Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Thursday, 20 May 2010

یک اتفاق کوتاه


دیگر نباید دغدغه ای برای بودن و نبودنشان داشت … باید

عادت کرد به این اتفاق روزمره! به اینکه می شود گاهی

از سر ِ حوصله، حرفاهاشان را شنید، با شادمانی هایشان

خندید و با غم هاشان همدردی کرد …و شاید هم گاهی

از روزنه ی کوچک دوستی، لحظه های ناب خلوتشان را

به تماشا نشست … و آخرش همه ی اینها را در اتفاقی

کوتاه و مختصر گنجاند… آنقدر کوتاه که بعدها شاید فقط

یادت بیاید که کسی را میشناخته ای در حوالی این خاطره ها!

مثل کتابهایی که بعد از خواندن، توی کتابخانه ات جای میگیرند …

و اغلب دیگر سراغشان نمیروی و در نهایت اگر خیلی جذاب و

خواندنی بوده باشند، ممکن است جمله هایی از آن تا همیشه

در خاطرت بماند! همین!

گاهی فقط با این توجیه میشود بعضی تلخی ها را تحمل کرد…

پ ن: باید میدانستی که در این خانه هیچ کس به اکراه،

مجبور به ماندن نیست! حتی اگر عزیزترین مهمان ِ صاحبخانه باشد!


Tuesday, 18 May 2010

تبریز



فرصت خوبی بود تا تبریز را بعد از 4سال دوباره ببینیم ... از معماری های

زیبای سه بنای تاریخی دانشگاه هنر، موزه ها، میدان ساعت، ارگ،

مسجد کبود و خانه مشروطه گرفته تا کتابفروشی کوچک و قدیمی شمس

در طالقانی و بعد از آن هم قبرستان امامیه، آرامگاه صمد بهرنگی!

البته مکان های تازه ای را هم در این سفر شناختیم که در نوع خودشان

کم نظیر بودند.

و علاوه بر آن دو روز از سفرمان هم در ارومیه و جلفا گذشت.





دانشگاه هنر تبریز شامل سه بنای تاریخی زیباست که یکی از آنها

200سال و آن دوتای دیگر حدود 100 تا 150 سال قدمت دارند.عصرها

استاد سالخورده و مهربانی آنجا هست که ضمن نشان دادن فضای

داخلی این بناها، توضیحاتی را هم درباره ی سبک معماری و تاریخچه ی

آن به بازدیدکنندگان ارائه می دهد. استاد روشنی به گفته ی خودش،

سال1337 در رشته زبان فرانسه از دانشگاه تبریز فارغ التحصیل شده.

گاهی در حین توضیحاتش جملاتی را هم به فرانسه می گوید و

بعد حرفهایش را ترجمه می کند!




حمام نوبر هم یکی از مکانهای جالبی بود که دیدیم. این حمام که

حالا به عنوان کافه رستوران بازسازی شده، شامل دو تا محوطه ست

که با یک دالان به هم مرتبط شده.

این عکس، قسمتی از محوطه کافی شاپ این مجموعه را نشان

می دهد. علاوه بر فضای جالب آن، تزئینات زیبایی هم داشت.

تابلوها و عکسهایی از تبریز قدیم و شخصیت های تاریخی آن،

ظروف و اشیای قدیمی روی تاقچه ها و زیباتر از همه دار قالی ناتمامی

که توی دالان بود و هر کس می توانست برای یادگاری گره ای بر آن بزند!






کلیسای سنت استپانوس و آسیاب خرابه هم دو جاذبه ی گردشگری جلفا هستند.




آخرش نفهمیدیم چرا اسم این آبشار آسیاب خرابه است ... یعنی

راستش ما اصلاً هیچ اثری از آسیاب یا چیزی مشابه آن در این منطقه ندیدیم!



پایان این سفر دلچسب هم به نمایشگاه کتاب تهران انجامید و

ازدحام آدم ها و کتابها!

با اینکه خیلی خسته بودم، اما نمایشگاه هم خوش گذشت...



پی نوشت: قشنگترین حس این پایان وقتی بود که بعد از یک هفته،

وارد اتاقم شدم ... یک آرامش فوق العاده! مخصوصاً با عطر گلهای

یاسی که مامان گذاشته بود روی میز تحریرم، انگار دیگه هیچ کم و کاستی

نداشت! عالی بود!


Sunday, 2 May 2010

یک معلم



" یک معلم بود، اگرچه تبعیدی روستاها ولی عاشق آنها. توی دهات،

بین او و دهاتی جماعت هیچ فرقی نبود. او با آن کت مشکی اش

سال های سال توی جاده ها بود، با پای پیاده از دهی به ده دیگر

می رفت. همه او را می شناختند.

