Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Wednesday, 25 July 2012

چند شعر از مریم آذر



1.        
به جهنم!
که درخت آزادی هر شاخه اش ترکه ی فلکی ست
بر آماسیدن پاهای من،
تنه اش
چوبه ی داری ست
بر حنجره ی آوازم،
و برگ هایش،
پوسیدگی اش را بر اندیشه ام می پوشاند!
چقدر چشم های من
به شکنجه های کبود
زیباتر می شود
چقدر کمان ابرویم
به حلقه های مذاب
تو را از ماه نو بی نیاز می کند.
حالا هی بنویسید؛
قامت این زن از کوتاه ترین مردان جهان
کوتاه تر است
هی بگویید؛
عطر لیمو را این زن از دورترین فاصله حس نمی کند.
این درخت تناور از استخوان های شکسته ی زنانه ی من
هر روز
می زاید.
خاکستر من
بر چشم های شما
زجر رسوایی خواهد پاشید.
من به دخترانم سرشته ام
که بوی جهنم بدهند!


2.        
باران را به باریدن در من
نیازی نیست
من در زیتون زارهای پای کوه
عاشق شدم،
بی که خدای بادها
ابرها را سایه ی سرم کند.
دانه ای زیتون سیاه
و طعم گسی
که دهانم را جمع کرد،
به وسوسه ی بوسه ای
بر زمینی
که مرا درختی کند
تا تو
نذرش کنی!




پ ن: شعرها از مجموعه " از دوزخی دوست داشتنی" سروده ی مریم آذر انتخاب شده است.


Tuesday, 17 April 2012

قاصد روزان ابری، داروگ! کی میرسد باران؟


دلمان برایت تنگ شده مَرد! 
یک ماه و .... چند روز ... 
چند روز؟ ...
چند روز دیگر ؟ ....
آدمهای زیادی اینجا نگرانت هستند! 
نگران هر تپش قلبت که تصور درد و خستگی های

 گاه و بی گاهش همه را بی قرار میکند ...

نگران واژه به واژه ی نفس هایت ...
طاقت بیار مَرد!
طاقت بیار تنهایی و سکوت را توی آن چهارگوشه ی بن بست!
 آوازهایت را بلند بخوان!
دشتی را ...
شور را ...
همایون را ...
انگار که ایستاده ای پشت تریبون جلسه ی شعر دوشنبه ها،
کتاب "جاودانه ها" را گرفته ای توی دستت
و باز مثل همیشه داری دنبال یک تصنیف خاطره انگیز میگردی،
و همینطور که کتاب را ورق میزنی، زیرلب
 پیش درآمدش را هم زمزمه می کنی ... 
تریبون دوشنبه ها بغض دارد پیرمرد!
میکروفنش درست کار می کند،
حزن صدای آدم هاست
که در حنجره اش می لرزد!




پ ن: +

پ ن: برای آقای اکبرزاده ... مردی که آوازهاش، تکیه کلام هاش،
         صمیمیت و شوخ طبعی اش، عشق و مهربانی اش، 
         سخاوت و امیدش در خاطره ها ماندنی ست....
         
         

Thursday, 12 April 2012

برای چشم هایش که همیشه نگرانند ...

هراسی نیست
از واژه هایی که
نجواشان
همهمه ی ناگزیر ِ رود است
در سکوت ِ مرگبار جنگل،
هراسی نیست
از شیطنت رنگ هامان
در چهره ی کبود شهر،
آنجا که زندگی
هنوز نفس می کشد!
هراسی نیست
از نفیر نفرتشان،
از خنده هامان
در حنجره ی بغض گرفته ی پیاده رو ها!

هراس من
همه از
چشم های نگران توست
که حیله صیاد را
بیش از شوق پرواز
باور دارند ...


Monday, 19 March 2012

بهارا، خوش آمدی!


