرسیدن ... برای انتظار ِ بیشتر!
و تا این گام آخر .... پایان نامه! پایان نامه ای که دو سال طول کشید! دو سال
در یک دنیای تازه و غریب از ندانسته هایی که باید خودت مثل تکه های ریزی
از یک پازلِ بزرگ، پیداشان می کردی و کنار هم آن ها را میچیدی! ....
و حالا همه، همه ی سختی هایش، همه ی نگرانی ها و ناامیدی هایش
تمام شده! ...  آخرین اسلایدهای دفاعم را که می گفتم، حتی وقتی پشتِ
تریبون، آماج سوالات اساتید شده بودم، فقط به این فکر می کردم که تمام شد!
بالاخره تمام شد!
آخرش شادمانی بود و رضایت و آسودگی ... و شاید بیش از همه، حسِ رهایی!
نمی دانی چقدر خوب است!
آنقدر خوب که دلت می خواهد
برای تک تک روزهایی که در پیش داری
امیدوارانه نقشه بکشی ...


Wednesday, 16 January 2013

چراغی بر سرِ این خانه روشن است

هر روز می بینمشان! درست آنجا که دارم سعی می کنم از لابلای ازدحام افکار روزانه
 خودم را بیرون بکشم، نگاه هامان با هم تلاقی می کند! ...
 
" میتونی حس مادری رو درک کنی که بعد از سالها صبوری و سازش و تحملِ هر تحقیر و
 آزاری بخاطر بچه هاش، حالا جلوی چشم اونا، مثل یه مزاحم از خونه بیرون انداختنش! "
 
ساعت هفت صبح، اولین نفر از راه می رسد ... صاحبکار کلید را به او داده تا پیش از بقیه
بیاید و درِ کارگاه را باز کند ... تا نیم ساعت بعد، دیگر همه رسیده اند و چرخ های خیاطی
 یکی یکی روشن می شوند! آغاز یک روزِ کاریِ جدید!
 
" پنج تا بچه دارم ... همه پشتِ سرِ هم! بزرگترین شون کلاس سوم راهنمایی و کوچکتره
 هم 4 سال بیشتر نداره! ... توی یه محله ی حومه شهر مینشستیم ... مَرده رفت زن گرفت!
 بعد از کلی کتک کاری و فحاشی، بالاخره یه روز از خونه بیرونم کرد! "
 
محیط کارگاه کاملاً زنانه است، صمیمانه و گرم! ... کار اما شوخی بردار نیست. باید تا آخرِ وقت،
حجم معینی از آن به درستی انجام شده باشد .... بعضی ها دخترهایشان را هم می آورند،
نه اینکه مزدی اضافه تر بگیرند، فقط بخاطر اینکه کمکی باشند و در عین حال، با فضای
کارگاه های اینچنینی هم آشنایی پیدا کنند.
 
" الان خونه خواهرمم... البته تا عصر که کارگاه م، شب ها واسه خواب میرم اونجا ...
 حقوق این چند ماه رو هم دادم برای پیش پرداختِ حق الزحمه ی یه وکیل ... آخه رفتم
شکایت کردم، یه پرونده پزشک قانونی هم دارم برای کتک زدن هاش!
می خوام طلاق بگیرم ... بَسَمه دیگه! "
 
ریتم همنوایِ چرخ ها، فضای کارگاه را تسخیر می کند، آنقدر که حتی صدای بلندِ رادیو،
 همانند زمزمه ای گنگ در هیاهوی آن گم می شود ... حالا وقت چای و استراحتی کوتاه
 است و بالاخره چرخ ها برای چند دقیقه خاموش می شوند ...
 
