Dreams are renewable. No matter what our age or condition, there are still untapped possibilities within us and new beauty waiting to be born.

-Dale Turner-

Sunday, 19 April 2009

...


"کنسرت گروه موسيقي بامداد مشهد، در پي انتشار اخبار مربوط به آن،
به دلايل نامشخصي لغو شد." (لینک خبرش)

و نخستین مجوز کنسرت موسیقی در مشهد پس از سه سال، به همین راحتی باطل شد!
آن هم درست چند روز مانده به اجرا!
باورت می شود؟ .... باورت می شود مردم این سرزمین هنوز از حق برخورداری از
یک کنسرت موسیقی سنتی هم محروم اند؟

آه نوشت: تصویر مجوز کتبی این کنسرت رو که اعضای این گروه بعد از
ماه ها پیگیری گرفته بودن رو میتونید توی این لینک ببینید!

حرص نوشت: فکر می کنم اینجا توی مشهد دیگه همه به این رفتارهای
محترمانه(!!!) مسئولین عادت کردن .... این اتفاق بارها بارها
برای گروه های مختلف رخ داده ... مثلاً همین چند سال پیش
قرار بود یک گروه دف نوازی برای مراسم بزرگداشت فردوسی
توی شهر توس،دو تا قطعه اجرا کنن ... همه چیز هماهنگ
شده بود ... دقیقاً شب آخر، سر ِ آخرین تمرین گروه
خبر دادن که برنامه اجرای گروه رو لغو کردن! (آخه به قول
عالم دانای شهرمون که ایشون خیلی هم در سخنانشون
ارادت(!!!) دارن به اهالی موسیقی،"مشهدالرضا که جای این
مطرب بازی ها نیست!!" .... )
آخر نوشت : آقا شما ببخشید ...اینا نمی فهمن نباید این آلات لهو و لعب
رو در معرض عموم بنوازند!

Thursday, 16 April 2009

شوک


کنترل ِ تلویزیون را توی دستش جابجا می کند ... می خواهد شبکه را عوض کند اما
مردد است ... و نگرانی هایش انگار این تردید را پررنگ تر می کنند ...
"شوک" ....موزیک پُرهراس ِ برنامه روی این کلمه متوقف می شود ... و او می بیند
ومی شنود تا این اضطراب را لحظه به لحظه بیشتر احساس کند ... حالا چه فرقی
می کند این حرف ها را میان حوادث روزنامه ها بخواند، از کسی بشنود، یا آنها را در
این برنامه ی تلویزیونی ببیند ... و آنجا که دخترک گریه می کند که کسانی اطلاعات و
عکس های شخصی اش را توی اینترنت پخش کرده اند، ته ِ دلش بلرزد که خطری اینچنین،
فرزندش راتهدید می کند در این دنیای مجازی....
نگرانی پدر را از سکوتش می شود فهمید ... مادر، اما، سعی می کند این ترس را از خودش
دور نگه دارد .... و من در کنار ِ هر دو نشسته ام تا خیالشان آسوده باشد
که این حرف ها را می دانم و در این دنیای ِ مجازی ِ خطرناک! محتاطانه رفتار می کنم..
و دارم فکر می کنم به حرف هایی که می شود با آن اندکی از نگرانی هایشان را
کاست ...