چند ساعت دیگر بیشتر نمانده ...
 فقط چند ساعت! ...
چند ساعتی که میشود خوابید تا زودتر به انتها برسد ...
یا میشود بیدار بود و انتظار کشید تا طلوع آخرین سپیده دم سال ...
من اما امشب دچار هیچ کدامش نیستم! ...
نه آن شوق .... و نه حتی آن کرختی و خواب آلودگی!
راستی عید امسال چقدر زود و دستپاچه از راه رسید! ...
مثل معلمی که داد می زند "وقت تمام!" و دیکته های ناتمام را از زیر ِ
دست ِ بچه ها بیرون می کشد ...
ولی من هنوز آماده نیستم! ...
باید این لحظات پایانی را به روبیدن فکر و ذهن
 و احساسی گذاشت که غبار اندوه گرفته ...
 باید چینی ِ نازک ِ ترک خورده ی تنهایی را دوباره بند زد ...
باید آماده شد برای ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه صبح فردا
 که بالاخره همه چیز تمام می شود!
این سال لعنتی با همه ی آن اتفاقات و خاطرات تلخ و غریبش! ...
سال از دست دادن ها! ... از دست رفتن ها!
سال بغضهایی که هی فرو خورده شدند...
غصه هایی که هی کبود شدند از درد ....
باید تمام این خاطرات را جمع کرد و بردشان به ناکجا آبادی
در حافظه ی گنگ تاریخ زندگی بشری!
 آنجا که نشود هر روز از بین حرف ها و نگاه ها
 آنها را بیرون کشید و باز با مرثیه ی خاموششان
به اندوه نشست!
 تمام میشود! ...
باید تمامش کرد! ...
همین صبح فردا ...
ساعت هشت و چهل و چهار دقیقه و بیست و هفت ثانیه!




بهارا زنده مانی زندگی بخش
به فروردین ما فرخندگی بخش
مگو کاین سرزمین شوره زار است
چو فردا در رسد رشگ بهار است
بهارا باش کاین خون گل آلود
برآرد سرخ گل چون آتش از دود
میان خون و آبش ره گشائیم
از این موج و از این توفان برآئیم
به نوروز دگر هنگام دیدار
به آئین دگر آیی پدیدار


" ه.ا.سایه"




پی نوشت: راستی چقدر دلم برای این خانه تنگ شده بود! ... کاش میشد این حصارها را از اطرافش برداشت! دوباره مهمان دعوت کرد ... دوباره گفت ... شنید ... دوستان قدیمی را دید ... آشنایان تازه پیدا کرد! ...

Thursday, 2 February 2012

در حوالی باران



این روزها آنقدر دلتنگم
که امتداد ناپیدای هیچ خیابانی
آن را کم نمی کند ...

نه نگارخانه ها،
نه پیاده رو ها،
نه پارک ها،
و نه حتی کتابفروشی های کوچک ِ شهر ...

این روزها
حتی زمزمه ها و نگاه های مردم روزمره
حواسم را
 پرت نمی کند!








پ ن: یک حرف خوب بزن! از همین کلمات امیدوارکننده ای که الکی آدم را دلخوش می کند! ...
مثل اینکه "غصه نخور! روزگار بهتری از راه میرسد!" ... دلم می خواهد ساده دلانه باور کنم 
به همین سادگی تمام تلخی هایش تمام می شود!



Monday, 12 December 2011

آخرین مرثیه برای شاعر


 جلسه نقد اولین مجموعه کوتاه نوشته های یکی از شاعران مشهد بود ...برنامه چهارشنبه های
 تالار شعر سازمان ارشاد گاهی به اینطور جلسات اختصاص داده میشد ... میان نظرات موافق و
مخالفی  که درباره اثر مطرح شد، اظهارنظر تند و گزند ِ جوان لاغر و سبزه رویی که در اولین ردیف
صندلی ها نشسته بود، برای چند لحظه سالن را به سکوت کشاند ... تلخی کلماتش با آن نگاه 
جدی و لحنی صریح، اولین تصویری بود که از او شناختم .... بعد از جلسه، توی راهرو در حالی که
همه مشغول سیگار کشیدن بودند، آقای جعفرنیا معرفی اش کرد ... "غلامرضا بروسان، یکی از 
شاعران خوب و توانمند جلسات" ....  آن روزها 16-17سال بیشتر نداشتم و تازه با اینگونه محافل
ادبی آشنا شده بودم. درواقع آنچنان تصوری از شاعر خوب بودن نداشتم اما تا مدتها به انتقاد تند 
بروسان و سکوت غم انگیز شاعری که کتابش نقد شد، فکر می کردم ... به نظرم خیلی ناراحت کننده بود!