" تا حالا چندبار با وکیل رفتم دادگاه ... وکیله گفت فعلاً فقط میتونیم قباله تو بذاریم اجرا ...
 خلاصه بعد از کلی دوندگی، آخرش یه حکم بازداشت دادن دستم ... با همین حکم رفتم
 پاسگاه .... رییس پاسگاه گفت ما که مامور نداریم! باید خودت بری کشیک بکشی، هروقت
 پبداش شد بیا اینجا، اگه مامور داشتیم همراهت میفرستیم! ... هیچی دیگه! دو هفته ست
 همینطور با یه حکم موندیم معطل! دیروز رفتم پیش وکیله، میگه بیا برو دنبالشو بگیر،
پرونده ت داره بسته میشه! موندم چکار کنم!"
 
شادی و اندوه شان را در این پناهگاه مشترک با هم قسمت می کنند، شاید همین است که
آخرِ سر، لبخندی بجا می ماند و گاهی حتی صدای خنده هایی که از نجوای همیشگیِ کار،
پیشی می گیرد.
 
" داغِ جوون دیدم! دو سال پیش  یکی یکدونه دختر 22 ساله م جلوی چشمم پَرپَر شد ...
 مَرده که از اول هرزه بود ... هربار با یکی میرفت ... فرقی هم براش نمیکرد دختر فراری باشه
 یا معتاد یا حتی زنِ بیوه! ... کی میدونه من چی کشیدم تو این سی سال زندگیِ مشترک! ...
دلم فقط به بچه هام خوش بود! کتک می خوردم، تحقیر میشدم اما باز با خودم می گفتم من
 پناهِ بچه هامم، باید بخاطر اونا هم که شده تحمل کنم! ... اینبار دیدم دیگه نمیتونم! کمرم که
 از داغ جگرگوشه م خم شده، اینو دیگه نمیتونم تاب بیارم! پسرامم که خدا رو شکر، از آب و گل
 دراومدن ... خودم کار میکنم بالاخره میتونم یه اتاق کوچیک برای خودم اجاره کنم، این چند صباحِ
 باقی مونده رو با احترام و عزت به آخر برسونم ... "
 
 وقت نهار است ... قابلمه های کوچک یکی پس از دیگری، روی شعله های ملایم اجاق گاز،
 گرم می شوند ... قرار گذاشته اند که بعضی روزهای هفته، خودشان همینجا غذایی ساده
بپزند و با هم بخورند ... این روزها مثل یک جشنِ کوچکِ هفتگی مزه می دهد ...
 
" چند ماه میشه که از اون جهنم اومدم بیرون ... آوارگی خونه ی خواهر و برادر سخته اما
همینطوری که نمی مونه ... خدا بزرگه! دستمو میگیرم به زانوهام و بلند میشم ... رفتم
شکایت هم کردم... سه چهار تا پرونده پزشکی قانونی دارم ... دفعه آخر که کتک کاری
 راه انداخت، لبم چندتا بخیه خورد ... گفت طلاقت نمیدم .... نامَرد می خواد منو نگه داره
 برای پیری و افتادگی ش! "
 
تا عصر، کنار چرخ ها و روی میزِ بسته بندی، ردیفِ رنگیِ لباس های دوخته شده،
بالا و بالاتر می آید... رنگین کمانی که حاصل یک روز کار خانم های کارگاه است...
 
" شبا دیگه از خستگی زود خوابم میبره ... توی این دو سال که گذشت یه شب هم
 نتونستم راحت تا صبح بخوابم ... اصلاً انگار بعد از دو سال، دارم دوباره طعمِ خوابو
میچشم ... باورت میشه؟ "
 
حالا دیگر کارشان تمام شده، با وجود خستگی، هنوز توی چهره هاشان رضایت هست
 و امیدی که هاله ی مه آلود فردا را به روشنی پیوند میزند ...
 