ولی مگر این شبکه جهانی، چیزی غیر از گسترش ارتباطات روزمره ی جوامع مختلف
است؟ .... مگر راویان این کلمات، همان آدم های واقعی ِ اطرافمان نیستند؟ ... همان
دانشجو، نقاش، نویسنده، کارمند و هزاران نفری که خوب یا بد، بارها از کنارشان گذشته ایم .....
پس چگونه است که هرگز به این شهروندان واقعی نمی اندیشیم اما نگران تصویر مجازیِ
همین آدم ها هستیم ؟... از نیازها و دردهای واقعی شان نمی پرسیم ، محدودیت هایشان را باور
نمی کنیم، از تنهایی شان خبر نداریم، بااینهمه دنبال خط قرمز ِ هنجارها و ناهنجاری ها میان
این دنیای بدون مرز می گردیم؟ ... نگرانیم که اینجا امنیتی نیست برای حریم خصوصی زندگی افراد
و فراموش می کنیم در زندگی روزانه مان نیز بارها این حریم بخاطر سلایق شخصی ِ آن دیگری
که بالاتر از جایگاهِ تو ایستاده، نادیده گرفته می شود! ....
اگر اینجا دغدغه ای هست برای پخش شدن فیلم ها و عکس های شخصی و بلوتوث های غیراخلاقی،
دلیلش شاید همین آشفته بازاری ست که در آن هنوز این قبیل کالاها خریدار دارد! ... (پس چه جای
گلایه هست وقتی بسیاری از ما عادت کرده ایم به اینکه خیلی راحت سرک کشیدن در زندگی خصوصی
دیگران را به عنوان یک تفریح بپذیریم و بعد خودمان حلقه ای از زنجیره ی انتقال این فرهنگ غلط
باشیم ... با بلوتوث یا اینترنت، چه فرقی می کند... شده تا حالا سعی کنیم خودمان را از این زنجیره ی
باطل بیرون بکشیم؟ )

اینجا فقط ترس را همه خوب می فهمند ... و محدودیت را که ساده ترین و عامه فهم ترین جواب ِ این مساله است!

چه دنیای غم انگیزی! .... هیچ وقت به این فکر کرده ای که این ترس، دنیای ما آدم ها
را تا چه اندازه غم انگیز می کند؟ ... اینکه بی اعتمادی،ارتباطات انسانی ات را زیر سوال ببرد...
اینکه همیشه بترسی از آن دیگری، نکند پشت ِ این چهره ی آرام، انسانی تبهکار دارد برای آزارت
نقشه می کشد ... اینکه مجبور باشی آدم های اطرافت را یکی یکی از زیر ِ تیغ ِ شک و بدگمانی
بگذرانی ....در این دنیای غم انگیزی که ساخته ایم، همه متهم اند به جرمی که تنها عده ای

بی خردانه آن را مرتکب شده اند .... تا این مَثَل به منشور زندگی ِ ماشینی ِ آدم ها
اضافه شود که " در این جامعه باید گرگ باشی،و اگر بره بودی توسط بقیه دریده خواهی شد "
و این جامعه ی مترقی انسان هاست که با همه ی عواطف و احساسات بشری اش،
تا این اندازه تقلیل یافته ...!!!

پی نوشت: و این میان همیشه آدم هایی هستند که از آب گل آلود ماهی می گیرند... آنها که از این
بحران بهره می برند و تمام تریبون ها را بکار می گیرند تا مردم را از ابزارهای ارتباط جهانی
دور نگه دارند تا دیگر نه خبری از پستوهای پنهان جامعه شنیده شود و نه صدای اعتراضی
به گوش بقیه برسد... و چه حربه ای کاراتر و تاثیرگذارتر از ترس، برای به انزوا کشیدن افکار!

Friday, 10 April 2009

امیدوار باش!