"صمدآمد"، "صمد رفت"، "صمد رفته یام"، "صمد رفته آخیرجان" .

در روستاها، او هیچ نشانه ای از شهری گری نداشت. او در طویله،

مدرسه، میدانچه ده، قبرستان، کلاس درسی روبراه می کرد."


غلامحسین ساعدی







" می گویند دل به دل راه دارد. بلی اولین موفقیت صمد در این بود

که راه دل مردم را پیدا کرد، دلش را از درد مردم انباشت. او بچه دهاتی

را با آب بینی آویزان و با چشمانی که از شدت تراخم به سختی باز میشد

از خود می دانست، او با دستمال خود آب بینی بچه را پاک می کرد و

با دست خود چرک چشم او را می زدود و با قصه های خود، قلب او را

روشن می کرد. او معلمی را با یک چنین بینشی آغاز کرد. او مدادها را

تکه تکه می کرد و دفتر را ورق ورق می کرد و همه را در جیب های کت

خود می چپاند و شاد و شنگول وارد کلاس می شد. بچه کوچولویی که

پدرش برایش مداد نخریده و یا کاغذ نخریده و یا کتش پاره پوره است

با دیدن آقا معلم دلش پایین نخواهد ریخت ... بلکه بچه با دیدن معلم

خواهد خندید. چون معلم مداد هم آورده. کاغذ هم آورده و هیچ کس را

هم بخاطر تکلیف ننوشتن تنبیه نخواهد کرد و از همه بالاتر کت خودش

هم چندان تعریفی ندارد و کفشش نیز مثل آنها پینه دوزی شده است.

بچه ها می دانستند تا آقا معلم آمد و نشست کتش را درخواهد آورد

و به میخ دیوار آویزان خواهد کرد و خواهد گفت: " هر کس مداد ندارد

از این جیب و هر کس کاغذ ندارد از آن جیب کت من بردارد. "

شاید یکی از بچه ها منتظر است تا آقا معلم بیاید و با اخم و گلایه

به او بگوید: " صمد عمو، چرا دیشب خانه ما نیامدی من خیلی

منتظرت ماندم. آخر باز دده ام با ننه ام دعوایش شده بود." یا آن یکی

منتظر است بگوید: "جای تو خالی، دیشب خوب بود شام خانه ی ما

می آمدی، مادر کله پاچه درست کرده بود."

به قول مفتون امینی: او بیشتر از پدر و مادرها به بچه ها محرم بود.

حتی می شود گفت که بچه ها هیچ قیدی از او نداشتند. "


اسد بهرنگی



سالهای آخر دبیرستان بودم که ردپای زندگی صمد بهرنگی را

در نوشته های خودش و دیگرانی که از او گفته بودند، دنبال می کردم ...

و به نظرم یکی از تحسین برانگیزترین و کم نظیرترین ابعاد وجودی

این شخصیت، را باید در نقشش به عنوان یک معلم جست ...

و تاثیری که او در ذهن و اندیشه ی نسل بعد از خودش برجای گذاشت ...

معلمی آنچنان که او بود را نمیشود در چند سطر یا حتی چند صفحه

توصیف کرد.. باید قدم به قدم دنبالش باشی، توی دهات های کوچک و

دورافتاده ی آذربایجان... توی روستاهای ممقان، آخیرجان و آذرشهر و ...

در قلب مردمی که دوستش داشتند ... تا بدانی که او که بود و چه کرد

با این 29سال زندگی درخشانش!

جای تعجب نیست که آقای اروانی - مدیر کتابفروشی شمس تبریز

و یکی از دوستان صمد بهدنگی- می گفت هنوز هم بعد از اینهمه سال،

شاگردان صمد از شهرها و روستاهای مختلف آذربایجان به این کتابفروشی

سرمیزنند و یاد و خاطره اش را زنده می کنند ...







* تابستان 85 – تبریز، کتابفروشی شمس و آقای اروانی،

کلام گویایی از خاطراتی دور


Saturday, 1 May 2010

و عدالتی که ...


" وضع مالی خیلی بدی دارند ... زن بیچاره برای تأمین هزینه های زندگی شان

کارگری میکرده ... گویا یک روز بچه کوچیکشون به مادرش میگه که هوس پلو

کرده ... مادر هم برای اینکه اونو از سرش باز کنه میگه اگه پنج تا 20 از معلمت

گرفتی برات پلو درست می کنم ... با خودش فکر میکرده این نمیتونه پنج تا 20

را پشت سر هم بگیره و قضیه فیصله پیدا می کنه ... اما چندوقت بعد، بچه

20 هایی که گرفته میاره به مامانش نشون میده ... همون روز مامانه میره

یه خونه ای را نظافت کنه و بچه را هم با خودش میبره ..