"اما من دلم نمی خواد دیگه حتی به اون روزای وحشتناک فکر کنم ... مثه یه کابوس
بودن! من فرار کردم! همه چی رو گذاشتم و فرار کردم! انگار تمام راه از اون برزخ تا
خونه رو دویده بودم! ... شکایت؟ پزشکی قانونی؟ پرونده؟ با کدوم قانون؟ میدونستی
 حتی درصورت ضرب و شتم، دیه فقط درصورتی به زن تعلق می گیره که دوباره بره
توی خونه با همون آدمِ وحشی زیرِ یه سقف زندگی کنه؟ "
 
آخروقت کارگاه دوباره تمیز و مرتب است، هر چیز سرجای خودش قرار گرفته و
پنجره ها در انتظار صبح فردا لحظه شماری می کنند ... حرف ها، آدم ها و رنج هاشان،
 تجربه های سخت زندگی و ....
 و شاید بیش از همه
 امید!
 

Tuesday, 15 January 2013

دختری که خودش را خورد

" میدونی مثل چیه؟ انگار سطح ذهنت مثل یک دریاچه ساکن باشه، که یه مرتبه،
 نه یک ریگ نه یک سنگ ریزه، یه مرتبه یه مشت ریگ پرتاب بشه وسط مخت و
 هر کدوم از این سنگ ریزه ها شروع کنن برای خودشون یه دایره درست کنن ...
هر کدوم از این دایره ها می شه یه آدم که هر کدوم از این آدما با خودش یه عالمه
 خاطره و حادثه و احساس و تصویر می آره. یعنی تو یه هو خودتو می بینی که
 چنان دچارِ دایره های تودرتو شدی که ... "
 

 
" این احساسِ بعد از بیهوشیه. درست مث این که یه مُرده دوباره به دنیا بیاد.
یه جورایی احساس می کنه همه چیز به چشمش آشناست. احساس می کنه
 همه رو قبلاً یه جایی دیده. چون بیهوشی مثل کمپوت می مونه. همون میوه ست،
اما شیرین تر و البته با مزه متفاوت از میوه طبیعی. کسی که بیهوش شده، یعنی
 مرگ رو در حدِ یک قاشق از یک قوطی کمپوتِ مرگ چشیده و حالا ... گیلاس یا گلابی؟ "
 
 "دختری که خودش را خورد / سعید محسنی"
 
 
 
پ ن: از داستانش زیاد خوشم نیومد، اما این دو تا پاراگرافش رو دوست داشتم.


 

Saturday, 12 January 2013

رنگِ بی رنگی

  

  میگه: "ببین! اینا چقدر شبیه نقاشی های دوران کودکی خودمونن! ... من همیشه

کوه ها رو با همین شیبِ ملایم می کشیدم! البته یه رود آبی هم از میونشون سرازیر

 میشد! ... انگار خیلی هم تصوراتمون خارج از دنیای واقعیات نبوده ها! "

میگم: " اما کوه های نقاشی من همیشه گُل داشتن! گل های رنگارنگ و بزرگ! ...

 اصلاً عاشق رنگ بودم! واسه یه نقاشی، اغلب همه ی رنگ های جعبه مدادرنگی

رو استفاده می کردم ... راستی، کاش میشد با همه ی اون رنگ ها زندگی کرد...

واقعیِ واقعی! "


 
 
 
 
 







 


پ ن: گاهی لازمه آدم سراغ دفتر نقاشی دوران کودکی بره تا یادش بیاد رویاهای
کودکانه ش چه رنگی بودن ... امروز که دارم این دفتر رو ورق میزنم فقط رنگ ها
 هستند که بلندتر از همه حرف میزنند ... خونه های رنگارنگ ... کوه ها و دشت های
 پُر گل ... و حتی آدم های رنگی! ... آدم هایی که انگار با رویاهاشون رنگ شدن ....
 
 


Wednesday, 26 December 2012

پارک سنگی کمر مقبولا



این منطقه که در فاصله 3 کیلومتری طرقبه و یک کیلومتری دره داغستان قرار گرفته،
 سراسر پوشیده از سنگ های آتشفشانی با جلوه های  بسیار زیباست. بعلاوه
 در فاصله نزدیکی به آن، مجموعه دیگری شامل سنگ نگاری های قدیمی با تصاویر
 بزکوهی، گرگ و انسان و ... هست.  مسیر دسترسی به این منطقه از مسیر خاکی
 بعد از هتل طرقبه می باشد.