از آنوقت که از درس و دانشگاه فارغ شدیم با هم قرار گذاشته ایم که میانِ
دغدغه های روزمره زندگی، فرصتی را باقی بگذاریم برای تازه شدن دیدارها...
و این حکایتِ محفل دوستان عزیز و همکلاسی های سابق است که هر ماه یا هر
2ماه یکبار، برای جویا شدن از احوال یکدیگر، دورهم جمع می شوند...
امروز یکی از همان روزها بود که حرفهای بچه ها و همدلی ِ این جمع ِ
دوست داشتنی،دلگرمت می کرد به زندگی .... شاید این همه ی آن چیزی نباشد
که برای ادامه راه به آن نیاز داری، اما تردید ندارم که اگر این مهربانی و یکدلی نبود
تحمل مشکلات خیلی سخت تر میشد ... خیلی سخت تر ...
آن هم میانِ تقلّای این روزها که صبحش را با تکرار هزار بار "امیدوار باش.. " آغاز
می کنم و شب هایش را با این تسلی که "نا امید نشو..صبور باش و فردا
سختکوشانه تر دربرابر مشکلات بایست"
و این صبر، چه تلاش دشواری ست وقتی صدای دوستت پشت تلفن، بغض دارد و
تو میدانی مشکلاتی که اینجا هست برای تو، برای او، برای آن دیگری و برای آن
هزاران نفر دیگر، دارد او را میشکند ... یا آن یکی که توی نِت برایت پیام می گذارد
"درد میکشم از این زهر کشنده که زندگی را از یادم برده"
و امیدواری چه آزمون دشواری می شود وقتی از مغازه بیرون می آیی و هنوز
بقیه پولی که از فروشنده گرفته ای را توی کیفت نگذاشتی که دستهای لرزان
پیرزنی به طرف دراز میشود ... پول را به او می دهی و باز چند قدم آنطرف تر
پیرمردی تقاضای کمک دارد ... و باز کودکی ... وباز ... و باز هم ... و انگار به اندازه ی
قدم های تو، دستهایی هست خالی تر از قبل ... و این راه را هیچ پایانی نیست در
کوچه هایی که به بن بست رسیده اند ....!!!
در بن بست هم راه آسمان باز است، پرواز را بیاموز!
خوب است که هنوز این کلمات را به خاطر دارم تا مدام تکرارشان کنم ... مثل مُسَکنی
که چندبار در روز می خوری تا تب ات آرام آرام فروکش کند!
ناامید نیستم .... به خودم قول داده ام که ناامید نباشم ... فقط گاهی در این
تمرین ِ روزانه که سعی میکنم لبخند بزنم ، دلم می لرزد از این لحظه ها که هر روز در
برابرم تکرار می شوند ... و باید گذر کنی از طعم ِ تلخ ِ رنج هاشان ... چرا که هیچ
کاری از تو ساخته نیست برای تسکینش ... جز همین کلمات،که مگر چندبار میشود با
آنها کسی را دلداری داد؟
ناامید نیستم ... این حرف ها را می نویسم تا زمزمه هایش را از گوشه ی ذهنم پاک
کنم، پیش از آنکه لابلای افکارم حضورش را فریاد کند ... تا توانی باقی باشد برای صبح
فردایی که به همین زودی از راه میرسد تا تو را پا به پای خودش به جلو پیش براند ... و
آرام زیر گوش ات نجوا کند "امیدوار باش..."

پی نوشت: چندوقت پیش یکی بهم گفت: "دلت رو محکم کن! اگه یه روز مجبور شی
مثل یک مبارز واقعی بجنگی و دشمن رو از پا دربیاری، باید خیلی محکم تر
از اینا باشی ... باید بتونی کاملاً احساساتتو کنترل کنی! "
نمیدونم چرا این حرفو زد ... اما خیلی به حرفش فکر کردم ... راست
می گفت ... من، زیادی احساساتی ام ... با اینکه خیلی سعی می کنم
احساساتمو کنترل کنم اما باز هم خیلی وقتها در برابرشون کم میارم ...
شاید برای همینه که گاهی حتی یه اتفاق کوچیک میتونه آرامش درونم رو
بهم بریزه .. و این اصلاً خوب نیست ... یادم باشه امسال برای این مساله
هم یه فکر اساسی بکنم! .. واقعاً مهمه!

Tuesday, 24 March 2009

در گذر از لحظه هایی که یکساله شد


قرار بود مأمن کوچکی باشد برای رهایی از دلمشغولی های کوچک و بزرگی که
جایی برای گفتنشان نیست ...قرار بود این کلمات بی قرار، آزادانه میان سطر سطر ِ
دلگویه هایم،حرف بزنند ... جای تمام آن سال ها که سکوتشان را می نوشتم ...
قرار بود راوی آن لحظه های گذرا باشم که میان ذهن و احساسم معنایی داشته اند ...
خوب یا بد ... تلخ یا شیرین ...اندوهگین یا شادمانه ...
و گاهی حتی بی رمق و پر از بی حوصلگی! ...