خلاصه این داشته پله های آپارتمانو دستمال می کشیده و بچه هم کنارش

بوده و هی میگفته مامان، امشب دیگه پلو درست می کنی؟ ... مادره هم

به بچه تشر میزنه که آروم باش، صاحبخونه صداتو میشنوه! و میاد اونو با دست

از خودش دور کنه که یکهو بچه از پشت پرت میشه پایین ... همونجا ضربه مغزی

میشه و میمیره!

حالا بچه که از بین رفته، مادره هم دادگاهی شده به جرم قتل! مثل اینکه

شوهرش هم معتاده ... صاحبخونه میگفت نمیدونی این مادر چه می کرد

با این داغ! ... راستش از دیشب که برگشتم یه لحظه آروم و قرار ندارم ... "


به اینجا که میرسد دیگر مخاطبش تنها آن خانمی که کنارش نشسته،

نیست.. صدایش را بلندتر می کند و رو به همه می گوید: " میبینید بخاطر

یک ظرف برنجی که توی خونه های همه مون هست ... توی این

روزگار فلاکت زده ی ما، آدم هایی هستند که با همه ی نداری و

بدبختی شان سعی می کنند آبرومند زندگی کنند! اگرنه این مادر جوان

حالا نباید با داغ بچه ش آواره ی دادگاه ها باشه! "


توی اتوبوس همه ی نگاه ها متوجه خانم مسنی شده که

دارد اینها را می گوید... بعضی ها لبهایشان را گاز می گیرند ...

بعضی ها آه می کشند ... چند تا از مسن ترها هم که تسبیح یا

قرآن دستشان است زیر لب چیزهایی را زمزمه می کنند ...


و من دارم به آن بچه فکر می کنم .. به آن پنج تا 20 اش ... به مادری

که حالا با این درد، دیگر چه فرقی می کند گوشه ی خانه ش زار بزند

یا توی راهروهای دادگاه به جرم قتل بچه اش آنقدر بازخواستش کنند

تا باورش شود تنها مقصر این اتفاق خودش بوده و بس!

و آن پدر معتاد که انگار تنها مسئولیتش آنجاست که می تواند

مدعی العموم قتل فرزندش باشد!


Friday, 16 April 2010

آکروبات باز


" آکروبات لازم است تا قاطعیت را در شما پرورش بدهد.

مصیبتی خواهد بود اگر آکروبات باز قبل از واروزدن دچار شک و تردید شود!

در چنین مواقعی مرگ او را تهدید می کند.در چنین شرایطی

شک جایز نیست، بلکه بدون ذره ای فکر باید وارد عمل شد یا تصمیم

خود را به دست سرنوشت سپرد، به قول معروف خود را به آب زد!

هر چه باداباد! "


استانیسلاوسکی



خارج از متن: چه هراسی هست در این بازی غریب که دست سرنوشت،

لحظه لحظه ی آن را رقم میزند ...

و این صدای آشنا ...

این صدای آشنا ...

و اعجاز واژه هایش در جدال با زمزمه های تردید!


Tuesday, 13 April 2010

نادیا




" حوالی نیمه شب، به توئیلری رسیده ایم، جایی که او مایل است

قدری بنشینیم. رو به روی حوضچه ای هستیم که انحنای آب فواره اش

را با نگاه دنبال می کند.

این افکار من و تو هستند. ببین همه شان از کجا به جنبش درمی آیند،

تا کجا بالا می روند و چه قدر زیباتر است وقتی فرو می افتند. و بعد

بلافاصله در هم می آمیزند، با همان قدرت بازگرفته می شوند،

دوباره همان فوران درهم شکسته، همان سقوط ... و این روند

تا بی نهایت ادامه می یابد. "