پ ن: عکس ها مربوط سال گذشته هستند. یک گردش اکتشافی یه روزه در این منطقه! ...
 چند روز پیش صداو سیمای خراسان رضوی یه گزارش ازش پخش کرد. فکر کردم بد نیست
 من هم یه پست درباره ش داشته باشم. البته هنوز مسیرش درست نشده و براحتی نمیشه
 رفت و آمد کرد، و بنابراین منطقه بکر و جالبی هستش!


Tuesday, 25 December 2012

حکایت همچنان باقی ست ...

لابلای آدم های روزمره که قدم میزنی، انگار تصویری از هزاران سررشته اند که امتدادِ
 هرکدامشان میرسد به یک زندگی ... به یک ماجرا ... به مسیری که یک نفر انتخاب کرده
 و آنچه به سبب این اختیار (یا به اعتقاد بعضی ها، تقدیر و سرنوشت) رخ داده است.
گاهی حتی بنظر می رسد تفاوت بعضی از این آدم ها با هم، تنها در چند حرکت متفاوت
 در چیدمان پازل زندگی شان باشد. مثلاً شاید اگر تو هم در فلان مرحله از زندگی ات،
 فلان تصمیم را گرفته بودی، الان زنی بودی شبیه همان مادر جوانی که امروز توی مترو
 درست روبروی تو نشسته بود و تمام مسیر را سرگرم بازی با کودک دو ساله اش بود.
 یا حتی یک انتخاب متفاوت در جایی دیگر، می توانست از تو تصویری بسازد مشابه
 آن خانم پرمشغله ای که چند تا صندلی آنطرف تر نشسته و مدام با موبایل قرارهای
 کاری اش را تنظیم می کند.
تک تک شان را نگاه می کنم ... دنبال خودم می گردم ... من در هزار چهره ی ممکن ....
 چهره ها و نقش هایی که میشد در ورای آنها آرام تر و شاید شادمانه تر زندگی کرد ...
 زنی که در آستانه ی سی سالگی از کوله باری که اندوخته، از خواسته ها و آرزوهایش،
از آنچه که می تواند از زندگی اش روایت کند، راضی است... اما ... انگار من در سازگاری
 و تحمل صبورانه ی این چهره ها نمیگنجم! در پذیرش همین که هست و شاید ده ها سال
 دیگر هم همینطور باقی بماند، با این اکثریت سازشگر سهیم نیستم! ....
و این خیلی سخت است! خیلی سخت تر از آنچه که دیگران میبینند! ....
اینکه توی جامعه ای زندگی کنی که در هر موقعیت مجبور باشی مدام برای اثبات خودت
 به عنوان یک انسان کامل (نه با جنسیتی که همیشه نیمی از حقش را دزدیده اند!) 
با آدم ها، تفکراتشان، رفتارهای تبعیض آمیز و حتی قضاوت هایشان، بجنگی ...
در محیط کار، توقع، موضع گیری و حتی حرف و کنایه های بیشتر، در کلاس درس،
 شوخی های مبتذل روزمره و در کوچه و خیابان، نگاه ها، متلک ها و آزارها ...
و با همه ی اینها چطور می شود آسوده زندگی کرد؟ .... جز آنکه آنقدر خودت را
کوچک کنی، تا در چهاردیواری تنگِ نگاه خیلی از آدم ها و زیر سقفِ کوتاه قوانینی نابرابر،
جای بگیری ... زندگی کنی ... و زندگی تازه ای بسازی!
کاش میشد برای همیشه از اینجا رفت ....
کاش میشد روزی برای همیشه از این کشمکش های مسخره، آن هم تنها برای
 یک تجربه ساده از زندگی، راحت شد ...
راستی مگر چقدر دیگر زمان باقی مانده برای رسیدن به آرزوهامان؟