این حکایت واژه هایی ست که در گذر از لحظه های سالی که گذشت در همین آشیانه ی
کوچک مجازی ماندگار شدند ...خودم را نوشتم .. و او را ... و آن دیگری ... و آن دیگرانی
که در تصویر روزانه زندگی ام جایی داشتند ... کوچک یا بزرگ ... فرقی نمی کند ...
اینجا هیچ مقامی محترم تر و والاتر از انسانیت وجود ندارد!

گاهی ترسیدم از این "من" که دارد خودش را بی پروا فریاد می کند ...
گاهی احساس کردم میان این سطرها گرفتار شده ام ... انگار آنها هستند که مرا می نویسند ...
آنطور که دوست دارند ... یا شاید آنطور که بیشتر مقبول طبع دیگران باشد ....
گاهی خسته شدم از این حرف ها ... از جدل هاشان ... از دلتنگی شان.. از دلخوشی های
کوچکی که لحظه ها را دوام نمی آورند...
گاهی به فکر گریز افتادم .... گریز از این آشیان که خودم واژه به واژه آن را ساخته ام ...
گریز از این "خود" که بی تابی هایم را گهگاه تاب نمی آورد و آشفتگی هایش را می کوبد
به دیوارِ ِکوتاه ِ کلمات که گویا استوارترند ازحال و هوای بهاریِ احساس که آفتاب و باران
را با هم در دل می پروراند!

و تو را خواندم ... و چقدر آرام تر شدم وقتی صدای زمزمه هایی از جنس دغدغه های انسانی مان
را لابلای حرف هایت شنیدم ... و چقدر این تنهایی کمرنگ تر شد وقتی با نجوای تو ، انعکاس مکرر
فریاد "من" را از یاد میبردم ... و حالا دنیایم انگار بزرگتر شده به اندازه ی حضور تو ... و تو ..
و اینهمه دوستان نادیدنی و اما بسیار شنیدنی که طعم مهربانی شان را نمی توان در گذر لحظه ها از یاد برد ...

به رسم میزبانی، از همه کسانی که در این یک سال مهمانِ خانه ی مجازی ام بودند سپاسگذارم ...
چه آنها که رهگذر بودند و چه دوستانی که لطف حضورشان بارها دلگرمی این لحظات بود...

آزاده
4/1/88

Sunday, 22 March 2009

سرنوشت


سرنوشت تو
متنی ست که اگر ندانی
دستهای نویسندگان می نویسند،
اگر بدانی
خود، می توانی نوشت.

"دکتر علی شریعتی"

Saturday, 21 March 2009

جمله میداند خدای ِ حال گردان غم مخور


از همان لحظه که عقربه ثانیه شمار ساعت روی دیوار،تیک تاکش با شمارش معکوس ِ
گوشه ی صفحه تلویزیون هماهنگ شد ... یا نه.. شاید هم کمی قبل تر ... آن وقت که به عادت
هر سال، هفت سین را یکی یکی روی میز کنار اتاق می نشاندم ... و دور سبزه ها را
روبان می بستم ...
به نظرم حول و حوش همان دقیقه های پایانی بود که یکهو سراغم آمد..
مثل اینکه نشسته باشد روبه رویت ... با فاصله ای اندک ... آنقدر نزدیک که گرمای نفس هایش
را روی صورتت حس کنی ... انگار زل زده بود توی چشم هایم ... طوری که ندیدنش ممکن نبود ...
نمیشد... نمیشد رو برگردانی ... یا پلک ها را حصار کنی در برابرش .... چاره ای نبود جز
پذیرفتنش ... مهمانی ناخوانده که قلبت از حضورش سنگینی می کند و
ضربان هایی که محکم تر، سینه ات را می لرزاند ...
نگاهش آرام آرام مژه هایم را نمناک می کرد ...
درست در همان لحظه ها که ....