بعدها بیشتر شناختمش ... شعرهایش انگار از دنیایی دیگر طلوع می کردند ... بروسانی که 
در احساس شعرهایش می لغزید با زیر و بم کلماتی که انگار درست در جای خودشان نشسته
بودند (و با همان ظرافتی که شاعر می گوید " گل اگر درست و به موقع در شعر بنشیند کلمه را
خوشبو می کند")، با حرکت دست هایش، و چشم هایش که گاه هنگام خواندن شعر آنها را 
میبست، هیچ شباهتی به آن منتقدِ تند و بی ملاحظه نداشت!

کتاب "یک بسته سیگار در تبعید" با آن چاپ کاهیِ جالب را خوب یادم هست و جلسه نقدش
که توی نگارخانه میرک برگزار شد و من با همه اشتیاقی که برای شنیدنش داشتم به جلسه نرسیدم.
علاوه بر قدرت زبانی و تصویرسازی های خلاقانه اثر، بخشی از آن شوق هم شاید به این خاطر بود که
ور ِ شیطنت آمیز ذهنم (به تعبیر زیبای زویا پیرزاد) دوست داشت ببیند بروسان در جایگاه شاعری که
قرار است کتابش نقد شود چطور با اظهار نظرهای مخالف و گاه مانند خودش صریح و تند، برخورد می کند!

 چه زود گذشت! فقط وقتی رد پای خاطرات را دنبال می کنی شتاب لحظه ها آشکار میشود!

این چند سال اخیر که در محافل شعر تهران شناخته شد و طرفداران زیادی پیدا کرده بود، کمتر توی
شب شعرهای همیشگی دیده میشد. خیلی وقت ها هم که می آمد شعر نمی خواند، فقط با دقتِ 
شنونده ای مشکل پسند، کارها را می شنید و گاهی هم نظر میداد...  شاعران تازه کار، خیلی از
راهنمایی ها و نقدهایش استفاده می کردند ... خیلی ها کتابشان را پیش از چاپ به بازبینی 
موشکافانه ی او می سپردند ...  اما شاید هیچ کدام اینها به اندازه جای خالی اش پشت تریبون های
شعر و نوای گمشده ی آن شعرخوانی ها، دلتنگ کننده نیست!... چقدر یادآوری گذشته ای نه حتی
آنچنان دور که بتوان تکه هایی از آن را گم کرد میان کلمات، غم انگیز است! 


شعرهایش را دوست داشتم ... 
مخصوصاً این یکی را که می دانم خیلی از بچه ها هم دوستش داشتند :



تنهایی در اتوبوس چهل و چهار نفر است
تنهایی در قطار
هزار نفر.
به تو فکر می کنم
در چشم های بسته آفتاب بیشتری هست
به تو فکر می کنم
و هر روز
به تعداد دندانهایم سیگار می کشم.
ما چون بارانی هستیم
که همدیگر را خیس می کنیم.





 
دریغا!
حالا دیگر غلامرضا بروسان هم رفته است ....
 و الهام اسلامی با آن چهره ی آرام  ...
 و لیلای کوچکشان ...

گاهی مرگ آنقدر نزدیک می شود که می توانی ببینی اش. در حالی که دستش را
زیر چانه زده و دارد خیره توی چشم های تو نگاه می کند ... درست به همین نزدیکی!