" در نهایت، قوی بود، و خیلی ضعیف، آن چنان که هر کس از

چنین اندیشه ای تغذیه کند چنان خواهد بود؛ اندیشه ای برآمده

از ذهن خودش، اما فروغلتیده درآن طی زمانی بیش از اندازه طولانی

چرا که من چنین اراده کرده بودم و بسیار یاری اش رسانده بودم تا

در این طریق از سایرین پیشی بگیرد: با این استدلال که آزادی

کسب شده در عالم سفلی به بهای پرمشقت ترین چشم پوشی های

هزارگانه، ایجاب می کند التذاذمان از آن محدودیت نشناسد،

هیچ نوع ملاحظه ی عملگرانه ای را نیز برنتابد و بر این منطق

استوار باشد که رهایی انسان، چنان چه به ساده ترین شکل

انقلابی اش آن را متصور گردیم، که نیست مگر رهایی انسان از

جمیع جهات- از این معنا غافل نمانیم- بر حسب امکاناتی که

هر کس از آن بهره دارد، یگانه آرمانی است که سزاوار است به

خدمتش کمر ببندیم. نادیا برای چنین خدمتی ساخته شده بود،

و جهت اثبات انتصابش بر انجام این وظیفه حتی از تنیدن دسیسه ای

بس خاص گرد هر شخص ابایی نداشت؛ دسیسه ای که صرفاً

مولود و ساکن مخیله اش نبود، که نا گزیر، تنها از نقطه نظر شناخت،

می بایست به حساب آورده شود، و همچنین بسان سر بیرون آوردن

و آن گاه عبور دادن بازوها از بین میله های از هم گشوده ی منطق

(یعنی نفرت انگیزترین محبس ها) بود که به مراتب خطرناک تر است. "


قسمتهایی از کتاب نادیا/ آندره برتون




پ ن: به نظرم محتوای عجیبی داشت این کتاب ... یعنی شاید هم

برای من به این جهت که با تفکرات سورئالیستی و ادبیات آن آشنایی

زیادی نداشته ام، ایده ی اصلی ماجرا و سبک نوشتاری آن اینقدر

تازگی داشت.


Monday, 12 April 2010

و این حکایت روزانه


هیچ چیز بدتر از آن نیست که از طرف دوستی صمیمی که مدتی ست

فراموش کرده ای حتی با یک تماس تلفنی کوتاه، جویای حالش شوی

برایت یکی از آن smsها با مضمون بی وفایی آمده باشد تا به نمایندگی

از همه یادت بیندازد که این مدت چقدر نامهربانانه از جمع دوستان دور افتاده ای!

و باز چقدر سخت تر است که اول هر دیدار و صحبت هم باید به این سوالها

جواب بدهی که خب "چکار میکنی؟"، " چرا کم پیدایی؟"، "چرا نیستی؟"

و البته همیشه ساده ترین جواب را هم با بهانه ی "درس و دانشگاه" میشود

جفت و جور کرد. (درس و دانشگاه یعنی همان میز تحریر شلوغ و بهم ریخته ی

گوشه ی اتاقم با آنهمه درس و پروژه پرینت گرفته شده که هربار میخواهم

کمی خلوتش کنم میبینم تمامشان را باید در فرصت کوتاهی به پایان رساند

و تحویل داد .... و از آنجا که هر روز به بهانه ای آن را به فردایی درپیش میسپارم،

احتمالاً در نهایت این فرداها مصادف خواهند شد با همان شب آخر موعد

تحویل به استاد! )


اما این "چرا نیستم؟" را هنوز خودم هم جواب دقیقی برایش پیدا نکرده ام ....

عموماً اینجور "نیستی" ها آنوقتی اتفاق می افتند که مزه ی زندگی،

دلت را زده باشد ... لااقل برای من همیشه همینطور بوده ... یعنی درست

از همانجا که دیگر هیچ هیجانی را حس نکنی در تجربه های روزانه ات! ...

آنوقت است که باید دنبال یک منظر تازه و بدیع باشی تا از این

احساس ِ"نیستی" نجاتت دهد.

این روزها فقط می خوانم و می خوانم ... شاید برای یافتن سرنخی

از همان نگاهِ نو ...

یک تفکر ،یک کتاب، یک پاراگراف و حتی گاهی یک جمله، ایده ی اصلی

آن تغییر مطلوب را به ذهن می رساند.

بله، درست دارم دنبال همان جرقه ی کوچک می گردم!


اما بی شک، حال و هوای گرفته ی این روزها هم گذشتنی ست ....



پ ن: یکی از دوستان خوبم بیت زیبایی را برام فرستاده

که بنظرم خیلی جالبه:


جهان گر جمله از من رفت گو رو

زمشتی خاک ریزم طرحش از نو


Friday, 9 April 2010

قسمتی از شعر خطابه ای در باد/حسین دیلم کتولی


گرمم می کنی

بدون چای

و در ایستگاه دلتنگی

تنها مسافرخانه ی امنی

که باد از پنجره ات ویرانم نمی کند