قبول دارم که بودنت، جبر ِ زندگی ست ...
اما چرا حالا؟ .....
حالا که میعاد ِ تولد ِ دوباره ی همه مخلوقات خداست ...
اینجا که بهانه تکرار عاشقانه های از یادرفته ست ...
تو ... اینجا .... میان شور و حرارت امیدها و آرزوهای سبز بهار،
از من چه می خواهی؟...

اما اینبار فرق می کرد ... آمدنش بخاطر کسی یا چیزی نبود...
نه از جنس ِ دل نگرانی های گذشته بود و نه از هول و هراس آینده...
انگار که نوزادِ همین لحظه های داغ ِ درگذر باشد ...
همین حالا که تقلا می کنی از نو آغاز شوی ...
شاد ِ شاد ... بسیار شادتر از قبل ....
درست میان همین لحظه های ناب، دلت به اندازه دنیای کوچک درونت، می گیرد ....

□□□
حافظ را باز می کنم به نیت این میهمان ناخوانده،

یوسف گمگشته باز آید به کنعان غم مخور
کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور
ای دل غمدیده حالت به شود دل بد مکن
وین سر ِ شوریده باز آید بسامان غم مخور
گر بهار عمر باشد باز بر تخت ِ چمن
چتر ِ گل در سر کشی ای مرغ ِ خوشخوان غم مخور
دور ِ گردون گر دو روزی بر مراد ِ ما نرفت
داءماً یکسان نباشد حال ِ دوران غم مخور
هان مشو نومید چون واقف نءی از سرّ ِ غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور
ای دل ار سیل ِ فنا بنیادِ هستی برکَند
چون تُرا نوح است کشتیبان ز طوفان غم مخور
در بیابان گر بشوق ِ کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کُند خار ِ مغیلان غم مخور
گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد ناپدید
هیچ راهی نیست کانرا نیست پایان غم مخور
حال ِ ما در فُرقت ِ جانان و ابرام ِ رقیب
جمله میداند خدای ِ حال گردان غم مخور


Sunday, 15 March 2009

....


سال 87 هم دیگه داره نفس های آخرش رو میکشه ... انگار عجله داره زودتر به انتها
برسه ... من که اصلاً حس نمی کنم این ثانیه ها،چطور لحظه ها رو دست به دست می کنن
و اینقدر زود صبح رو به شب میرسونن ... و باز یه صبح دیگه و شبی که از پی اش میاد ...
و به همین راحتی میگذره و تموم میشه ... و تا به خودت میای، میبینی تمام مراحل زندگی ت
رو در چشم به هم زدنی، طی کردی ... کودکی ... نوجوانی ...جوانی .... و حالا باید از
خودت بپرسی "خب، نتیجه اش؟ توی اینهمه سال چکار کردی؟ "
مدتها بود داشتم بهش فکر می کردم ... به اینکه اگه همه روزهای گذشته ی زندگیم در حد عالی
و خیلی نرمال اتفاق می افتاد، اگه می تونستم مشکلات و موانع سر راهم رو به مینیمم برسونم،
اونوقت ماکسیمم نتیجه ای که باید می گرفتم چی بود؟ .... سوال سختیه، نه؟
چون یکهو تمام آرزوهای امروزت رو تصور می کنی ... و به خودت میگی "اونوقت شاید
حالا دیگه ذهنم درگیر این خواسته های کوچکِ شخصی نبود ... "
همیشه آدم هایی که آرزوهای بزرگی داشتند تونستن بشریت رو برای رسیدن به جهانی برتر
و متکامل تر، کمک و همراهی کنن ... و مسلماً خودشون هم از این جریان رو به بهبود بی بهره نبودن ...
مثل نظریه سلسله مراتب نیازهای مازلو میمونه که واقعاً چقدر جالبه..به نظر من، خیلی قابل تأمله ...


مازلو میگه تا وقتی نیازهای سطوح پایین برآورده نشه، فرد نمی تونه به درجات بالاتر برسه ...
یعنی مثلاً به کسی که هنوز نمی تونه نیاز گرسنگی خودش و خانواده ش رو برطرف کنه و هنوز
همه ذهنش درگیر این نیازهای اولیه ی زندگیه، نمیشه از مفاهیم کمال بشری گفت و امیدوار بود
که اون هم به این دغدغه ها اهمیت بده ....
شاید به همین علته که توی مملکت وقتی اوضاع اقتصادی و معیشتیه مردم خراب میشه، سران قدرت
راحت تر هر کاری دلشون می خواد انجام میدن ... چون ملت اینقدر توی مشکلات زندگی غرق شدن
که حتی فرصت نمی کنن به علت سختی هایی که متحمل میشن فکر کنن!
یه سال یکی از نشریات دانشگاهمون یه طرح جالبی روی جلدش زده بود... تصویر یک آدم کوچکی
که از فقر و گرسنگی شبیه اسکلت شده بود و بالای سرش، طرح ِ دستی که کتابی رو به این آدم ِ درمانده
عرضه می کرد ... و بالای تصویر قسمتی از شعر شاملو نوشته شده بود:
"غم نان اگر بگذارد!"
حالا که نگاه می کنم می بینم واقعاً این مساله چقدر میتونه تاثیرگذار باشه ... حتی خیلی از
فعالین سابق دانشگاه هم الان ناچار اسیر همین مشکلات روزمره زندگی شدن .... بعد که باهاشون صحبت
می کنی می فهمی چقدر دغدغه هاشون تغییر کرده ... و انگار همه اون خواسته هایی که به عنوان
یک دانشجو، اونها رو فریاد می کردیم فقط یه مشت مفاهیم آرمانی بودن که توی همون
محیط آکادمیک معنادارند ...
راستش من خودم تا همین سال گذشته، هنوز زیاد این شرایط رو حس نمی کردم .... اما امسال انگار
تازه چشمم به این همه نابسامانی باز شد ... دیدنش رنج آور، اونقدر که نمی تونم ساکت باشم و
هیچی نگم و ننویسم درباره ش .... شاید به این خاطر که هنوز تماشای این دردهای روزانه اجتماعی
و پوست شهر که متورم شده از اینهمه عفونت، برام عادی نشده ....
مهترین اتفاقی که امسال برای من رخ داد شاید همین نگاه تازه باشه ...
در کنار همه ی غصه ها و ناراحتی ها، با وجود همه ی کاستی ها لااقل حالا میدونم باید دنبال چی
باشم ... میدونم اگه قرار کاری برای خودم و جامعه ام بکنم اول از همه باید در جهت آگاهی بیشتر باشه ...
و همین اواخر با یه گروه فعال آشنا شدم که تقریباً همین خط مشی رو دنبال می کنن ... بی تردید، این
آشنایی هم پاسخی به همون نگاه ِ تازه ست ... و امیدوارم در سال جدید بتونیم به خوبی از این فرصت
و پتانسیل مفید جمعمون استفاده کنیم ....
از صمیم قلب آرزو می کنم سالی سرشار از مهربانی و عشق و آزادی
رو در پیش رو داشته باشیم .... سالی بهتر و صلح آمیزتر برای همه ساکنان کره زمین !


Saturday, 14 March 2009

...


تو هیچ وقت فکر کرده ای
که یک درخت را
هنگام جوانه زدن
باید نگاه کرد؟

"سهراب سپهری"


Sunday, 8 March 2009

8 مارس، روز جهانی زن گرامی باد

روزی ما کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد
و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
روزی که کمترین سرود، بوسه است
و هر انسان
برای هر انسان
برادری ست.
روزی که دیگر
درهای خانه شان را نمی بندند،
قفل
افسانه یی ست
و قلب
برای زندگی بس است
روزی که معنای هر سخن،
دوست داشتن است.
"احمد شاملو"


8 مارس، روز جهانی زن
گرامی باد

Sunday, 1 March 2009

سهم این زن کجاست؟


حرف که می زند انگار چیری روی هر هجای کلماتش سنگینی می کند ...
با آنکه بغض اش را به سختی فرو می خورد ، اما پلکهایش خیس می شوند
از دردی که دیگر نمی توان پنهانش کرد....
"فکرشو بکن... مأمور بیاد تو رو ببره کلانتری.. به جرم عدم تمکین از شوهر...
از اون مرد لاابالی که با اون سن وسالش هر روز یکی رو برای عیاشی هاش
می بره خونه ... سال 80، یکی رو صیغه کرده بود اما حالا دیگه این کارم نمیکنه..
یه پولی بهشون میده و ... "

اینها را خانمی میانسال برای دوست مغازه دارش تعریف می کند ... خودش
می گوید بچه هایش بزرگ اند و دخترش هم ازدواج کرده(با یکی که کلاهبردار
از کار درآمده و دخترک را ول کرده به امان خدا)...
و حالا این ثمره ی یک عمر خانه داری ِ کدبانوی خانه است ... توهین، تحقیر،
بی حرمتی، بازداشت، دادگاه ...
می گوید همسرش یک دندانپزشک است که فلان جا مطب دارد،و 2سال جبهه
رفته و کلی مدعی دینداری!!! ... از آنها که همیشه نامه هایش را با آیه ای
شروع می کند و با آیه ای دیگر خاتمه می دهد!!
"دیشب که بردنم کلانتری، مأموره بهم گفت "خواهر،امشب برو خونه ت،
ما اینجا توی بازداشتگاه جا نداریم ... ولی فردا صبح بیا!" بهش گفتم کجا برم؟
جایی رو ندارم .. برم خونه بابام؟ اونجا هم دعوا و داد و بیداد می کنن که چرا
با این سن و سالت برگشتی اینجا ..."
اینها را که می گوید صدایش آشکارا می لرزد ...
و من چشم دوخته ام به این اندوه که در یک قدمی ام دارد بزرگ می شود به
اندازه دردی تحمل سوز! ... به اندازه ستمی که شرافت انسانی بشریت را
نقره داغ می کند! ....
و تمام ذهنم پر میشود از این معادله ساده... سهم این زن و هزاران نفر دیگر
که همه زندگیشان را وقف تعریفِ تبلیغ شده ی جامعه از زنِ خانه دار و کدبانو و
مطیع ِ همسر و مادری فداکار، کرده اند... سهم زنی که همیشه وظیفه اش این
بوده که شرایط را محیای پیشرفتِ آن دیگری کند و خودش را و خواسته هایش
را ایثار کند به جامعه ای که او را حتی به عنوان یک نفر انسان به رسمیت
نمی شناسد... سهم این زن کجاست؟ .... که با رنج و زحمت اینهمه سال،
حتی سرپناهی از آن ِخود ندارد! .... و تازه حالا باید به این فکر کند که چطور
می تواند با حقوق نیمه اش در جامعه ای نابسامان و آسیب زده، مثل یک فرد
انسان، مستقل زندگی کند...
اینها را نگفتم که فکر کنیم چقدر دلیل داریم برای غصه خوردن .... یا که فقط
دلمان بسوزد و آه بکشیم ... (که هر کس سری به دادگاه ها زده باشد یا
حتی همین روزنامه ها و مجلات هفتگی را بخواند، به این مساله اذعان خواهد
داشت که دیگر کارمان از آه و ناله و گلایه های روزانه گذشته...)
اینها را گفتم که بیشتر ببینیم، بیشتر بشنویم، شاید آنوقت باورمان شود باید
کاری کرد ... باید کمی از پوسته ی کوچک زندگی بیرون آمد ... پیش از آنکه
پوسیدگی ِ متعفن ِ تبعیض و نابرابری، تمام هویت انسانی مان را به نابودی
کشاند!